به گزارش کرد پرس، «احساس عجیبی دارم. هیچ وقت نمی تونم اون طوری که باید احساسم رو به زبون بیارم». «نوشین» در حین گفتن این جمله سینی چای را روی میز می گذارد و روی مبل مشرف به حیاط خانه می نشیند.
نگاهش به حیاط است. حیاطی با باغچه ای متوسط پر از درخت و گل های بابونه و البته سبزیهای خوراکی که پدرش آن ها را کاشته. پدری که وقتی فهمید دختر ۲۰ ساله اش مشکل قلبی دارد و باید پیوند قلب انجام دهد، دیگر روز و شب نداشت. «روزی که خبر بیماری من رو به مامان و بابا دادن یادم نمیره. خدا میدونه چی کشیدن…».
نگاهت کرده و خوشه های اشک را از صورت اش پاک می کند. یادآوری آن دوران برایش سخت است. دوست نداری اذیت شود اما خودش علاقه دارد بگوید. «یه روز با دوستام رفته بودیم کافه که یهو تموم بدنم یخ کرد و نفس کم آوردم. اون لحظه فقط فهمیدم که دستم رو به بازوی دوستم گرفتم و بعدش افتادم و اینکه چی شد رو یادم نیست…».
«نوشین» وقتی بهوش می آید خودش را در بیمارستان می بیند. «چشمام تار می دید و به خاطر داروهایی که بهم زده بودن قادر به تشخیص اوضاع نبودم. نمی تونستم بلافاصله به یاد بیارم که چه اتفاقی افتاده! اولش وقتی چشم باز کردم سرم گیج می رفت و احساس درد خفیفی داشتم… باور می کنی یه لحظه فکر کردم مُردم و تمام…».
خورشید از پنجره حیاط به گلدان های کنار پنجره دستی می کشد و تیزی خود را روی صورت «نوشین» می اندازد و او چشم بسته اجازه می دهد گرمای خورشید پوست لطیفش را نوازش کند. داری به طنازی نور خورشید و لبخند دختر نگاه می کنی که با همان چشمان بسته می گوید «چایی سرد شد...».
همین که فنجان چایی را بر می داری چشمانش را باز می کند و لبخندی دنج گوشه لبش می نشیند. «الآن دو ساله احساس می کنم تنها نیستم و یکی دیگه باهامِ…». این را که می گوید ناخواسته دستش را روی قلبش می کشد و بعد ادامه سرنوشت اش را روایت می کند. «چند روزی بعد از بهوش اومدنم طول کشید تا فهمیدم چی شده و کجام! پدر و مادر مدام دلداریم میدادن و مدام مراقبم بودن».
«نوشین» بعد از بهوش آمدن پی برد که قلبش دیگر کارآیی خوبی ندارد و باید هرچه سریع تر برایش پیوند انجام دهند وگرنه زنده نخواهد ماند. او در آن اوضاع… زیر دستگاه هایی که به قلبش وصل بود نمی توانست درک کند ضعف قلب و پیوند یعنی چه!؟ برای همین هم مدام به خانواده اش فشار می آورد که او را به خانه ببرند. «دستگاه هایی که بهم وصل بودن خیلی اذیتم می کردن و اصلاً تحمل بیمارستان و اون وضعیت رو نداشتم و هر روز بیشتر بی تابی می کردم و فقط دلم می خواست برم خونه و برام مهم نبود چی شده یا چی میشه!».
در این حین صدای تلفن خانه بلند می شود و طناب افکارتان را پاره می کند. دختر بعد از دو بار شنیدن صدای زنگ تلفن بلند می شود و به سمت میز تلفن نزدیک راهرو می رود. نگاهت از «نوشین» به سمت حیاط خانه می چرخد. باد برگ درختان و گل های باغچه را به سمت چپ و راست تکان می دهد و در جنگ با خورشید گاهی ابرها را به کمک می طلبد و گاهی هم دست به سینه تسلیم تابش نور آن می شود و می گذارد به کار خودش ادامه دهد.
همچنان نگاهت خیره به رقص باد و نور خورشید و درختان و گل های حیاط است که صدای نوشین چشمان خیره به بیرونت را به سمت خودش می کشاند. نزدیکت شده و بشقاب را روی میز می چیند و ظرف میوه و شیرینی را جلو می گیرد و تعارف می کند که برداری. «بفرمایید… از خودتون پذیرایی کنید…». بعد با لبخند در جای اولش می نشیند. جرعه ای آب می نوشد و دست راستش را زیر چانه می گذارد و سپس انگار که پرت شده باشد به دو سال پیش ادامه آنچه بر او گذشته را روایت می کند. «بعد از حدود دو هفته ای که در بیمارستان بستری بودم بالأخره دکتر اجازه ترخیص داد. البته این ترخیص در صورتی بود که باید وضعیت قلبم با دستگاهی که به قفسه سینه ام وصل کرده بودن چک می شد. و این وضعیت تا زمانی که بتونم پیوند قلب انجام بدم باید ادامه می داشت».
از همان لحظه که «نوشین» در بیمارستان بستری شد، پدر و مادرش نام او را به لیست بیماران در انتظار پیوند قلب ثبت کردند و هر روز به دنبال موردی برای پیوند به بیمارستان ها و انجمن های پیوند اعضا سر می زدند. «بیماران بسیاری مثل من و حتی بدتر از من در نوبت پیوند بودن. اصلاً دلم نمی خواست دعا کنم زودتر نوبتم بشه چون اینجور باید حتماً یکی با مرگ مغزی روبرو می شد و من هرگز دلم نمی خواست چنین مرگی نصیب کسی بشه. هرچقدر من چنین چیزی رو نمی خواستم اما مامان و بابا مدام دعا می کردن که زودتر موردی برای پیوند پیدا بشه…».
«نوشین» با گفتن این جمله کمی خود را روی مبل جابجا کرد و انگار که بخواهد گفته اش درباره پدر و مادرش را اصلاح کند با حالتی خاص رفتار آنان را به نگرانی برای وضعیت خودش ربط داد. «البته این رفتار خانواده باتوجه به وضعیتی که من داشتم بود و اونام هرگز راضی به مرگ کسی نبودن اما خب این پیوندها به مرگ مغزی وصل اند و نمیشه این چنین چیزهارو تغییر داد و من در کار خدا موندم که چرا باید یکی با مرگش، نجات گر یکی دیگه باشه!».
او با همین گفته به فکر می رود. فکری که از طبیعت زندگی و سرنوشت سرچشمه می گیرد و نمی توان برای آن به دنبال پاسخی روشن بود.
این دختر ۲۰ ساله که وضعیت او حاد عنوان شده بود و در نوبت پیوند فوری قرار داشت، حدود سه ماه طول کشید تا موردی برای پیوند قلبش پیدا شود. «از زمانی که بیماریم تشخیص داده شد تا زمانی که خبر دادن موردی برای پیوند پیدا شده حدود سه ماهی گذشته بود و من در طول این سه ماه وضعیتم روز به روز بدتر می شد به طوری که هرچند وقت یه بار بیمارستان بستریم می کردن. پزشکم گفته بود اگه تا یه ماه دیگه پیوند انجام نشه دیگه کاری از اونا ساخته نیست و مرگم حتمیِ…».
و همین کافی بود تا ترس به دل خانواده اش بیافتد و به هر دری بزنند که بتوانند هرچه زودتر موردی برای پیوند پیدا کنند… اما یا موردی نبود یا اگر بود با گروه خونی «نوشین» همخوانی نداشت. با این وضع نگرانی ها بیشتر شد. پدر از یک طرف و مادر هم از طرف دیگر حیران برای پیدا کردن یک قلب پیوندی با گروه خونی مرتبط بودند تا جایی که مبلغ بالایی را هم آگهی کردند. «یادم میاد مامان و بابا همه جا از فضای مجازی تا توی کوچه و خیابون آگهی زدن و پیشنهاد پرداخت هزینه هم داده بودن و در واقع هرکاری که فکرش رو بکنی کرده بودن».
«نوشین» در این حین بلند شد و به سمت پنجره روبه حیاط رفت. آفتاب هنوز بر پوست زمین می تابید. دختر صورت اش را جلوی نور مستقیم آفتاب گرفت و چشم بسته با نیشخندی گفت «گرچه وضع مالیمون خیلی هم عالی نبود اما تو اون شرایط خانواده م حاضر بودن هرچی دارن و ندارن رو بدن تا من نجات پیدا کنم». تمامی پیگیری ها و تلاش های خانواده بعد از سه ماه نتیجه داد و بالأخره در روزهایی که حال «نوشین» بدتر از قبل شده بود از بیمارستان خبر دادند که موردی مناسب پیوند پیدا شده است. «یه روز سه شنبه صبح بود که از بیمارستان زنگ زدن و گفتن مورد مناسبی برای پیوند مهیا شده و از پدر و مادرم خواستن برن بیمارستان. توی بیمارستان بهشون گفته بودن که یه مورد تصادفی هست که دچار مرگ مغزی شده و گروه خونیش با من می خونه و خانواده ش با اهدای اعضاش موافقت کردن».
آنان نمی دانستند این مورد تصادفی چه کسی است و بیمارستان هم هیچ اطلاعاتی را در اختیارشان نگذاشت. در واقع قانون بر این است که اهدا کننده و اهدا شونده باید برای هم ناشناس باقی بمانند. برای همین هم خود متولیان بیمارستان تمامی اقدامات لازم برای اهدای عضو را انجام دادند. «ما تموم فرم های لازم رو امضا کردیم و حتی پدر به بیمارستان گفته بود حاضره پول هم به خانواده متوفی پرداخت کنه ولی اونا قبول نکرده بودن و اهدای عضو رو پذیرفته بودن». حالا که موردی برای پیوند پیدا شده کل خانواده «نوشین» چشم انتظار خبری از بیمارستان بودند که بروند و برای عمل آماده شوند.
«نوشین» نگاهی به ساعت دستش می کند و آهی می کشد. حالا خورشید به نیمه رسیده و کمی از تندی اش را کاسته و دست از سر او برداشته و به سمت دیگر نگاهش را دوخته است. نیمه های روز شده و ساعت خبر از فرا رسیدن عصر را می دهد. عصری با باد بهاری تند و بوی خاک نم خورده از باران های چند روز پیش.
نگاهت به «نوشین» می خورد که بلند شده و کنار پنجره ایستاده و با لبخند نیمه جانی به گل هایی که از تندباد این روزها زخم خورده اند نگاه می کند. «ببین باد با این گلا یه کاری کرده که انگار اونا هم باید پیوند بخورن تا حالشون خوب بشه…!». این را در حینی می گوید که لبخندش به آهستگی از لبانش سُر می خورد و می افتد به پستوی فکری که درگیرش کرده. نمی دانی به چه چیزی فکر می کند اما متوجه می شوی هرچه هست او را با غم اسیر کرده. می گذاری خودش از حال غم خارج شود و برای همین سکوت می کنی. کمی که می گذرد خودش به حرف می آید. «بریم برای ادامه ماجرا!؟». در پاسخ لبخندی را به نگاهش می ریزی. «بریم».
همان جا کنار پنجره با نگاه خیره به بیرون خبر از سرآمدن انتظارشان برای عمل پیوند می دهد. «تقریباً پنج شش روزی گذشت تا بهمون خبر دادن که امکان عمل پیوند مهیا شده و باید بریم بیمارستان و آماده عمل بشیم».
روز بعد «نوشین» برای انجام آزمایشات پیش از عمل به بیمارستان می رود. «آزمایشات زیادی رو ازم گرفتن تا ببینن وضعیتم برای انجام عمل مناسب هست یا نه…! که خوشبختانه تموم آزمایشات خوب و شرایطم برای عمل از نظر جسمی مناسب بود». او روی کلمه «جسمی» تأکید می کند و طوری آن را به زبان می آورد که انگار می خواهد توجه ات را جلب کند و در این کار هم موفق می شود چرا که وقتی می پرسی «جسمی!؟» با خوشحالی به نشانه تأیید سر تکان می دهد. «من از لحاظ جسمی شرایط عمل رو داشتم اما از لحاظ روانی به مشکل خوردم. در اون موقع چنان استرسی به وجودم چنگ انداخته بود طوری که فکر می کردم یکی داره با سوزن سوراخ سوراخم می کنه…!».
همین استرس باعث شد تا عمل پیوند به تعویق بیافتد چرا که از نظر پزشکان وجود استرس برای چنین عملی خطرناک است. «استرسم باعث تپش قلبم شد و نفس هام روی دور تند افتاده بود و برای همین تیم پزشکی ناچار شدن بستریم کنن و برای آرامشم بهم آرامبخش زدن». به سمت مبل می آید و کمی آب می نوشد و نفسی تازه می کند. بعد می نشیند و ادامه حرف هایش را پی می گیرد. «اینکه چرا اضطراب به وجودم افتاده بود رو نمی دونم ولی بعد از سه چهار روز که وضعم نرمال شد… روانشناس بیمارستان اومد سراغم و شروع کرد به صحبت کردن باهام. از همه چی حرف زد از اینکه استرسم به خاطر ترسم از عمل هست و اگه همین جوری بترسم عملم نمی کنن و با تأخیر در عمل خدا میدونه حالم چطوری میشه… خیلی خوب حرف زد و خیلی هم خوب به حرفام گوش داد. منی که ترس اصلیم نه از عمل بلکه از اهدا کننده ای بود که گرچه خودش نفس نمی کشید اما قرار بود قلبش در بدن من نفس بکشه… راستش رو بخوای می ترسیدم با قلب یکی دیگه زندگی کنم!».
ترس «نوشین» طبیعی بود و او حق داشت نگران باشد. ترس و نگرانی که حتی روانشناس بیمارستان هم آن را بجا و درست می دانست. «وقتی علت اصلی ترسم رو گفتم… روانشناس خیلی خوب بهم کمک کرد تا بتونم از پس این ترس بر بیام. اون بهم گفت که باید طبیعت این زیستی که یکی با مرگش راه نجات یکی دیگه رو هموار می کنه رو بپذیرم و در این طبیعت دست بردن خطاست… بهم گفت حالا که قرعه پیوند قلب به نام من دراومده باید امانت دار خوبی باشم و با خودم عهد ببندم که به خوبی از قلبی که بهم اهدا شده نگهداری کنم. شاید حرفای روانشناس یه جورایی انتزاعی بود ولی بدجوری ته دلم نشست و حسابی حالم رو زیر و رو کرد». با این نسخه روانی، «نوشین» با رضایت خاطر و آرامشی طبیعی برای عمل آماده شد. عملی که شش ساعت و نیم طول کشید. زمانی که یک طرف خانواده «نوشین» به عنوان اهدا شونده با نگرانی منتظر بودند و طرف دیگر خانواده اهدا کننده با دلی پریشان برای از دست دادن عزیزشان، مویه می کردند و اشک می ریختند.
سه ساعت بعد از اتمام عمل و انجام موفقیت آمیز پیوند، «نوشین» بهوش می آید. «لحظه ای رو که بهوش اومدم و یادم اومد چی شده اصلاً تو حال خودم نبودم. یه حسی داشتم انگار که خودم با خودم تنها نیستم. ضربان قلبم رو حس می کردم و می فهمیدم که دیگه مثل قبل نفس کشیدن برام سخت نیست. میدونی الآنم که دو سال گذشته نمی تونم بگم چه حالی ام… یه حالی ام که به زبون نمیاد…».
«نوشین» یک هفته بعد، از بیمارستان مرخص می شود. «یک ماه اول بعد از عمل احساس عجیبی داشتم و هنوز عادت نکرده بودم ولی کم کم به مروز زمان بودنش رو پذیرفتم… هر روز صبح که از خواب بیدار میشم به طور ناگهانی دستم میره روی قبلم… میدونی یه جورایی عادت شده برام و انگار که دست خودم نیست…». دستش را زیر چانه اش می گذارد و مستقیم در چشمانت خیره می شود. «نمی دونم شما متوجه میشید منظورم رو یا نه… باور کن حسم رو نمی تونم به زبون بیارم…!». این را می گوید و منتظر واکنش ات همان طور خیره نگاهت می کند. برای اینکه او را متوجه کنی که می فهمی چه می گوید… لبخندی را به روی چشمان منتظر و پر از شوق اش می پاشی. بعد بلند می شوی و می روی کنارش روی مبل می نشینی و دستانش را می گیری و با همان لبخند تنها به گفتن «کاملاً می فهمم چه می گویی… و نیازی نیست خودت رو اذیت کنی…» بسنده می کنی. سرش را به نشانه تأیید چند باری تکان می دهد. «پس بهتره از بخش حس و حال من بگذریم و برسیم به بخش پایانی… موافقی!؟». موافقت خودت را با فشردن دست اش و تکان دادن سر نشان می دهی. او هم بدون معطلی با سانسور از حال و احوال خودش بعد از عمل پیوند، تنها از افکاری که با آن سر کرده و می کند، می گوید. «می دونی گفتم از حس و حالم نمی تونم بگم ولی بذار حداقل این رو برات بگم که در این دو سال هر وقت دلتنگ میشم با قلبم حرف می زنم و یه جورایی انگار باهاش دردِدل می کنم. می دونی حس می کنم می شنوه و حتی گاهی وقتا واکنش هم نشون میده… هه… شاید الآن با خودت بگی دختره دیوانه اس…! ولی بخدا دیوانگی نیست… این درست چیزیه که توی وجودم لمس و حسش می کنم…». همین جا در پایان حس اش نقطه می گذارد و به ادامه آنچه در این دو سال پشت سر گذاشته اند اشاره می کند. «توی این دو سال مامان و بابا برای قدردانی از اون شخصی که قلبش رو به من اهدا کرده سالگرد برگزار می کنن… شاید درست نباشه این رو بگم ولی میگم… پدرم بعد از عمل من هر سال کمک هزینه ای رو برای بیماران پیوندی به بیمارستان پرداخت میکنه… هدفشون برای اینکار معلومِ ولی من هیچوقت ازشون نپرسیدم…».
«نوشین» که حالا دانشجوی روانشناسی است دوست دارد در آینده روانپزشک شود تا بتواند به تمامی کسانی که بنا به شرایط زندگی دچار روان درد می شوند، کمک کند. او روان خود را چه قبل از عمل پیوند و چه بعد از آن با تمرکز بر روی یکسری اقدامات آرامشی و خیرخواهانه آرام کرد و التیام بخشید و می خواهد همین تجربه را با کسان دیگری که همانند خودش درگیر پیوند بوده یا هستند در میان بگذارد. «می دونم الآن خیلیا مثل من هستن که یا در نوبت پیوندن یا پیوند شدن… شک ندارم که اونام مثل من حالشون عجیبِ… برای همین خیلی دوست دارم باهاشون حرف بزنم و از تجربه خودم براشون بگم و یه جورایی کمکشون کنم که آرام باشن…».
سپس بلند می شود و به آشپزخانه می رود و بعد با یک سینی چای بر می گردد. سینی را روی عسلی جلوی پایت می گذارد و می رود از روی میز ظرف شیرینی را بر می دارد و می گذارد روی عسلی و تعارفت می کند. در حینی که داری شیرینی بر می داری، می گوید «یه جایی خوندم که نوشته بود اهدای عضو یعنی اهدای زندگی. یعنی نجات دهنده خوشبختی برای دیگران. نوشته بود که اهدا کنندگان عضو صدای زندگی ان و این اشخاص گرچه مُردن ولی شناسنامه هاشون هیچ وقت باطل نمیشه…». بعد این جمله، در سکوت می ماند. سکوتی که با این سؤال می شکند «ولی بدجوری دوست دارم بدونم نجات دهنده من کی بوده!؟». سؤالی که جواب آن را شاید روزی پیدا کند شاید هم نه…
به پایان صحبت هایتان رسیده ای. تصمیم به رفتن می گیری. داری کفش هایت را می پوشی که «نوشین» تابلویی با شعری از «فروغ فرخزاد» را برایت به یادگار می گذارد. «نهایت تمام نیروها پیوستن است، پیوستن به اصل روشن خورشید و ریختن به شعور نور».
آفتاب تن به غروب داده و باد سرد بهاری را به وجودت می کوبد. وسط کوچه می ایستی و بر می گردی. «نوشین» همان طور دم در ایستاده… دستی تکان می دهد و لبخندی دنج به رویت می پاشد. لبخندی به معنای بازگشت به زندگی… تولدی دوباره… .
گزارش: زیبا امیدی فر

نظر شما