کافکا در کرانه؛ سایه روشنی از ذهن خودآگاه و ناخودآگاه

سرویس فرهنگ و هنر- «کافکا در کرانه» کتابی است به قلم نویسنده شهیر ژاپنی «هاروکی موراکامی» که در آن با بهره گیری از فضای فانتزی، واقعیت های زندگی را به تصویر کشیده و پرده از رازهای سحرانگیز آن با جدل میان ذهن خودآگاه و ناخودآگاه، بر می دارد.  

به گزارش خبرنگار کردپرس، نزدیک ظهر نخستین روز از دومین ماه تابستان است و برق نیست و گرمای طاقت فرسا هم دست از یقه گیری بر نمی دارد. درست در این اوج گرما، گربه ای سیاه از دیوار حیاط با چشمان لوچ سبزرنگ اش خیره نگاهت می کند از همان نگاه های خیره ای که «هاروکی موراکامی» نویسنده شهیر ژاپنی در «کافکا در کرانه» نشان می دهد. همان گربه ای که «آقای ناکاتا» یکی از شخصیت های داستان با او هم کلام می شود و درد و دل می کند. داستانی در ژانر رئالیسم جادویی که در مرز میان واقعیت و خیال حرکت می کند و وقایع غیرطبیعی را به قالب طبیعی و بدیهی در می آورد.  

درون مایه اصلی این کتاب درباره زندگی است. زندگی با تمامی نقاط روشن و تاریک اش مثل عشق، فقدان، رنج و شادکامی. نویسنده با پیش بردن موازی دو داستان و کمک گرفتن از فرهنگ ژاپن و عناصر غیرمعمول، فضایی خلق می کند که خواننده را به فکر کردن در مورد زندگی وا می دارد.  

در «کافکا در کرانه» همراه شخصیت های مختلفی می شوی. شخصیت هایی که هر کدام ویژگی و داستان خاص خود را دارند.   در فصل های فرد همراه «کافکا» پسر پانزده ساله ای می شوی که از خانه فرار می کند و به کتابخانه ای پناه می برد و در فصل های زوج هم با پیرمردی عجیب به نام «ناکاتا» پیش می روی و زبان گربه های مختلف را می فهمی و در دل این دو شخصیت با اشخاص دیگری که هر کدام رازهای خود را دارند آشنا می شوی.  

کافکا در کرانه؛ سایه روشنی از ذهن خودآگاه و ناخودآگاه

کتاب گرچه فضایی تخیلی و فانتزی دارد اما به وضوح درس زندگی می دهد. آنجا که می خوانی «گاهی سرنوشت مثل طوفان شنی است که مدام تغییر جهت می دهد. تو تغییر جهت می دهی، اما طوفان شن تعقیبت می کند. دوباره بر می گردی، اما طوفان شن خودش را با تو مطابقت می دهد. بارها و بارها این حرکت را تکرار می کنی، مثل رقصی شوم با مرگ، درست قبل از سپیده‌ دم. چرا؟ چون این طوفان چیزی نیست که از دور دست بیاید، چیزی که هیچ ارتباطی با تو نداشته باشد. این طوفان تو هستی. چیزی است درون تو. پس تنها کاری که از تو بر می آید، تسلیم شدن به آن است، بستن چشم هایت و گرفتن گوش هایت تا شن ها درون آن نرود و راه رفتن در میان آن، قدم به قدم». 

با خوانش این کتاب می فهمی که نویسنده دو دنیای متفاوت را خلق کرده است. ذهن خودآگاه و ناخودآگاه. همان مضمونی که نشان می دهد تقدیر چگونه به سراغ انسان می آید. «انسان تقدیر خود را انتخاب نمی کند. تقدیر انسان را بر می گزیند. این پایه‌ جهان بینی درام یونانی است و معنای تراژدی -بنا به قول ارسطو- از بازی روزگار ناشی می شود، نه از نقطه ‌ضعف قهرمان، بلکه از صفات خوبش. می دانی می خواهم به کجا برسم؟ مردم نه با نقایص خود، بلکه با فضایل خود هرچه بیشتر به سوی تراژدی کشانده می شوند». 

سطر به سطر «کافکا در کرانه» که جلوتر می روی چیزهای بیشتری از زندگی و انسان می آموزی. همان انسانی که گاهی گرفتار سکوت است و گاهی هم ناچار می شود چشمانش را به روی حقیقت ببندد. همین جاست که می خوانی «بستن چشم هایت چیزی را عوض نمی کند. چون نمی خواهی شاهد اتفاقی باشی که می افتد، هیچ چیز ناپدید نمی شود. در واقع دفعه‌ بعد که چشم واکنی، اوضاع بدتر می شود. دنیایی که تویش زندگی می کنیم این‌جور است، آقای ناکاتا. چشمانت را باز کن. فقط بزدل چشم هایش را می‌بندد. چشم بستن و پنبه در گوش چپاندن باعث نمی شود زمان از حرکت بایستد». 

کافکا در کرانه؛ سایه روشنی از ذهن خودآگاه و ناخودآگاه

 کتاب در بخش هایی هشدار می دهد که برای رسیدن به آرامش باید از یکسری آدم ها دوری کنی. «از این قماش آدم ها باید دوری کرد: آدم های توخالی، تنگ نظرهای عاری از تخیل، مدارا نکردن، نظریه های بریده از واقعیت، اصطلاحات توخالی، آرمان های عاریتی، نظام های انعطاف ناپذیر و… تنگ نظران متعصب که قوه تخیل ندارند به انگل هایی می مانند که گله را مبتلا می کنند، تغییر شکل می دهند و رشد می کنند. اینان همه چیز را به گند می کشند». 

به اواسط کتاب رسیده ای. آفتاب بدجوری با اشعه هایش بر روی بدن زمین شلاق می زند. برق آمده و کولر تنها پناهگاهی است که برای ادامه خواندن به آن پناه می بری. سکوت عطش ات را برای خواندن بیشتر می کند.   همان سکوتی که «کافکا در کرانه» آن را شنیدنی تر از هر چیزی می داند. «سکوت چیزی است که عملاً می توان شنید».

نویسنده با کتاب اش تأکید می کند که «در هر چیزی به اوج رسیدن مهم است و افکار بی هدف بدتر از فکر نکردن است». «موراکامی» با «کافکا در کرانه» می گوید «چیزی که مهم است و اعتبار دارد، چگونگی مردن آدم است. چگونگی زندگی، چگونگی مرگ آدم را تعیین می کند». 

به انتهای کتاب که می رسی تازه پی می بری که دنیای موازی خلق شده توسط «موراکامی» در عین عجیب بودن بسیار هم دل چسب و دل انگیز است. «تمدن از زمانی آغاز شد که انسان حصارها را برپا کرد. هر تمدنی محصول فقدان آزادیِ در حصار قرار گرفته است». 

خواندن «کافکا در کرانه» با ترجمه «مهدی غبرائی» از انتشارات نیلوفر برای تمامی کسانی که به عناصر فانتزی و خیال پردازی پیچیده در واقعیت علاقه دارند می تواند بسیار جذاب باشد/ 

کد مطلب 2797552

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha