کردپرس
مرگ «حبوش» در اربیل، صرفاً پایان زندگی یک مقام سابق امنیتی نیست؛ این اتفاق، یک تناقض عینی و قابل لمس را پیش چشم افکار عمومی گذاشت—تناقضی که دیگر نمیتوان آن را پشت واژههای کلی یا ملاحظات مبهم پنهان کرد.
واقعیت روشن است: فردی که نامش با یکی از خشنترین دورههای سرکوب در تاریخ معاصر کردها گره خورده، سالها در امنترین نقطه جغرافیای کردی زندگی کرده است. این دیگر یک روایت تاریخی یا ادعای سیاسی نیست؛ یک واقعیت عینی است که در برابر آن، هیچ توضیح سادهای کفایت نمیکند.
پرسش اصلی هم دقیقاً از همینجا آغاز میشود: چه سازوکاری این امکان را فراهم کرده است؟ آیا این حضور، نتیجه یک تصمیم آگاهانه سیاسی بوده یا محصول شبکهای از ملاحظات امنیتی و منطقهای؟ اگر تصمیم بوده، بر اساس چه منطقی توجیه شده است؟ و اگر اجبار بوده، چرا هیچگاه بهصورت شفاف با افکار عمومی در میان گذاشته نشده است؟
نکته مهم اینجاست که این مسأله را نمیتوان با ارجاع کلی به «ضرورتهای سیاسی» حل کرد. هر نظام سیاسی در شرایط پیچیده، ناگزیر از تصمیمهای سخت است؛ اما تفاوت در این است که آیا این تصمیمها قابل توضیح و دفاع در برابر حافظه جمعی جامعه هستند یا نه. در اینجا، شکاف دقیقاً در همین نقطه شکل میگیرد.
وقتی جامعهای هنوز با زخمهای انفال و بقایای سرکوبهای سیستماتیک دستوپنجه نرم میکند، حضور آرام و بیحاشیه یکی از چهرههای مرتبط با همان دوره، فقط یک تصمیم اداری یا امنیتی تلقی نمیشود؛ این بهطور مستقیم با احساس عدالت، کرامت و حافظه تاریخی مردم درگیر است. اینجاست که موضوع از سطح «سیاست» به سطح «معنا» ارتقا پیدا میکند و مفهوم «خیانت» مستلزم بازتعریف و بازاندیشی خواهد بود.
در کنار این، مقایسههایی که در افکار عمومی شکل میگیرد، کاملاً قابل درک است. وقتی در همان فضا، برخی چهرههای سیاسی از درون ساختار بهدلیل اختلاف دیدگاه، از بازگشت یا حضور محروم میشوند، این پرسش جدیتر میشود که معیارها دقیقاً چیست؟ چرا در یک مورد، سختگیری به بالاترین سطح میرسد و در موردی دیگر، انعطاف بهحدی است که حتی گذشتهای چنین سنگین نادیده گرفته میشود؟
اینجا دیگر بحث بر سر یک مورد خاص نیست؛ مسأله به «نظام معیارگذاری» برمیگردد. اگر این معیارها شفاف نباشند، اگر بر اساس اصول ثابت تعریف نشوند، ناگزیر بهصورت موردی و اقتضایی اجرا میشوند. نتیجه هم چیزی جز بیاعتمادی تدریجی نخواهد بود.
از منظر سیاسی، چنین وضعیتی یک هزینه پنهان اما جدی دارد. نیرویی که خود را نماینده یک مسأله تاریخی میداند، بیش از هر چیز نیازمند انسجام در گفتار و رفتار است. هر شکاف میان این دو، بهسرعت توسط جامعه دیده میشود و بهمرور، سرمایه نمادین آن نیرو را فرسایش میدهد.
از منظر امنیتی هم، این نوع تصمیمها بدون هزینه نیستند. امنیت فقط به معنای کنترل فیزیکی فضا نیست؛ بخشی از آن، به احساس عدالت و اعتماد عمومی گره خورده است. وقتی این احساس تضعیف شود، امنیت بهتدریج از یک امر درونی به یک وضعیت صرفاً کنترلی تبدیل میشود—و این، خود آغاز یک چرخه فرسایشی است.
در سطح رسانهای، نحوه مواجهه با این موضوع نیز اهمیت تعیینکننده دارد. سکوت یا روایتهای حداقلی، نهتنها مسأله را حل نمیکند، بلکه آن را به حوزه شایعه و تفسیرهای غیررسمی میبرد. در مقابل، شفافسازی—اگر هزینهبر باشد—میتواند از تعمیق شکاف جلوگیری کند.
در نهایت، آنچه اکنون پیشروی جامعه قرار دارد، نه یک قضاوت عجولانه، بلکه یک مطالبه روشن است: تعیین تکلیف با این نوع تناقضها. اینکه آیا قرار است «حافظه تاریخی» مبنای تصمیمگیری باشد یا «مصلحتهای متغیر»؟
این پرسش، پاسخی فوری نمیخواهد، اما نمیتوان آن را هم به تعویق انداخت. هرچه دیرتر به آن پرداخته شود، هزینه پاسخ دادن به آن بیشتر خواهد شد—نه فقط برای یک جریان سیاسی، بلکه برای کلیت فضایی که میکوشد خود را بر پایه یک روایت مشترک از رنج و مقاومت تعریف کند.
اما آنچه این تناقض را از سطح یک پرسش نظری به یک واقعیت تکاندهنده تبدیل میکند، جزئیاتی است که دیگر نمیتوان از کنارشان گذشت. برای فردی با چنین سابقهای، در قلب اربیل و در مسجد جلیل خیاط مجلس ترحیمی چهارروزه برگزار میشود؛ مراسمی علنی، سازمانیافته و بدون هیچ نشانهای از حساسیت نسبت به گذشته او. این در حالی است که همین فرد، پس از سال ۲۰۰۳ در فهرست تحت تعقیب نیروهای ارتش ایالات متحده آمریکا قرار داشت و برای بازداشتش جایزه تعیین شده بود. پرسش روشنتر از همیشه است: چنین فردی در تمام این سالها کجا بوده است؟ چگونه از تعقیب یکی از بزرگترین ماشینهای اطلاعاتی جهان خارج شده و در نهایت، در امنترین نقطه اقلیم، بهصورت عادی زندگی کرده است؟ این پرسش وقتی سنگینتر میشود که به یاد بیاوریم او در رأس دستگاه استخبارات عراق قرار داشت؛ نهادی که نامش برای بسیاری از خانوادههای کردی، مترادف با بازداشت، شکنجه و ناپدیدشدن است. در چنین شرایطی، دیگر نمیتوان صرفاً از «ملاحظات» سخن گفت. اینجا پای یک دوگانگی عریان در میان است: از یکسو تأکید مداوم بر حافظه انفال، و از سوی دیگر، زیست بیحاشیه یکی از چهرههای کلیدی همان ساختار. این همان نقطهای است که افکار عمومی را وادار میکند تا درباره منطق حاکم بر این تصمیمها، دوباره فکر کند.

نظر شما