کردپرس
واکاوی بحرانهای پاندولوار در اقلیم کردستان، در کنار بازخوانی یک زنجیره از درگیریهای نظامی، تصویری از مواجهه با دیالکتیک ناتمام «دولتسازی» و قدرت میراثی است. اگر با عبور از لایههای سطحیِ وقایعنگاری، به کالبدشکافی ساختاری بپردازیم که در آن، استبداد منطقهای و آنارشی داخلی در یک همزیستیِ پارادوکسیکال، مانع از تکوین یک اراده ملی واحد شدهاند، باید گفت تاریخ معاصر این جغرافیا، صحنه بازتولید مداوم الگوی «میرنشینهای رقیب» در کالبد احزاب مدرن است؛ در این اقلیم، گذار از ساختار ایلیاتی به ساختار حزبی، یک تحول دموکراتیک به شمار نخواهد رفت، بلکه نوعی بازآراییِ قدرت برای تثبیت هژمونیهای منطقهای (زرد و سبز) بوده است. در نوشتار حاضر با سه اپیزود استراتژیک مواجهیم که در هر یک، تضاد میان «مشروعیت انقلابی» و «منافع ژئوپلیتیک»، منجر به فروپاشی قراردادهای اجتماعی درونگروهی شده است. بقای این «دوگانگی حاکمیتی» و استمرار سایه سنگین نفوذ بیگانگان، هویت سیاسی اقلیم را در یک «وضعیت استثنایی» دائمی حبس کرده است؛ وضعیتی که در آن فاجعه به عنوان یک پتانسیلِ بالقوه در بطنِ بنبستهای فعلی جاری است.
تجربه زیسته سیاسی در اقلیم کردستان، بیش از آنکه تجلیِ ارادهای معطوف به رهایی ملی باشد، در سیطرهی پارادایم «منازعات قبیلهای-حزبی» به اسارت درآمده است. بازخوانی ادواری این درگیریها، از دههی ۶۰ میلادی تا بنبستهای کنونی، پرده از یک واقعیت تلخ برمیدارد: استحاله آرمانهای انقلابی در خدمت بقای هژمونیهای جناحی.
فازبندی استراتژیک منازعات و نقش بازیگران پیرامونی
تاریخ معاصر اقلیم را میتوان به سه اپیزود خونین تقسیم کرد که در تمامی آنها، «نفوذپذیری از بیگانه» و «انحصارطلبی داخلی» دو تیغهی یک قیچی بودهاند. روایتی تلخ از چگونگی تبدیلِ جغرافیای مقاومت به حیاطخلوتِ بازیگران منطقهای. نوشتار حاضر با پل زدن میان تاریخ و واقعیتهای میدانی، این فرضیه را به چالش میکشد که ثبات لرزان کنونی، فرجامِ منطقیِ صلح باشد؛ بلکه آن را تنفسی مصنوعی در فضای «توازنِ وحشت» قلمداد میکند.
۱. انشقاق اول (۱۹۶۳-۱۹۷۰)؛ بدعتِ وابستگی
نخستین تکانههای لرزه بر پیکرهی جنبش کُردی، محصولِ گسست میان «رهبریِ سنتی» و «نخبگانِ ساختارگرا» بود. تقابلِ جناحِ «ملایی» و «جلالی» تنها یک اختلاف تاکتیکی نبود، بلکه سنگبنای یک انحراف استراتژیک را بنا نهاد: «اعتباربخشی به مداخلهی بیگانه در معادلات داخلی». در این دوره، کوهستان و شهر به جای آنکه دو سنگرِ مکمل باشند، به دو قطبِ متخاصم تبدیل شدند که سوختِ ماشین جنگی خود را از تضادهای میان آنکارا، تهران و بغداد تأمین میکردند. ریشههای این ویرانی به تقابلِ جریان «ملایی» و «جلالی» بازمیگردد. این مرحله، آغازگرِ سنتی خطرناک در سیاست کُردی بود: یارگیری از پایتختهای منطقهای علیه رقیب داخلی. در حالی که یک جناح کوهستان را با لجستیک تهران اشغال کرده بود، جناح دیگر در شهرها به موازنه قدرت با تکیه بر بغداد میپرداخت. اما سرانجام توافقنامه روز ۱۹۷۰/۳/۱۱ حاصل شد؛ ملا مصطفی بارزانی عفو عمومی صادر کرد و هر دو جناح دوباره با هم ادغام شدند. توافقنامه مارس ۱۹۷۰، اگرچه مرهمی موقت بود، اما هرگز نتوانست ویروسِ «حذفِ فیزیکی رقیب» را از ساختار فکری رهبران ریشهکن کند.
۲. هژمونیطلبی در عصر انقلاب (۱۹۷۶-۱۹۸۶)
در این دهه، توهمِ رهبریِ منحصربهفرد، جنگ را به سطحی وسیعتر کشاند. تقابل میان حزب دمکرات کردستان و اتحادیۀ میهنی کردستان به شکلی سیستماتیک به سایر جریانهای چپ و اسلامگرا سرایت کرد. از سوی دیگر جنگ میان اتحادیۀ میهنی و تمام جریانهای دیگر سوسیالیست، پاسوک، کمونیست و جنبش اسلامی دوباره آغاز شد و حدود ۱۰ سال ادامه یافت. این جنگ تا زمانی که عملیاتهای انفال و بمباران شیمیایی برخی مناطق کردستان کمر همه را نشکست و تا زمانی که ایران میان طرفهای درگیر میانجیگری نکرد، پایان نیافت! تراژدیِ این دوران در آنجاست که حتی فجایع انسانی «انفال» و «نسلکشی شیمیایی» نیز نتوانست ماشین جنگی احزاب را متوقف کند؛ در حالی که کردستان با سهمگینترین تهدیداتِ وجودی (انفال و ژینوساید) دستوپنجه نرم میکرد، منطقِ «هژمونیطلبیِ حزبی» مانع از شکلگیریِ یک جبههی متحد ملی شد. تنها مداخله مستقیم قدرتهای منطقهای بود که به دلیل تغییر اولویتهای ژئوپلیتیک خود، موقتاً فرمان آتشبس صادر کردند.
۳. عصرِ ملوکالطوایفیِ مدرن؛ استقرارِ نظامِ «دوادارهای» (۱۹۹۴-۱۹۹۸)
جنگِ دههی نود میلادی، تیرِ خلاص به انسجامِ حقوقی و سرزمینیِ اقلیم بود. این مصیبت و ویرانی و این جنگ آلوده کُردکُش، این بار هشت سال به طول انجامید و صدها فرزند دلیر و شجاع کُرد در آن کشته شدند، تا اینکه سران ابرقدرتی همچون آمریکا در راستای منافع خاص خود، به فریاد رسیدند، میانجیگری کردند و آبی بر آتش آن شعلههای سرخ ریختند. در شرایطی که «خلاءِ قدرتِ مرکزی» فرصتی تاریخی برای دولتسازی فراهم کرده بود، ذهنیتِ «میرنشینی» منجر به تجزیهی حاکمیت به دو قلمروی «زرد» و «سبز» شد. این مرحله، اوجِ بهرهکشیِ قدرتهای منطقه و بغداد از تضادهای درونی کُردها بود. میراثِ این دوره، یعنی تثبیت دو ساختارِ امنیتی، مالی و اداریِ مجزا، کماکان اصلیترین مانع در برابر تحققِ یک نهادِ ملیِ دموکراتیک و شفاف به شمار میرود. جنگِ موسوم به «براکوژی» در دهه ۹۰، نقطه عطفِ معدم ساختن رؤیای استقلال بود. پیش از این جنگ بود که به فرمان هر دو رهبری اتحادیۀ میهنی و حزب دمکرات کردستان، اعضای پارلمان اقلیم کردستان گرد هم آمدند و اولین تصمیم خونین خود را صادر کردند؛ در تاریخ ۱۹۹۲/۱۰/۱، با پشتیبانی تانک و توپخانههای دولت ترکیه، به نیروهای گریلا پ.ک.ک حمله کردند و کُردهای بسیاری در آن کشته شدند. در خلأ حاکمیت مرکزی، احزاب به جای پیریزی نهادهای دموکراتیک، قلمرو خود را به «امارات رنگی» (زرد و سبز) تقسیم کردند. دخالت مستقیم نظامی کشورهای منطقه و بغداد در این مقطع، اقلیم را به آزمایشگاهِ جنگهای نیابتی بدل کرد. نتیجهی این فرسایش، تثبیتِ دو ساختار امنیتی-اقتصادیِ مجزا در اربیل و سلیمانیه بود که تا به امروز، مانع از شکلگیری یک «ارتش واحد» و «اقتصاد شفاف» شده است.
انسداد دیالوگ ملی؛ روایت یک فرصتسوزی تاریخی
مستندات تاریخی و دیدارهای دیپلماتیک، بیانگر آن است که مانعِ اصلیِ وحدت، «فقدانِ ارادهی سیاسی» در رأس هرم قدرت است. ترجیحِ منطقِ نظامیگری بر دیالوگ ملی، ریشه در این واقعیت دارد که احزاب، بقای خود را نه در صندوق رأی، بلکه در حفظِ ساختارهای شبهنظامی و رانتهای حاصل از تقسیم قلمرو میبینند. پاسخهای کلیشهای رهبران به طرحهای وحدت، گویای این است که «کُردکشی»، ابزاری برای حفظ موازنه در شرایط بنبست بوده است. فقدان «ارادهی معطوف به وحدت» در میان سران، ریشه در ترس از دست دادن رانتهای حزبی دارد. پیشنهادِ تشکیل یک «کنگره ملی» با حضور نخبگان و دانشگاهیان، همواره در برابر دیوارِ بلندِ انحصارطلبیِ نظامی-حزبی شکست خورده است. پاسخهای تکراری مبنی بر «نیامدن رقیب» یا «برتری نظامی بر دیگری»، نشاندهنده غلبهی منطقِ «میلیشیا» بر منطقِ «دولتمداری» است.
امروز در میانه دههی ۲۰۲۰، اقلیم کردستان در «وضعیت استثنایی» به سر میبرد. اگرچه غرش توپها خاموش شده، اما «جنگِ سردِ داخلی» در ابعاد رسانهای، اقتصادی و دیپلماتیک با شدتی بیشتر در جریان است و زیرساختهای فکری جنگ داخلی همچنان دستنخورده باقی مانده است. رسانههای حزبی همچنان به تولید نفرت مشغولند و وابستگی به قدرتهای منطقهای برای حفظ موازنه قدرت داخلی، بیش از هر زمان دیگری عمق یافته است.
واقعیت تلخِ اقلیم کردستان این است که صلح کنونی، محصولِ ارادهی ملی نیست، بلکه نتیجهی بنبستِ قدرت است و سایهی امارتهای منقرضشدهی سدههای پیشین، کماکان بر سرِ احزابِ پرزرقوبرقِ امروزی سنگینی میکند. تا زمانی که ساختار قدرت از «حزب-میلیشیا» به «نهاد-شهروند» تغییر پیدا نکند، اقلیم در وضعیتی ژلهای باقی خواهد ماند و هر جرقه کوچک میتواند دوباره آتشِ ناسیونالیسمِ انتحاری و برادرکشی را شعلهور کند. تاریخ ۱۰ سال اخیر نشان داد که بحران نهتنها حل نشده، بلکه به لایههای زیرین و خطرناکترِ اجتماعی رسوخ کرده است.

نظر شما