خبرگزاری کردپرس _ با من! بگو! رفیقم، خواهرم، هموطنم، عزیزم تو ای تو مادر مینابی...
از این صبح نامراد بگو که از طلوعش دستی پلید به جان مادران سرزمینمان افتاده و دلمان و دلشان راچنگ می زند.
من بعد از زنگ تلفن، هراسان با لنگه ای کفش به پا، پی جانم، جگرگوشه هایم از خانه بیرون زدم. اینجا ترافیک سنگین است و مردمی که بیشترشان زن هستند ناشکیبا و دیوانهوار رو به مهد کودک ها و مدارس دوانند.
دلم آشوب است، دستانم روی فرمان می لرزد و پایم برای فشاردادن کلاج کم آورده، صدای طپش قلبم مانند پتک به سرم می زند، دلپیچه و حالت تهوع دارم و این چشمان خیس دیدم را گرفته. تو می گویی چند لحظه بایستم و نفسی بکشم؟ نه نمی توانم؛ می ترسم دیر برسم... دیر؟! دیر به چه؟! برای چه؟! تو هم اینگونه ای؟ این همه فکر و نگرانی بی جا! واقعا خنده دار است. قدیمی ها راست می گویند که مادر نگرانی هایی درباره بچه هایش دارد که حتی دشمنش هم به آن نمی اندیشد. فکر نکنی ترسویم؛ نه؛ نیستم؛ من کودک جنگم، با گفتن بمب و موشک زبان گشوده ام؛ از همانان که یاد دبستانشان به صدای آژیر و زیرزمین مدرسه و چشمان وحشت زده همکلاسی ها و معلم و مادر گره خورده است و ترکش ها در خانه و کوچه شان دیده اند.
صبوری کن... این همه بی تابی ندارد، چند دقیقه دیگر می رسیم و دخترکان و پسرکانمان را به آغوش امنمان می گیریم. صورتشان را به قلبمان می فشاریم تا آرام شویم، آرام شوند، نفسشان دوباره جانمان می دهد. چشممان که به چشمشان دوخته شد زندگی دوباره می آید، لبخندمان، لبخندشان می شکفد و دستان کوچکشان که دردستمان فشرده شد دلمان آب می شود، قند می شود، شیرینی اش به تن کودکانمان می نشیند سرخوششان می کند، سرخوشمان می کند و بعد دوباره زنده می شویم به خانه برمی گردیم دوباره زندگی زندگی می شود...
ای وای شرم بر من. از تو می خواهم بگویی و خودم زبان به کام نمی گیرم! چه کنم که دست خودم نیست. فقط یک چهار راه دیگر فاصله دارم. تو چطور؟ کجایی؟ چقدر فاصله داری؟ از مردم و خیابان های میناب بگو؟
چرا زبانت گرفت؟ چه؟ صدای انفجار شنیدی؟ مردم به هم ریخته اند؟ اسم مدرسه را فریاد می زنند؟ نگران نباش؟ مراکز نظامی را می زنند مگر مجنوناند یا آدمخوارند که اول بسم ا... مدرسه ای را بزنند؟! آنهم دبستانی دخترانه؟!
برایم از دخترکت بگو شاید این لحظات کِشدارِ کُشنده کمی زودتر بگذرد... از صبحانه امروزش بگو، او هم صبح ها مانند کودکی های نسل ما چایی شیرین و نان و پنیر می خورد یا مثل بچه های امروزی شکلات صبحانه و کورن فلکس؟ شاید هم نیمرو! این را مطمئن نیستم ولی می دانم اگر صبح با وعده و مژده درست کردن ماکارونی به مدرسه روانه اش کرده باشی تا رسیدن به سر سفره ناهار لحظه شماری می کند. برای میان وعده مدرسه میوه و لقمه نان پنیر و یا کوکو گذاشتی؟ دیدی درست حدس زدم؟ بله مادر مهربان مینابی حق با توست ظرف غذایشان باید به اندازه چند زنگ تفریح پر باشد تا مجبور نشوند از بوفه مدرسه هله هوله های ناسالم بگیرند.
گفتی دخترک تو هم کلاس اول است؟ پس مجبوری دو سه بار در هفته روپوشش را بشویی و اتو کنی به خصوص امروز که شنبه است و همه بچه ها از تمیزی برق می زنند. او هم این روزها شعر آن تبلیغات تلویزیونی از زبانش نمی افتد؟ «بله بله می دونم...» چه دنیای شیرینی دارند برای خودشان! راستی معلم برایشان جشن اسم می گیرد؟ دختر تو هم بی قرار است تا به درسی برسند که حرف اول اسم خودش باشد وبا کیک و هدیه برایش در کلاس جشن بگیرند؟ ای جانم همه این فرشته ها حال و هوایشان یک جور است. همه عاشق کوله پشتی صورتی و کیتی و عروسک خرسی و برچسب و شنیدن آفرین از دهان معلمشان هستند و البته مادر و شاید بیشتر پدرشان این قهرمانان شکست ناپذیر دنیایشان.
دروغ است دروغ است مگر می شود مادرنگران مینابی؟ باز انفجار؟ باز فریاد مردم؟ دبستان دخترانه شجره طیبه را زده اند؟!
من رسیدم، رسیدم! دیر نشده! چهره اش را در میان چهره دخترکان چشم به انتظارآمدن پدر و مادر می بینم، بعضی هایشان درگوش هم پچ پچ می کنند و ریز می خندند، چند نفرشان هم خوراکی به دست و لقمه به دهان دارند. یکی دو نفر هم گریه می کنند. می خواهم به خاک درِ دبستان سجده شکر کنم؛ به حال خودم نیستم؛ اشک شوق امانم نمی دهد می خواهم تا رسیدن مادران دیگر آغوشم را برای همه این کودکان با آن روپوش های یک رنگشان بگشایم ...
تو چه گفتی؟ چند دقیقه پیش چه گفتی؟ گفتی دیر رسیدی؟ گفتی خیلی زود دیر شد! گفتی تو مانده ای و تلی خاک؟ تو مانده ای و چشمانی تا ابد منتظر؟ تو مانده ای ودستی خالی؟ تو مانده ای ویک کوله پشتی صورتی نیم سوخته؟ گفتی؟ تو مانده ای و حسرت آغوشی که عطشش به آتشت کشیده؟ ای وای که این درد جهان سوز چه کند با این جان بی جانان تو! چه کند با من؟ چه کند با جان مادران سرزمینمان که همه مادر دلخون شده اند
بر دختران مینابی.
مادردلخون مینابی، رفیقم، خواهرم، عزیزم! تکه ای از وجود ما تا ابد سوگوار در این لحظه از تاریخ پیش تو در میناب جا می ماند. هربار که روپوش دخترانمان را اتو می کنیم و به تنشان می پوشیم، هر بار که لقمه هایشان را در کوله پشتی جا می دهیم، هر بار که دستشان و آغوششان را لمس می کنیم، در جشن اسمشان، در جشن پایانی سال تحصیلی، در خرید سال نو و... به یاد 168 فرشته میناب، خونِ خونخواه این تکه سوگوار گسسته ازقلبمان، خواهد جوشید؛ اما نه به رسم همیشه برای زجه زدن! برای فریاد! بغضمان را فروخواهیم داد و سرو خواهیم شد و تا دنیا دنیاست و ایران ایران، حماسه شجاعت و پایداری تو و روایت ننگین خونخواری خونخواران دغل را در گوش دخترکان ایرانمان زمزمه می کنیم.

نظر شما