محمد قاضی؛ کُردی که ادبیات جهان را فارسی کرد

محمد قاضی، یکی از انسان‌ها بود؛ مترجمی که با قلمش، شاهکارهای ادبی جهان را به زبان فارسی جان بخشید و نسل‌های مختلف را با نویسندگانی آشنا کرد که شاید هرگز فرصت خواندن آثارشان به زبان اصلی را نداشتند.

داستان او، از دوازدهم مرداد سال ۱۲۹۲، در شهر مهاباد آغاز می‌شود؛ شهری که کودکی را در دامان خود پرورش داد که سال‌ها بعد، نامش با ترجمه در ایران گره خورد.
او در خانواده‌ای اهل دانش و فرهنگ به دنیا آمد. پدرش، میرزا عبدالخالق قاضی، امام‌جمعه‌ی مهاباد بود؛ اما محمد هنوز پنج ساله نشده بود که پدرش را از دست داد. از همان کودکی، طعم تلخ فقدان را چشید و روزگارش با سختی سپری شد. مدتی نزد مادربزرگش در روستای چاغرلو زندگی کرد، اما خیلی زود به مهاباد بازگشت تا درس بخواند و آینده‌ای متفاوت برای خود بسازد.
نوجوانی محمد، با کشف دنیایی تازه همراه شد؛ دنیای زبان فرانسه. او این زبان را نزد ادیب برجسته‌ی کُرد، گیو مُکریانی، آموخت و بی‌آنکه بداند، نخستین قدم را در مسیری برداشت که قرار بود زندگی‌اش را برای همیشه دگرگون کند.
در سال ۱۳۰۸ راهی تهران شد. در دارالفنون درس خواند، سپس در دانشکده‌ی حقوق دانشگاه تهران تحصیل کرد و پس از فارغ‌التحصیلی، سال‌ها در وزارت دارایی مشغول به کار شد. اما شغل اداری، هرگز نتوانست اشتیاق او به ادبیات را خاموش کند.
او از دهه‌ی ۱۳۲۰ ترجمه را به‌طور جدی آغاز کرد. نخستین اثرش «کلود ولگرد» نوشته‌ی ویکتور هوگو بود، اما آنچه نام محمد قاضی را بر سر زبان‌ها انداخت، ترجمه‌ی درخشان «جزیره‌ی پنگوئن‌ها» اثر آناتول فرانس بود؛ ترجمه‌ای که نشان داد چگونه می‌توان اثری خارجی را چنان به فارسی برگرداند که گویی از ابتدا به همین زبان نوشته شده است.
سال‌ها گذشت و شاهکارها یکی پس از دیگری، با قلم او به فارسی درآمدند. «دن کیشوت»، «شازده کوچولو»، «زوربای یونانی»، «مادام بواری»، «نان و شراب» و ده‌ها اثر ماندگار دیگر، با نثر روان و زنده‌ی محمد قاضی، به بخشی از خاطره‌ی فرهنگی ایرانیان تبدیل شدند.
در میان همه‌ی این آثار، «دن کیشوت» جایگاهی ویژه داشت. ترجمه‌ای که هنوز هم بسیاری آن را یکی از بهترین ترجمه‌های تاریخ زبان فارسی می‌دانند؛ اثری که برای او جایزه‌ی بهترین ترجمه‌ی سال دانشگاه تهران را به ارمغان آورد و نامش را در تاریخ ترجمه جاودانه کرد.
راز ماندگاری محمد قاضی، تنها در دانستن زبان فرانسه نبود. او به موسیقی زبان فارسی عشق می‌ورزید. باور داشت مترجم، فقط واژه‌ها را جابه‌جا نمی‌کند؛ بلکه باید روح اثر را نیز به زبان مقصد منتقل کند. شاید به همین دلیل است که ترجمه‌هایش، حتی پس از گذشت دهه‌ها، همچنان تازه، روان و خواندنی‌اند.
محمد قاضی هرگز ریشه‌های خود را فراموش نکرد. او با افتخار از کُرد بودنش سخن می‌گفت و همیشه آرزو داشت پس از مرگ، در زادگاهش مهاباد آرام بگیرد.
اما زندگی، آزمون دیگری نیز برایش در نظر گرفته بود.
در سال ۱۳۵۴، پزشکان ابتلای او به سرطان حنجره را تشخیص دادند. جراحی، جانش را نجات داد، اما صدایش را برای همیشه گرفت. بسیاری تصور می‌کردند این پایان راه اوست.
اما محمد قاضی، از آن دسته انسان‌هایی نبود که با یک شکست، دست از آرزوهایش بردارد.
او با کمک دستگاهی ویژه دوباره سخن گفت و با همان اراده‌ی همیشگی، ترجمه را ادامه داد. قلمش خاموش نشد؛ حتی وقتی صدایش خاموش شده بود.
سرانجام، بامداد بیست‌وچهارم دی‌ماه ۱۳۷۶، قلب مردی از تپش ایستاد که عمرش را صرف زنده نگه داشتن ادبیات کرده بود. بنا بر وصیتش، پیکرش به مهاباد منتقل شد و در مقبره‌الشعرای این شهر، در آغوش خاک زادگاهش آرام گرفت.
امروز، محمد قاضی را «پدر ترجمه‌ی نوین ایران» می‌نامند؛ اما شاید این عنوان، تنها بخشی از حقیقت باشد.
او پلی بود میان فرهنگ‌ها؛ پلی که میلیون‌ها خواننده را از مرز زبان عبور داد و به جهان سروانتس، هوگو، فلوبر، سنت‌اگزوپری، کازانتزاکیس و بسیاری دیگر رساند.
تا زمانی که کتابی از محمد قاضی در قفسه‌ای ورق بخورد، یا خواننده‌ای با ترجمه‌های او به سفری در ادبیات جهان برود، نام او زنده خواهد ماند؛ نام مردی که ثابت کرد گاهی بزرگ‌ترین نویسندگان، همان مترجمانی هستند که صدای دیگران را جاودانه می‌کنند.

کارگردان خبری: میلاد مرادی

کد مطلب 2797987

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha