به گزارش کردپرس، منطقه «جزیره» در شمالشرق سوریه، که بخش عمده آن امروز در استان حسکه قرار دارد و از مهمترین مناطق کردنشین سوریه به شمار میرود، طی یک قرن گذشته صحنه یکی از پیچیدهترین منازعات خاورمیانه بوده است؛ منازعهای که نه فقط بر سر هویت قومی و سیاسی، بلکه بیش از هر چیز بر سر مالکیت زمین، توسعه اقتصادی و سهم گروههای مختلف از قدرت شکل گرفته است.
مقالهای مفصل از ویلیام دوپل آلونسو، پژوهشگر مسائل سوریه و منطقه جزیره، با عنوان «برای مردمان جزیره، هیچ دوستی جز جلگه ها وجود ندارد» میکوشد نشان دهد که چگونه سرنوشت این منطقه از دوران فروپاشی عثمانی تا خیزش کردها در سال ۲۰۱۲، همواره میان دو قطب «برادری ملتها» و «عدالت اجتماعی» در نوسان بوده است.
جزیره؛ سرزمین بازماندگان و پناهجویان
به نوشته این پژوهشگر، جامعه جزیره در نتیجه موجهای متوالی کوچ اجباری و خشونت سیاسی شکل گرفت. ارامنه، آشوریها، کردها، چرکسها، چچنها، یهودیان نصیبین و قبایل عرب، در دورههای مختلف به این منطقه پناه آوردند. بسیاری از این گروهها قربانی سیاستهای دولت عثمانی متأخر یا جمهوری نوپای ترکیه بودند. از این رو، جزیره نه یک جامعه همگن، بلکه مجموعهای از مردمانی بود که تجربه مشترک آوارگی و بیپناهی داشتند. در دهههای نخست قرن بیستم، مرزهای قومی و مذهبی در این منطقه چندان سخت و قطعی نبود. روستاهای مختلط، پیوندهای قبیلهای مشترک و همزیستی زبانی، واقعیتی رایج به شمار میرفت. اما با ظهور دولتهای ملی جدید، این وضعیت به تدریج تغییر کرد.
ملیگرایی و شکلگیری شکافهای جدید
مقاله تأکید میکند که ظهور ملیگرایی ترکی و عربی، همراه با سیاستهای استعماری فرانسه در سوریه، هویتهای محلی را به سمت قالبهای قومی و مذهبی سختگیرانه سوق داد. در ترکیه، شهروندی بر پایه زبان و هویت ترک تعریف شد. در سوریه نیز ناسیونالیسم عربی، غیرعربها را به حاشیه راند. همزمان، نظام قیمومیت فرانسه با برجستهسازی مفهوم «اقلیتها»، رقابتهای فرقهای را تشدید کرد. به این ترتیب، گروههایی که پیشتر در هم تنیده بودند، به تدریج به جوامعی جداگانه با مطالبات سیاسی متفاوت تبدیل شدند.
ائتلاف نخبگان و «ملیگرایی جلگه ایی»
آلونسو توضیح میدهد که در دهه ۱۹۳۰، بخشی از نخبگان کرد و مسیحی منطقه برای مقابله با سلطه دمشق، پروژهای منطقهگرا را دنبال کردند؛ حرکتی که برخی مورخان آن را «ملیگرایی جلگه ایی» نامیدهاند. این جریان بیش از آنکه بر قومیت تکیه داشته باشد، از منافع جغرافیایی و کشاورزی منطقه دفاع میکرد. با این حال، نویسنده تأکید میکند که این جنبش بیشتر نزاعی میان نخبگان بر سر دسترسی به زمین و قدرت بود، نه قیامی مردمی.
دوران طلایی جزیره؛ رونق برای ثروتمندان
در سالهای پایانی قیمومیت فرانسه و اوایل استقلال سوریه، دولت مرکزی کنترل محدودی بر جزیره داشت. همین خلأ قدرت باعث شد خانوادههای ثروتمند مسیحی و تجار بزرگ به سرمایهگذاری در زمینهای حاصلخیز شمالشرق سوریه روی آورند. طبقهای تازه از سرمایهداران کشاورزی پدید آمد که با استفاده از تراکتور، بذر اصلاحشده و اجاره زمین از شیوخ قبایل، تولید پنبه و غلات را گسترش دادند. در مدت کوتاهی نزدیک به یک میلیون ایکر زمین زیر کشت رفت و برخی خانوادهها ثروت هنگفتی اندوختند. اما این رونق اقتصادی به سود اکثریت مردم نبود. کارگران و دهقانان سهم ناچیزی داشتند و ساختار نابرابر مالکیت زمین دستنخورده باقی ماند. علاوه بر این، کشاورزی منسجم و تجاری، فشار سنگینی بر منابع طبیعی وارد کرد و از اواسط دهه ۱۹۵۰ منطقه با بحرانهای جدی تولید غلات روبهرو شد.
۱۹۵۸؛ پایان نظم قدیم
از نگاه بسیاری از اقلیتهای غیرعرب منطقه، سال ۱۹۵۸ نقطه پایان «دوران طلایی» جزیره بود. در این سال، اتحاد مصر و سوریه در قالب جمهوری متحده عربی به رهبری جمال عبدالناصر شکل گرفت. دولت جدید اصلاحات ارضی گستردهای را آغاز کرد: سقف مالکیت زمین تعیین شد، اراضی بزرگ مصادره شد، اتحادیههای کشاورزی تشکیل شد و تعاونیهای کشاورزی گسترش یافت. تنها در استان حسکه بیش از 328000 هکتار زمین مشمول مصادره و بازتوزیع شد و صدها تعاونی کشاورزی شکل گرفت. این سیاستها از یک سو به نفع دهقانان و طبقات متوسط روستایی بود و توسعه زیرساخت، برقرسانی، سدسازی و آبیاری را به همراه آورد؛ اما از سوی دیگر، در چارچوب ایدئولوژی عربگرایی اجرا شد و بیش از همه به سود اعراب تمام شد.
کردها؛ از حاشیهنشینی تا رادیکالیسم سیاسی
به نوشته این مقاله، کردهای سوریه که از نظر جمعیتی گستردهتر اما از نظر اقتصادی فقیرتر بودند، از سوی حکومت بعث تهدیدی بالقوه تلقی شدند. در دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ دهها هزار کرد از تابعیت سوری محروم شدند و حقوق سیاسی خود را از دست دادند. این سیاستها در عمل به تقویت هویت ملی کردی و شکلگیری جنبشهای سازمانیافته انجامید.
خیزش کردها؛ تلاشی برای ایجاد تناسب میان عدالت و همزیستی
با عقبنشینی دولت سوریه از شمالشرق کشور در سال ۲۰۱۲، نیروهای کردی و متحدانشان کنترل منطقه را به دست گرفتند و پروژه سیاسی جدیدی را آغاز کردند که به «خیزش روژاوا» مشهور شد.به باور نویسنده، این پروژه از آغاز با یک تناقض اساسی روبهرو بود.
از نظر اقتصادی، اداره خودگردان تلاش کرد برخی سیاستهای عدالتمحور گذشته را احیا کند؛ از جمله:
- توسعه تعاونیهای تولیدی
- توزیع یارانهای بذر، سوخت و کود
- محدود کردن نفوذ بانکهای ربوی
- خرید تضمینی محصولات کشاورزی
- حرکت به سمت خودکفایی غذایی
اما از نظر سیاسی، این ساختار نیازمند ائتلافی چندقومیتی میان کردها، آشوریها، احزاب قدیمی منطقه و گروههای مختلف اجتماعی بود. همین امر موجب شد اصلاحات رادیکال در مالکیت زمین با مانع روبهرو شود. نویسنده نمونهای ذکر میکند که در آن تلاش برای مصادره زمینهای بلااستفاده خانوادههای مهاجر آشوری، با اعتراض سازمانهای آشوری متوقف شد.
در کل، نویسنده معتقد است که منطقه جزیره طی صد سال گذشته همواره میان دو نیاز اساسی گرفتار بوده است: نخست، ضرورت همزیستی میان اقوام و مذاهب گوناگون؛ دوم، ضرورت توزیع عادلانه زمین و ثروت. هر حکومت یکی از این دو را تقویت کرده و دیگری را تضعیف کرده است. نظامهای عربگرا توسعه و اصلاحات ارضی آوردند، اما اقلیتها را سرکوب کردند. ائتلافهای چندقومیتی همزیستی ایجاد کردند، اما نتوانستند ساختار نابرابر مالکیت را بهطور کامل دگرگون کنند.
به این ترتیب، سرنوشت جزیره سوریه همچنان در گرو حل همان پرسش قدیمی باقی مانده است: زمین به چه کسی تعلق دارد؟

نظر شما