یادداشت ۱۳۹۸/۰۶/۰۵ ۱۲:۳۵ زمان مطالعه: 3 دقیقه ★ — (۰)
اندازه متن:
تلگرام واتساپ

«باربو» و سنت هایی که باید احیا شود/ زیبا هوشمند

سرویس کردستان- برای خیلی از ما پیش می آید همزمانی دو اتفاق یا شنیدن دو داستان ظاهرا جدا از هم گاهی تلنگری جدی بهمان بزند و یادمان بیاورد فراموش شده هایی هست که زنده کردنشان می تواند مشکلاتی را حل کند. یکی از این همزمانی ها برای من اتفاق افتاد.

تقربیا دوهفته قبل مهمان دکتر حامد قادرزاده، مدیر گروه اقتصاد کشاورزی دانشگاه کردستان بودیم، در میانه صحبت هایمان در مورد مسائل مربوط به توسعه کلیپی تصویری را برایمان نمایش داد از سخنرانی آقای «نبی» استاد دانشگاه و صاحب چند کارخانه در مشهد که شرط استخدام در کارخانه هایش «داشتن سوء پیشینه » است. شرح اقدامات و نظرات این کارآفرین در این مقال نمی گنجد و فرصتی دیگر می طلبد. اما در میانه صحبت هایش در این ویدیو به داستانی واقعی اشاره کرد که قرار است کتابش به زودی منتشر شود. داستان زهرا. دختری از ارومیه. برادر او کارگر کارخانه ای بود که ورشکست شد. بعد از بیکاری او همسرش طلاق می گیرد و این برادر می ماند و زهرا و یک خواهر دیگر 13 ساله و بچه کوچکش که با رفتن مادر تنها شده بود. فقر و تنگدستی بر آنها چیره می شود و برادر به این نتیجه می رسد که با خریدن قرص برنج خودکشی کند. اتفاقا زهرا و خواهر کوچک تر و فرزند بردارش هم به شدت سرما می خورند و بارها از برادارشان درخواست می کنند حالا که وسع شان نمی رسد به بیمارستان بروند حداقل قرصی یا شربتی برایشان تهیه کند. یک روز بعد زهرا در کمد برادر را باز می کند و شیشه قرص را می بیند و فکر می کند او آن قرص درخواستی را تهیه کرده است. خودش و بچه ها از آن قرص ها می خورند و بعد از مدتی حالشان خراب می شود. برادر را از خواب بیدار می کند و می گوید: «این قرص ها چه بود بچه ها دارند بالا می آورند» برادر هراسان می گوید: آن قرص ها را خریده بودم برای خودکشی که حداقل بهزیستی سرپرستی شما را قبول کند و بعد باقی مانده قرص ها خود می خورد. بعد از 6 که زهرا از کما خارج می شود همه مرده اند و او به جرم قتل بازداشت می شود. بعد از سه سال به دلیل نداشتن شاکی خصوصی آزاد می شود. در ارومیه اما او را قاتل می پندارند. او به مشهد می رود و بعد از سه روز اقامت در بارگاه امام رضا (ع) خدمه به او مشکوک می شوند و از او جواب می خواهند که زهرا می گوید شینده است کسی در مشهد است که افراد دارای سوء پیشینه را استخدام می کند. مابقی ماجرا به این نوشته مربوط نیست. آقای نبی در آن کلیپ به شدت از همسایه های زهرا در ارومیه گلایه کرد که چطور متوجه وضعیت آشفته مالی و روحی آنها نشده بودند.

به فاصله چند روز بعد در جشنواره تئاتر خیابانی مریوان تماشاگر تئاتری از شهرستان سقز بودم با عنوان «باربو». باربو یک آیین سنتی قدیمی است و بر اساس آن «هر گاه سیل آبی یا بلایی طبیعی می آمد یا اگر کسی به دلیل ضعف مالی یا مریضی دچار مشکل می شد مردم جمع می شدند و می گفتند خانه فلانی را "باربو" کنیم. هر چی در توان خودشان داشتند می بردند برای آنان تا بتوانند بخشی از مشکلش را حل کنند.»

راستی ما چرا این سنت های زیبا را از یاد برده ایم. اگر باربو همچنان زنده بود آیا زهرا و زهراها نجات نمی یافتند از این گرفتاری ها. چرا ما دیگر همدل نیستیم و همدلی را از یاد برده ایم. بهتر نیست برای نجات خودمان و زهراها.، باربوها را بار دیگر احیا کنیم؟

خبرهای مرتبط

دیدگاه کاربران

۰ نظر
امتیاز:
— (۰)
دیدگاه‌های ارسال‌شده پس از تأیید ناظران منتشر خواهند شد.