کردپرس
نقطه عزیمت این تحلیل، تمایز میان «رویداد» و «روایت» است؛ تمایزی که در ادبیات مطالعات رسانه، از آن بهعنوان شکاف میان event و representation یاد میشود. در جنگهای معاصر، این دو نهتنها از یکدیگر مستقل نیستند، بلکه رابطهای بازگشتی دارند: روایتها بر ادراک از رویداد اثر میگذارند و این ادراک، به نوبه خود، بر تداوم یا تغییر کنشهای میدانی تأثیر میگذارد. از این منظر، هرگونه تحلیل از «برتری» یک طرف، بدون تحلیل سازوکارهای بازنمایی، تحلیلی ناقص خواهد بود.
اگر این چارچوب را بر وضعیت کنونی منطبق کنیم، آنچه در برخی تحلیلها بهعنوان «دست بالا داشتن ایران» توصیف میشود، لزوماً به معنای یک پیروزی کلاسیک نظامی نیست، بلکه بیانگر ناهمخوانی میان انتظارات اولیه از جنگ و واقعیتهای جاری آن است. بهعبارت دقیقتر، اگر طراحی اولیه مبتنی بر یک الگوی «شوک و فروپاشی سریع» بوده، استمرار جنگ تا این مقطع، خود نشانهای از اختلال در مفروضات راهبردی اولیه است. این اختلال، در سطح روایت نیز بازتاب پیدا میکند: جایی که برای حفظ انسجام گفتمانی، نیاز به بازتفسیر مداوم واقعیت احساس میشود.
در این میان، رسانهها بهمثابه واسطههای تولید معنا، نقشی تعیینکننده دارند. مطابق با نظریه چارچوببندی رابرت انتمن، رسانهها با انتخاب برخی جنبههای واقعیت و برجستهسازی آنها، چارچوبی را ایجاد میکنند که درون آن، معنا تولید میشود. مسئله در مورد بخشی از رسانههای پرمخاطب اقلیم کردستان—بهویژه Rudaw و Ava Media—این نیست که «دارای سوگیریاند»؛ بلکه این است که سوگیری در آنها به یک الگوی پایدار چارچوببندی تبدیل شده است.
این الگو را میتوان با دقت بیشتری صورتبندی کرد. نخست، در سطح گزینش، نوعی «عدم تقارن اطلاعاتی» مشاهده میشود؛ به این معنا که دادههایی که میتوانند پیچیدگی میدان را نشان دهند، بهطور نظاممند کمتر بازنمایی میشوند. دوم، در سطح تفسیر، همان دادههای محدود نیز در چارچوبی قرار میگیرند که به بازتولید یک روایت خطی—و نه چندلایه—میانجامد. و سوم، در سطح گفتمانی، این دو فرآیند به تثبیت یک دوگانه سادهشده منجر میشوند که در آن، یکی از طرفین جنگ بهصورت ضمنی در موقعیت «کنشگر عقلانی و مشروع» و دیگری در موقعیت مقابل قرار میگیرد.
برای فهم عمق این مسئله، باید از سطح توصیف عبور کرده و آن را در چارچوب مدلهای کلانتر تحلیل رسانه قرار داد. در مدل «پروپاگاندا»ی نوآم چامسکی و ادوارد هرمن، رسانهها تحت تأثیر مجموعهای از فیلترها عمل میکنند که از جمله آنها میتوان به وابستگیهای نهادی، منابع خبری و فشارهای سیاسی اشاره کرد. اگر این مدل را به مورد اقلیم تعمیم دهیم، وابستگی ساختاری برخی رسانهها به اشخاص و احزاب سیاسی، میتواند بهعنوان یکی از متغیرهای تبیینکننده این الگوی سوگیری در نظر گرفته شود. در اینجا، سوگیری تنها یک «خطای حرفهای» نیست، بلکه پیامد منطقی یک «ساختار مالکیت و قدرت» است.
اما اهمیت این موضوع صرفاً در سطح تحلیل رسانه باقی نمیماند؛ بلکه بهطور مستقیم به حوزه روابط بینالملل گره میخورد. اقلیم کردستان، بهلحاظ ژئوپلیتیکی، در موقعیتی قرار دارد که بقای آن وابسته به حفظ نوعی تعادل ظریف در روابط با بازیگران منطقهای است. در چنین شرایطی، تولید یک گفتمان رسانهای نامتوازن، بهتدریج به اختلال در این تعادل در سطح ادراکی منجر میشود. این همان چیزی است که در ادبیات قدرت نرم، بهعنوان «فرسایش سرمایه ادراکی» شناخته میشود؛ مفهومی که جوزف نای بر آن تأکید دارد.
به بیان روشنتر، مسئله این نیست که یک رسانه در کوتاهمدت چه روایتی را تقویت میکند، بلکه این است که این روایت، در میانمدت چه «پیامدهای رابطهای» تولید خواهد کرد. با تداوم ساختار سیاسی ایران—برخلاف برخی پیشبینیهای اولیه— آنگاه گفتمان رسانهای شکلگرفته در این دوره، میتواند به یک مانع در بازتعریف روابط تبدیل شود. در این حالت، رسانه از یک کنشگر بازنمایی، به یک عامل مداخلهگر در روابط سیاسی تبدیل خواهد شد.
در نهایت، باید به نقطه آغاز بازگردیم: رابطه میان رویداد و روایت. آنچه امروز بهعنوان «برتری» توصیف میشود، نه صرفاً محصول کنشهای میدانی، بلکه نتیجه تلاقی چند لایه و پیچیده میان میدان، روایت و ادراک است. در چنین وضعیتی، رسانههایی که از بازنمایی چندلایه و متوازن فاصله میگیرند، نهتنها در تحلیل واقعیت ناکام میمانند، بلکه در شکلدهی به واقعیتی پرهزینه در آینده نیز سهیم میشوند.
از این منظر، عملکرد برخی از رسانههای اقلیم کردستان در این مقطع را باید فراتر از یک خطای مقطعی، به عنوان نشانهای از گسست میان منطق حرفهای رسانه و الزامات ساختاری قدرت دانست. گسستی که اگر بازاندیشی نشود، پیامدهای آن فراتر از حوزه رسانه، به عرصه سیاست و امنیت منطقهای نیز تسری خواهد یافت.

نظر شما