به گزارش کردپرس، سیاست خارجی کُردها در بیش از یک قرن گذشته، کمتر حاصل انتخابی راهبردی و بیشتر محصول آسیبپذیری ساختاری بوده است. کردها اغلب ناچار بودند برای بقا به قدرتهای بیرونی تکیه کنند. این همپیمانیها در مقاطع مختلف و بیشتر به خاطر وعده حمایت، شناسایی سیاسی و امنیت بوده است. این پارامترها در گذشته منطقی به نظر میرسیداما پیشفرضهای این رویکرد دیگر با نظم بینالمللی امروز همخوانی ندارد.
فشار فزاینده واشنگتن برای ادغام نیروهای کُرد سوریه در ساختارهای متمرکز دولتی را نمیتوان صرفاً «خیانت» تعبیر کرد. این فشار بیش از آنکه یک تصمیم مقطعی باشد، نشانهای ساختاری است؛ نشانهای از اینکه نخبگان کُرد در خوانش محیط بینالمللی و نیز درک ماهیت قدرتهایی که به آنها تکیه کردهاند، دچار خطای محاسبه بودهاند. مسئله اساسیتر آن است که سیاست خارجی کُردها همچنان بر برداشتی قدیمی از قدرت آمریکا و نظم جهانی استوار است؛ گویی نه جهان تغییر کرده و نه ایالات متحده.
ستون های سیاست خارجی کُردها
در عمل، سیاست خارجی کُردها بیش از آنکه «راهبرد» باشد، نوعی «جهتگیری» بوده است. نزدیکی به آمریکا و غرب، هم ابزار رسیدن به هدف و هم خودِ هدف تلقی میشد؛ بر پایه این باور که همکاری و اشتراک ارزشها به حمایت سیاسی منجر خواهد شد. حتی کنسولگری عظیم آمریکا در اربیل – که بزرگترین کنسولگری ایالات متحده در جهان به شمار میرود – بیش از آنکه نشانه تعهد به خودگردانی کُردها باشد، بیانگر ابزار دسترسی و نفوذ بیشتر واشنگتن است.
تجربههای تاریخی بارها این نوع سیاست را هشدار دادهاند. در سال ۱۹۷۵، حمایت آمریکا و ایران از قیام کُردها در عراق پس از توافق الجزایر ناگهان قطع شد و نیروهای کُرد در برابر بغداد بیپناه ماندند. در ۱۹۹۱، پس از قیامهای پس از جنگ خلیج فارس، واشنگتن از به چالش کشیدن مستقیم قدرت صدام خودداری کرد و تنها برای مدیریت بحران انسانی وارد عمل شد. پس از ۲۰۰۳، سطح خودگردانی اقلیم کردستان گسترش یافت، اما همواره در چارچوب «خطوط قرمز» ثبات منطقهای و روابط آمریکا و ترکیه تعریف شد، نه بر مبنای حق تعیین سرنوشت کُردها. در سوریه نیز، نیروهای کُرد از ۲۰۱۴ به مؤثرترین شریک واشنگتن در نبرد با داعش بدل شدند، اما این همکاری نظامی هرگز به شناسایی سیاسی نینجامید و در ۲۰۱۹ با چراغ سبز آمریکا به عملیات نظامی ترکیه، محدودیتهای آن آشکار شد.
در واقع، دیپلماسی کُردی اغلب وفاداری را جایگزین اهرم فشار کرده است. میزبانی نیروهای آمریکایی، مبارزه با دشمنان مشترک و تثبیت مناطق، بهگونهای عرضه شد که گویی «قابل اعتماد بودن» خود به خود تعهد میآفریند. اما روابط بینالملل بر پایه فضیلت اخلاقی عمل نمیکند بلکه بر پایه سودمندی عمل میکند. هرگاه اولویتهای کُردی با ملاحظات گستردهتر واشنگتن – از روابط ناتو با ترکیه گرفته تا پرهیز از درگیری با برخی کشورها یا فشارهای داخلی آمریکا – تعارض یافته، مطالبات کُردها کنار گذاشته شده است. این الگو تصادفی نبوده، بلکه پیامد طبیعی همپیمانی بدون داشتن اهرم، اعتماد بدون برنامه جایگزین و انتظار بدون داشتن قدرت بوده است.
آمریکاگرایی؛ ثابت و یکدست نبوده است
درک سیاست خارجی آمریکا بدون شناخت «آمریکاییگرایی» ممکن نیست؛ و این مفهوم هرگز ثابت، منسجم یا از نظر اخلاقی یکدست نبوده است. ایالات متحده در اوایل قرن بیستم، در داخل با قوانین تبعیض نژادی اداره میشد، در حالی که در سطح جهانی خود را معمار نظم لیبرال معرفی میکرد. وودرو ویلسون، که بهعنوان پدر جهانگرایی لیبرال شناخته میشود، در داخل دولت فدرال سیاستهای تفکیک نژادی را تقویت کرد. جهانگرایی لیبرال در خارج، با اقتدارگرایی نژادی در داخل همزیستی داشت.
این تناقض تصادفی نبود، بلکه بخشی از بنیان آن نظم بود. در مراحل اولیه، سیاست خارجی آمریکا جوامع غیرسفیدپوست را نه شریک برابر، بلکه موضوع مدیریت میدانست. بعدها، با نیودیل، جنگ سرد و سپس دوره پس از جنگ سرد، ادبیات؛ از ضدکمونیسم تا ترویج دموکراسی و مداخله بشردوستانه تغییر کرد. اما سلسلهمراتب قدرت تا حد زیادی باقی ماند. بسیاری از رهبران کُرد این تغییرات را تحول اخلاقی پنداشتند، نه بازتنظیم راهبردی.
علم بهمثابه قدرت
آنچه در همه این تحولات ثابت مانده، نه ارزشها، بلکه روشهاست. آمریکا همواره علم را در مرکز قدرت قرار داده است. از اوایل قرن بیستم، شبکههای نخبگانی در دانشگاهها، اندیشکدهها و بنیادهایی مانند فورد، کارنگی و راکفلر، چارچوبهای تحلیل و طبقهبندی جهان را شکل دادهاند. این نهادها صرفاً مراکز بیطرف پژوهشی نبودهاند، بلکه در تولید اجماع، مشروعیتبخشی به نظم مطلوب و تثبیت ترجیحات آمریکا نقش داشتهاند.
در مقابل، سیاست خارجی کُردی کمتر در تولید علم راهبردی مستقل سرمایهگذاری کرده است. این سیاست بهجای نهادسازی تحلیلی، بر روابط شخصی تکیه کرده و بهجای شکلدهی به روایتها، واکنش نشان داده است. در نظمی که قدرت از مسیر ایدهها نیز جریان دارد، این عدم تقارن تعیینکننده است.
ادغام بدون عاملیت، امنیت نیست
تلاش برای ادغام نیروهای کُرد سوریه در ساختارهای متمرکز دولتی، ادامه منطقی همین نگاه است. آمریکا همواره نظم دولتمحور را بر خودمختاری بازیگران غیردولتی ترجیح داده، بهویژه زمانی که روابط با متحدان منطقهای قدرتمند در میان بوده است. ادغام بهعنوان عملگرایی عرضه میشود، اما در عمل میتواند ساختار فرماندهی کُردها را تضعیف و ظرفیت سیاسی آنان را فرسوده کند. امنیت بدون داشتن اختیار، شکننده است. هویت بدون داشتن نهاد قانونی، نمادین باقی میماند.
فروپاشی تدریجی نظم لیبرال بینالمللی
یکی از خطاهای مهم، خطای زمانی بوده است. سیاست خارجی کُردها هنوز با این فرض عمل میکند که نظم لیبرال بینالمللی پابرجاست؛ نظمی که حقوق بینالملل و نهادهای چندجانبه میتوانند قدرتهای بزرگ را مهار کنند. اما این نظم بیش از یک دهه است که در حال فرسایش است. اجرای گزینشی حقوق بینالملل و عادیسازی استثناگرایی، نشانههای آن است. با این حال، دیپلماسی کُردی همچنان با زبان دورهای سخن میگوید که دیگر تعیینکننده نیست.
لحظهای کمسابقه از همگرایی
با این حال، وضعیت کنونی فقط تهدید نیست. اعتراضات اخیر در اقلیم کردستان عراق علیه وضعیت کردهای سوریه، سطحی از همگرایی سیاسی را پدید آورده که سالها سابقه نداشته است. این همگرایی، هرچند شکننده، میتواند مبنای بازتعریف راهبردی باشد. بدون انسجام داخلی، سیاست خارجی به اتکا بدل میشود و با وحدت، امکان تغییر فراهم میشود.
علم بهعنوان راهبرد در جهان پسالیبرال
اگر قرار است سیاست خارجی کُردها دوام آورد، باید بر پایه علم بازسازی شود که این یعنی اتکا به تحلیل مستقل، سواد تاریخی، آموزش نخبگان و حافظه نهادینه. شرکا باید نه بهعنوان دوستان، بلکه بهعنوان نظامهایی با منافع و تناقضهای خاص خود فهم شوند. همسویی اخلاقی هرگز جایگزین قدرت نبوده است.
تراژدی کُردها نه کمبود شجاعت، بلکه حاصل این تصور بوده که همسویی ارزشها میتواند در نظامی مبتنی بر قدرت، امنیت پایدار ایجاد کند. در جهانی که نظم لیبرال رو به افول است، تنها راه حفظ عاملیت، راهبردی است مبتنی بر دانش، واقعگرایی و تبدیل وحدت به قدرت نهادی. در غیر این صورت، غافلگیریهای تکرارشونده ادامه خواهد یافت.
دکتر بمو نوری، استاد دانشگاه وست لندن

نظر شما