به گزارش خبرنگار کردپرس، عصر نخستین روز از دومین ماه تابستان است. حوالی ساعت ۱۶… خانواده هایی برای تفریح و گردش به منطقه باباگرگر رفته اند. بیشتر این خانواده ها اطراف چشمه باباگرگر نشسته و پاهایشان را داخل آب چشمه فرو کرده اند. بچه هایی هم در اطراف چشمه در حال بازی هستند. این بچه ها که دو دختر حدوداً ۱۰ و ۱۲ ساله اند از شهرستان سنقر به همراه خانواده آمده اند و درست در محدوده خطرناک چشمه روی بلوک سیمانی بازی می کنند. مرد جوانی که از اهالی رروستای طوغان است و به همراه خانواده اش به باباگرگر آمده، می داند این کار دختربچه ها چقدر خطر دارد. مدام به بچه ها و خانواده آنان هشدار می دهد که این کار خطرناک است و می گوید بیایید بیرون بازی کنید. این خانواده با این جمله فرزندانشان که «ما شنا بلدیم» به هشدارها توجهی نشان نمی دهند و کار خود را می کنند. در این حین مرد جوان می خواهد برود که ناگهان صدای فریاد دو دختربچه بلند می شود و در یک لحظه هردو لیز خورده و به داخل چشمه سقوط می کنند. سقوطی که مرد جوان را برای کمک فرا می خواند به طوری که بدون معطلی خود را به داخل چشمه انداخته و ناجی نجات جان آن دو دختربچه می شود و همین که دو کودک را نجات می دهد خودش نفس کم آورده و در خشم چشمه جوشان، غرق شده و جانش را از دست می دهد و بدین ترتیب «قربان رضایی» مرد ۴۲ ساله ای که یک دختر ۷ ساله دارد از جان خود می گذرد و با ایثارگری اش فرشته نجات میهمانانی می شود که بی توجه به هشدارها جان خود و دیگران را به خطر انداخته و رخت عزا به تن چندین خانواده پوشاندند. خانواده ای که در شوک اند و نمی دانند چرا باید تاوان بی مسئولیتی و بی مدیریتی مسئولان را عزیز آنان بدهد!

بی تدبیری مدیران جان یک انسان را گرفت…
۳۱ سال بیشتر ندارد اما داغ چندین عزیزش را دیده است. از پسر خردسالش که چند سال پیش در سانحه تصادف از دست داد تا حالا که همسرش در راه ایثار و فداکاری جان باخت. «نسیبه خدادادی» همسر مرحوم «قربان رضایی» از روز حادثه و آنچه اتفاق افتاد می گوید. «روز پنجشنبه بود که به همراه خانواده شوهرم به باباگرگر رفتیم. مردم زیادی اونجا نبودن و ما بودیم و سه چهار خانواده دیگه. یه خانواده هم از سنقر آمده بودن که دو دختر کوچیک داشتن که اطراف چشمه بازی می کردن. دختربچه ها روی لبه چشمه درست سمت داخلی نرده های چشمه این طرف و اون طرف می رفتن. قربان همین که دید بچه ها اینطوری بازی می کنن نگران شد و چند باری به بچه ها و حتی خانواده شون تذکر داد و گفت که خطرناکه و بارها افرادی اینجا غرق شدن. به بچه ها گفت نکنید و بیرون بیاید. اما بچه ها گوش نمیدادن و می گفتن که ما شنا بلدیم و اتفاقی نمی افته.
من هرچی به قربان گفتم بیا بریم تو تذکرت رو دادی، ولی انگار دلش راضی نمی شد و هی نگران بود نکنه اتفاقی براشون بیافته و مدام می گفت بذار از محوطه چشمه دورشون کنم اینطور بمونن خطرناکه. بعد از چند بار دیگه هشدار و تذکر دادن وقتی دید گوش نمیدن همین که خواست از محوطه چشمه بیرون بیاد ناگهان صدای جیغ بچه ها بلند شد و دیدیم که هردو دختربچه به داخل چشمه افتادن. قربان همین که دید بچه ها افتادن داخل آب بدون معطلی خودش رو انداخت توی آب و رفت برای نجاتشون. یکی از دختربچه هارو نجات که داد مشخص بود توانی برای نجات دومی نداره ولی دلش نیومد رهاش کنه و رفت که بچه دومی رو هم نجات بده و در این حین که اون بچه رو روی دوشش گرفته بود دیدیم که نفس کم میاورد و داشت زیر آب می رفت. اون خانواده سنقری بچه های خودشون رو که گرفتن ما منتظر موندیم که قربان بیاد بالا اما دیدیم که قربان نفس کم آورده و هی پایین تر میره و به سمت منشأ اصلی چشمه کشیده میشه…».

در آن لحظه ترس تمام فضای آنجا را گرفته بود و هیچ کسی قدرت فکر کردن نداشت و نمی دانست چه باید بکند. طبق معمول این خانواده بودند که خود را به آب زدند تا جان عزیزشان را نجات دهند. عزیزی که مسئولیت اجتماعی اش بر بی تفاوت بودن اش غلبه کرد. «نسیبه» برای گفتن هر جمله درباره آن روز بغض گلویش را می گیرد. صدایش گرفته و چشمانش خونین است. «قربان هی تلاش می کرد بیاد بالا ولی نمی تونست. من و مادرش وقتی دیدیم داریم قربان رو از دست میدیم خودمون رو انداختیم داخل آب تا شاید بتونیم بگیریمش و بکشیم جلو ولی ماهم که شنا بلد نبودیم و نمی تونستیم زیاد بریم جلو… در این حین که ما رفتیم داخل آب دخترم هدیکا از ترسش هی فریاد می زد و هیچکی نبود حواسش بهش باشه. ما که دیدیم نمی تونیم قربان رو بگیریم اومدیم بیرون از چشمه و تنها کاری که می تونستیم بکنیم این بود که داد بزنیم شاید یکی کمک کنه ولی هیچکی نبود. مردایی که اونجا بودن حتی دوتاشون جلیقه داشتن ولی هیچکدوم حاضر نشدن حتی تا نزدیکی آب بیان. همه ترسیده بودن…».
این خانواده برای نجات هرکاری توانستند کردند اما خشم آب زورش بیشتر بود. «قربان مدام بالا و پایین می رفت و دیگه تقلا برای زنده موندن رو از دست داد. مونده بودیم چیکار کنیم که دیدیم آب داره قربان رو میاره به جلو… فوری پریدم داخل آب و گرفتمش و با هر توانی بود آوردیمش بیرون. ولی دیگه کار از کار گذشته بود… تلاش کردیم نفس قربان برگرده ولی فایده نداشت».
«نسیبه» اینجای سخنان اش نفس عمیقی می کشد و بغض اش می ترکد. «هرچی تلاش کردیم برای زنده موندنش بی فایده بود و قربان در یه لحظه نگاهم کرد و بعد یواش یواش چشماش رفت. خودم به آمبولانس زنگ زده بودم ولی دیدم آمبولانس نیامده برای همین تصمیم گرفتیم خودمون ببریمش بیمارستان شاید اونجا احیاش کنن… تا وسطای مسیر خودمون با ماشین بردیمش که میانه راه آمبولانس رسید و قربان رو سوار کردن و تا بیمارستان قروه کارای احیا رو انجام می دادن… توی بیمارستان هم خیلی تلاش کردن ولی دیگه دیر شده بود و ما برای همیشه قربان رو از دست داده بودیم… نمی دونم شاید اگه آمبولانس زودتر می رسید الآن قربان زنده بود… نمی دونم…».

دخترکی که مرگ پدرش را دید…
«نسیبه» سوز دل دارد برای «هدیکا» دختر هفت ساله اش که رفتن پدرش را به چشم دید و تا چند روزی از شوک نمی توانست حرف بزند. «دخترم هم اون روز اونجا شاهد ماجرا بود. وقتی دید پدرش داخل آب رفت مدام جیغ می کشید و فریاد می زد و هی می گفت باباجان نرو… بعد از اون، چند روزی حرف نمی زد و شوکه شده بود و الآن هم اصلاً دوست نداره با کسی حرف بزنه… حتی به من میگه بابا رفت تو چرا دنبالش رفتی! … بابا اونارو نجات داد پس خودش چرا بیرون نیومد!؟ … میگه کاش نمی رفتیم باباگرگر … حتی اون لحظه که قربان رو سوار ماشین کردیم که ببریمش بیمارستان اونقدر نگران بودیم و استرس داشتیم که هدیکارو کلاً یادم رفته بود و همون جا توی باباگرگر جاش گذاشتیم… بعد اون هی میگه چرا منو تنها گذاشتید!؟»
«نسیبه» بیشتر از هر چیزی نگران دخترش است. دختری که پاییز امسال مدرسه می رود و مادرش نمی داند باید چه جوابی به او بدهد و چطور بگوید پدرش دیگر نیست! «من الآن جواب دخترم رو چی بدم؟ چطور آینده ش رو تأمین کنم؟ چطور باید بزرگش کنم!؟».

نان آور دو خانواده رفت…
«قربان نان آور دو خونواده بود و خودش خوب می دونست که اگه روزی نباشه زندگی همه ما ویران میشه…». «نسیبه» این را که می گوید حالش بد می شود. سخت است یادآوری نبود یار و یاوری که قرار بود همه چیز یک زندگی باشد. با هق هق حرف هایش را ادامه می دهد. «تموم کارای پدر و مادرش رو انجام می داد و حالا که نیست همه موندیم چه کنیم! مادرش وقت عمل زانو داشت و الآن که قربان نیست کی می خواد برای عمل اونو ببره!؟».
«قربان رضایی» در توزیع و پخش لبنیات کار می کرد. کاری که هیچ آینده ای برایش نداشت. نه بیمه ای نه حقوق ثابتی. «قربان بیمه نداشت و کارش هم طوری نبود که بگیم همیشگی بوده باشه. الآن ما دیگه هیچ منبع درآمدی نداریم و واقعاً چطور می خوایم زندگیمون رو تأمین کنیم!؟ نان آور ما رفت به خاطر بی توجهی یک خانواده و بی مسئولیتی یکسری مدیر…».
چرا در باباگرگر شرایط ایمنی مهیا نیست!؟
سال هاست چشمه باباگرگر جان می گیرد. هربار به شیوه ای. همین سال گذشته بود که دو کودک همدانی در این چشمه غرق شدند. یا قبل تر چندین جوان و کودک دیگر جان خود را از دست داده اند. سال ۹۷ هم دقیقاً مردی ۴۵ ساله اهل دهگلان کودک ۸ ساله همدانی را نجات داد اما خودش غرق شد. جان هایی که هرکدام می توانستند باشند اگر چشمه را مدیریت می کردند و اجازه نزدیک شدن و شنا کردن در چشمه اصلی را نمی دادند. گذاشتن یک نگهبان یا پلیس کار سختی نیست و باید در این گونه مناطق شرایط ایمنی فراهم باشد. شرایطی که به گفته همسر «قربان رضایی» اگر فراهم می بود نیاز نبود همسر او خود را قربانی کند و لقب قهرمان و فرشته نجات بگیرد. «چرا برای باباگرگر نگهبان و پلیس و نجات غریق نمیذارن؟ چرا نباید اورژانس اونجا باشه با آتش نشانی!؟ اگه یه جای گردشگری و تفریحی هست چرا مراقبت ازش نمیشه؟ اگه یکی اونجا باشه که نذاره مردم نزدیک چشمه اصلی بشن از این مشکلات پیش نمیاد. گاهی وقتا ماشین گشت میاد یه دوری میزنه و میره… حتی خادم زیارتگاه هم اون روز نیومد بپرسه چی شده و کمکی بکنه… هرکی اونجا بود فقط نگاه می کردن. دو تا مرد بودن که جلیقه داشتن نمیدونم دیگه شنا بلد بودن یا نه ولی اونام حاضر نشدن برن توی آب و کمک کنن. ما گفتیم جلیقه دارن حداقلش می تونن راحت تر برن داخل آب ولی همه ترسیده بودن و هیچکی جلو نمی رفت. خب اگه نجات غریق اونجا باشه دیگه اینجوری خانواده ای عزادار نمیشه. وقتی نمی تونن مدیریتش کنن خب چشمه رو خشک کنن تا دیگه کسی مثل ما قربانی نشه».

خانواده داغ دیده، دوباره داغ دیدند…
مادر «قربان» صدایش در نمی آید. مدام به عروس و نوه اش نگاه می کند و ناله سر می دهد. پدر هم ساکت با غم درون اش فقط به اطرافش نگاه می کند. انگار هنوز باور ندارد پسر دیگرش هم رفته و دوباره رخت عزا پوشیده اند. پدر و مادری که از ۴ دختر و ۲ فرزند پسرشان حالا تنها ۴ فرزند دختر برایشان مانده و دو پسر خود را هرکدام در اثر حادثه ای از دست داده اند. پسر بزرگ تر را در اثر تصادف و پسر کوچک تر را به خاطر ایثارگری… پسری که خود فرزند پسرش را در کودکی بر اثر تصادف از دست داده بود و با پلاتین در بدن اش نجات گر جان دو کودک دیگر شد. پلاتینی که «نسیبه» هم از آن بی بهره نیست. «چند سال پیش تصادف کردیم که در اون تصادف پسرم که بچه بود رو از دست دادیم و خودم و قربان هم به خاطر آسیبی که دیدیم پلاتین توی بدنمون گذاشتن و قربان با این وضغ به هر کی که می تونست کمک می کرد و برای همه مخصوصاً بچه ها دلش می سوخت».
مسئولان آمدند با تابلو فرش و دیگر هیچ…!
انتظار می رفت متولیان اصلی باباگرگر از میراث فرهنگی تا اوقاف حداقل واکنشی نشان دهند اما دریغ از یک حرکت! انگار هیچ احساس مسئولیتی در قبال چنین اتفاقی ندارند. از آن طرف هم استاندار کردستان و فرماندار قروه هم که به نظر می رسد بیشتر برای رفع تکلیف خودشان باشد به دیدار این خانواده رفته اند و تابلو فرشی را به نشانه ایثارگری تقدیمشان کرده اند و بس. نه عذرخواهی به زبانشان آمده و نه از بازخواست مسئولی سخن گفته اند و نه حتی حاضر شده اند دردِ «نسیبه» را بشنوند. «از مسئولان، استاندار و فرماندار اومدن و چیزی که ما دیدیم این بود که فقط عکس گرفتن و تشکری کردن و رفتن. نه پرسیدن چه درخواستی دارید و یا چیکار می تونیم براتون بکنیم…نه حتی اجازه دادن من حرف بزنم! تابلو فرش آوردن و تشکر کردن خالی به چه کار ما میاد؟ نه گفتن مادر دردت چیه، نه گفتن خانم دردت چیه؟ فقط خودشون حرف می زدن… ایکاش به جای تشکر حداقل عذرخواهی می کردن و می گفتن تقصیر ما بوده اینجوری شده باید نگهبان و اورژانس اونجا می بود. هر ساله باباگرگر قربانی میده… واقعاً مسئولان خودشون عذاب وجدان ندارن!؟ چطور راحت زندگی می کنن!؟ اگر مسئولان به فکر می بودن و باباگرگر رو مدیریت می کردن این اتفاق نمی افتاد. اونجا باید نگهبان باشه. اورژانس باشه. آتش نشانی و تیم غریق نجات باشه که وقتی اتفاقی پیش میاد سریع برای نجات اقدام کنن نه اینکه برای رسیدن یه آمبولانس کلی باید منتظر باشیم! اینا چیزایی نیست که من بگم خود مسئولان باید بدونن…».

قهرمان سازی به کار ما نمی آید…
تمام رسانه های اجتماعی پر شده اند از قهرمان سازی «قربان رضایی» بدون کوچک ترین اشاره به اینکه مقصر اصلی این فاجعه چه کسانی هستند. پدر و مادر پیر «قربان» و همسر و دخترش نیاز به قهرمان سازی و تشکر خالی و این جوسازی ها ندارند. آنان درخواستشان چیز دیگری است. «ما انتظار داریم که حداقل قربان رو به عنوان شهید و ایثارگر معرفی کنن. قربان کم کاری نکرده و فداکاری کرده. قربان شهید شده… می تونست بی تفاوت مثل مابقی اونایی که اونجا بودن بگذره و اهمیتی نده ولی دلش سوخت و جون خودش رو گذاشت کف دستش و انسانیت به خرج داد و رفت… شهید فقط اونی نیست که اسلحه میگیره دستش و می جنگه! کاری که قربان کرد کم از ایثار و شهادت نیست. هرکسی نمی تونه از جون خودش بگذره برای دیگران… ما ممنونیم از تشکر مسئولان ولی به جای تشکر و قهرمان سازی و خیابان به نام کردن، کمک کنن آینده دخترم تأمین بشه. قربان نان آور ما بود و نان آور نیاز به شعار و وعده نداره… مسئولان الآن باید عذاب وجدان داشته باشن و بگن که خودشون هم مقصرن. چند سال اینجا قربانی میده. می تونستن کاری کنن اما اهمیتی ندادن. خودشون فکر کنن که من چیکار کنم با دختر هفت ساله م که یتیم شده و نیاز به محبت پدر داره!؟».
باباگرگر می تواند مدیریت شود اگر…
منطقه گردشگری باباگرگر اگر بناست به نام گردشگری و تفریحی باشد باید به یک مدیریت واحد برسد. مدیریتی که به جای سهل انگاری یک بار برای همیشه آنجا را تبدیل به محیطی ایمن کند. اینکه اوقاف و میراث فرهنگی و گردشگری قادر نیستند این منطقه را ساماندهی کرده و به بخش خصوصی واگذار کنند تا یک مجموعه گردشگری دایر کنند نباید موردی باشد که تاوان آن را مردم بدهند. چطور می شود منطقه ای که سالیان سال است کشته می دهد به حال خود رها شده و نه نگهبانی دارد و نه پلیسی و نه نجات غریق و نه حتی اورژانسی!؟
هر سال متولیان امر وعده ساماندهی و واگذاری این منطقه به سرمایه گذار را می دهند اما تا بدین لحظه نه ساماندهی دیده شده و نه حضور سرمایه گذار که البته بخش اصلی این بی تدبیری در اختلاف میان اوقاف و میراث فرهنگی است که نمی گذارد ساختار واحد شکل بگیرد و مجموعه همانند سرعین اردبیل به رونق برسد.
با ین وصف نیاز است مدیران اوقاف و میراث فرهنگی و گردشگری پاسخ گوی افکارعمومی باشند و بگویند تا به کی قرار است این منطقه جان بگیرد و رخت عزا بر تن خانواده ها بپوشاند!؟
* گزارش و عکس: زیبا امیدی فر

نظر شما