گزارش ۱۳۹۹/۰۸/۰۸ ۱۴:۳۱ زمان مطالعه: 19 دقیقه ★ — (۰)
اندازه متن:
تلگرام واتساپ
روایتی از یک صعود؛

هماهنگی قلم با قدم در قروه؛ صعودی بر بلندای اندیشه

سرویس کردستان- قلم به دستان قروه ای قدم برداشتند و رسیدند به صعود اندیشه؛ کوهنوردانی که هم می نویسند و هم به فتح قله های استوار دست می یابند.

به گزارش خبرنگار کردپرس، ساعت 6 صبح دومین روز از دومین ماه پاییز. قرار است با قلم و قدم همراه شوی برای صعود به قله های «قاجر و بدر». ابتدای چهار راه مدرس اعضای گروه کوهنوردی باشگاه قاجر قروه را می بینی که منتظرند؛ منتظر برای آمدن شرکت کنندگانی که می خواهند پانزدهمین همایش سراسری صعود قلم را رقم بزنند.

سرپرستی برنامه با یکی از بانوان کوهنورد قروه ای است. «لیلا صالحی» که خود از کوه نویسان قدیمی بوده و سال هاست قدم هایش را با قلم هماهنگ کرده و از کوه و کوهنوردی می نویسد، اعضا او را خاله صدا می زنند. او راهنمایت می شود تا پا به پای کوهنوردان حرفه ای گام برداری و به سمت قله بروی.

شرکت کنندگان یکی یکی می آیند و هر کدام سوار بر ماشین می شوند و به سمت مقصد حرکت می کنند. هر کدام کوله بر دوش با لباس های مناسب کوهنوردی خندان با یکدیگر خوش و بش می کنند. جالب اینجاست که همه ماسک دارند و گویی رعایت پروتکل ها مهم ترین نکته ای است که باید مدنظر داشته باشند.

از قلعه تا پیرسلیمان

همراه «عمو طیب» و همسرش سوار ماشین می شوی. زن و مرد میانسالی که ظاهرشان نشان می دهد تجربه ها دارند از کوه و قله های سر به فلک کشیده نه تنها در قروه که در ایران.

مسیر اولیه را با ماشین باید بروی. ماشین از قروه به سمت ناحیه منفصل شهری قلعه می رود. بدون هیچ توقفی این روستای «سرتیپ آباد» با تابولی نیمه شکسته است که قد علم می کند و سپس در میان صدای موسیقی کردی که راننده جوان گذاشته از «امین آباد» گذر کرده و در نهایت در انتهای روستای «پیرسلیمان» مسیر پیاده روی به سمت قله آغاز می شود.

ماشین ها یکی یکی می آیند و تمامی کوهنوردان با وسایل مجهز خود به صف شده و در 4 گروه 12 نفره با فرمان «خاله لیلا» حرکت می کنند.

همه اعضا کم تا بیش یکدیگر را می شناسند و اینجا غریبه بودنت برای دیگران عیان می شود و در ذهنشان این سؤال می جنبد که این عضو تازه وارد کیست؟! این را به خوبی می توانی از چشمانشان که جمع شده و ریز نگاهت می کنند به خوبی بفهمی.

به درخواست سرپرست برنامه همراه او از انتهای گروه ها پیش می روی. هوا گرگ و میش است و هنوز آفتاب طلوع نکرده و سوز سردی جسته گریخته به نوازش می پردازد.

مسیری پر شیب تا پناهگاه

روبرویت طبیعتی هزار رنگ که نشان از فصل پاییز دارد آن چنان زیبا و بی نظیر می درخشد که فراموش می کنی این نخستین فعالیت کوهنوردی اساسی است که پیش رو داری. خیره به کوه ها و قله ها کوهنوردان را می بینی که مرتب و منظم پشت سر هم می روند.

در میانه راه «خاله لیلا» که سرپرستی برنامه را بر عهده دارد از هدف این صعود می گوید. اینکه «صعود قلم» در اصل به چه معناست. «عده ای از کوه نوردان از سال 80 وبلاگ های شخصی برای خود ایجاد کرده و تمامی گزارشات و برنامه های مربوط به کوهنوردی خود را در آن می نوشتند و همین نوشتن بود که باعث شد تا همین کوه نویسان تصمیم بگیرند که از فضای مجازی به فضای حقیقی بپیوندند.»

هیجان وصف ناپذیری دارد. به وضوح حس رضایت از سال ها فعالیت کوهنوردی او را می بینی. چشمان خوشحالش را به رویت می کشاند و حرف هایش را ادامه می دهد. «سال 85 بود که برای نخستین بار افرادی که در حوزه کوه و کوهنوردی مطلب می نوشتند قرار گذاشته و در قله توچال دور هم جمع شدند و همان جا تصمیم گرفته شد این برنامه هر ساله تکرار و به نام تجمع کوه نویسان اجرا شود.»

مطابق سخنان او صعود قلم یعنی قدم و قلم با هم به قله می رسند و با هم کار می کنند و همین شد که اندیشه ها به توانایی رسید و قلم به دست، قدم در راه رسیدن به قله گذاشتند.

دو سه نفری از اعضای گروه از صف خارج شده و کناری ایستاده اند آب می خورند. با توقف آنان «خاله لیلا» هم می ایستد. با تعجب و حالت پرسشی که نگاهش می کنی خوب می گیرد چه می خواهی. «در کوهنوردی یک اول گروه داریم و یک آخر گروه. اول گروه هدایت گر است و کسی که انتها می آید مسئول گروه محسوب می شود.»

او داشتن حس مسئولیت پذیری را برای مسئول گروه مهم می داند. «فرد انتهای گروه باید پا به پای اعضا حرکت کند. یعنی حق ندارد جلوتر از آنان برود. اگر یکی از تیم جدا شد و ایستاد او هم باید توقف کند و تا زمانی که آن فرد حرکت نکرده حق ندارد به راه خود ادامه دهد.»

این حس مسئولیت پذیری بسیار در وجودش دیده می شود. صبور است و مهربان. همان طور که خودش گفت همپای اعضا حرکت می کند و حتی به افرادی که توقف کرده اند استرس نمی دهد که زودتر حرکت کنند.

خاله خودش یکی از کوه نویسان قدیمی قروه است. او در وبلاگ شخصی اش از کوه و کوهنوردی بسیار می نوشته و حتی حالا باتوجه به بروز شبکه های اجتماعی نوع فعالیتش را تغییر داده و سایتی به نام «کومالیا» را راه اندازی کرده است.

مسیر ابتدایی کمی راحت است. هنوز به شیب و سربالایی نرسیده ای. مناظر اطراف چنان دل انگیزند که نمی شود از آن ها چشم برداشت. ذوق و شوق در عوامل گروه دیده می شود. حرفه ای ترها حواسشان به مابقی هم هست.

خاله از صعودهای قلم در گذشته می گوید. اینکه چندین صعود قلم داشته است. «صعو قلم راهی است برای کسانی که شناختی نسبت به کوهنوردی ندارند و این برنامه می تواند این راه را هموارتر کند. نوشتن درباره کوه و آنچه بر یک کوهنورد می گذرد ساده نیست اما گفتنش لازم است.»

گروه از دور مثال خط باریکی می ماند که در حال کشیده شدن به بالاست. گاهی صدای خنده اعتصا می آید و گاهی هم فقط صدای پاهایی که از روی سنگریزه ها می گذرند.

کرونا مانعی برای صعود نیست

کمی بیشتر که بروی به شیب نزدیک می شوی. قبل از رسیدن به سربالایی که به نظر می رسد سخت باشد مسئول فنی گروه از گرامیداشتی برای یک از کوه نویسان فعال در کشور می گوید. «مرتضی صالحی فرد» که چند وقت پیش در یکی از صعودهای خود سقوط کرده و جانش را از دست می دهد.

«شهرام نعمتی» که مسئولیت باشگاه کوهنوردی «قاجر» قروه را بر عهده دارد از تغییر برنامه صعود قلم به دلیل شرایط بحرانی کرونا گفت. «امسال به دلیل شرایط بحرانی کرونا این برنامه به صورت غیرمتمرکز انجام شد. در واقع تا سال قبل این برنامه متمرکز در یک نقطه از کشور بود که همه کوه نویسان و کوهنوردان دور هم جمع می شدند و صعود را انجام می دادند اما امسال برای حفظ سلامتی و دوری از تجمع به صورت غیرمتمرکز این کار صورت گرفت.»

براساس گفته های او این صعود در دو شهرستان سقز و قروه در کردستان انجام شد که در این میان شهرستان دهگلان به میزبانی قروه صعود خود را پیش بردند.

با این حرف هاست که یاد سخنان فرماندار قروه می افتی که همیشه می گوید «باید زندگی در شرایط کرونا را یاد گرفت.» و همین درست است چرا که این کوهنوردان می توانستند بگذرند از این صعود در این شرایط اما با تغییر شیوه قبل راه را پیش رفتند و نشان دادند که بله تغییر سبک زندگی امکان پذیر است و کرونا مانعی برای صعود نیست.

خسته نباشی همنورد

پس از صحبت با مسئول فنی برنامه ادامه مسیر را پیش می گیری. اطراف پر است از باغ و کوه و درخت. چشمه هایی که از کوه های جاری اند و سرازیر به پایین می رسند. صدای آب میان صدای کوهستان و رد شدن کوهنوردان در هم می ریزد و دلنوازی خاصی را رقم می زند.

تا پناهگاه «بدر» راه بسیاری مانده. کم کم شیب تند تر می شود. می گویند در کوهنوردی نباید تند بروی و سرعت بگیری حتی اگر حرفه ای هم باشی. چون خستگی می آورد و انرژی را می گیرد.

رفتن از سربالایی کمی سخت است مخصوصاً برای کسانی که بار اولشان است که اینگونه کوهنوردی می کنند. صدای نفس نفس زدنت آن قدر بلند است که «شهرام نعمتی» به خوبی حس می کند و برای همین مسئول برنامه یعنی «خاله لیلا» را صدا می زند.

دیگر توان راه رفتن نداری. اینجا توقف می کنی. روی تکه سنگی می نشینی و نفس می گیری. خاله می فهمد حالت را برای همین می گوید «تند آمدی و خسته شدی. باید آهسته می آمدی.» تپش های قلبت را به وضوح حس می کنی. همین جاست که ناشی بودنت در کوهنوردی به چشم می آید.

به گفته «خاله لیلا» هر کاری بار اولش سخت است و همین می شود تجربه ای برای دفعات بعد که بدانی چطور باید پیش بروی. صبوری عوامل برنامه غیرقابل تصور است. اینکه تا این حد خوب راهنمایی می کنند و تحمل دارند، جالب است و دیدنی.

کمی که نفست جا می افتد حرکت را از سر می گیری. این بار آهسته تر می روی. اما شیبی که هست و کوله ای که داری همه، خستگی ات را بیشتر می کنند. خستگی که به قول «لیلا صالحی» طبیعی است و تا عادت کنی پیش می آید.

او شیوه راه رفتن در کوه و حتی نفس کشیدن را مهم می داند. «باید بدانی در کوه چطور راه بروی. قدم هایت را چطور برداری. نفس کشیدنت را با قدم هایت هماهنگ کنی. دم و بازدم نباید نامتعادل باشد. لباس خیلی گرم نباید بپوشی. وسایل سنگین نباید همراه داشته باشی.»

خاله در حینی که حرف می زند روی گروه هم تمرکز دارد که کسی جا نماند و یا از گروه جدا نشود. با همان دقت و هیجانی که دارد از برگزاری کلاس های کوهنوردی و آموزش ریزترین نکاتی که باید رعایت شوند می گوید. «ما هر چند وقت یکبار کلاس های آموزشی کوهنوردی برگزار می کنیم. در این کلاس ها تمامی مورادی که برای یک کوهنورد لازم است گفته می شود؛ از خرید لباس و تجهیزات گرفته تا نحوه راه رفتن و تقویت قوای بدنی... همه و همه برای یک کوهنورد شدن لازم است.»

روی حرفایش که دقت کنی می بینی حتی جزیی ترین مورد هم در این زمینه مؤثر است و اگر رعایت نشود چه بسا مشکلاتی را به همراه خواهد داشت.

کمی جلوتر که می روی دستور استراحت صادر می شود. خاله می گوید نباید خیلی هم استراحت داد یعنی زمان زیادی را نباید توقف کرد در میانه راه چرا که باعث می شود بدنی که گرم شده انرژی از دست بدهد و دیگر توان ادامه مسیر را نداشته باشد.

اعضا در این استراحت کوتاه تنها به نوشیدن آب و خوردن کمی تنقلات شیرین اکتفا می کنند. سپس دوباره صف ها مرتب و گروه به سمت پناهگاه پیش می رود.

در میانه راه «خاله» از تجربیاتش می گوید و اینکه عاشق کوهنوردی است و لذت می برد از کوه. از سختیهایی که کشیده می گویدِ اینکه با چه مشتقی به کمک دیگر کوهنوردان راه را هموار کرده و پناهگاه ساخته اند و آموزش ها داده اند.

همچنان خستگی به وجودت چنگ انداخته و نفس نفس زنان می خواهی به گردپای حرفه ای ها برسی. در حالی که باز هم صدای قلبت را به وضوح می شنوی روی تخته سنگی می نشینی. «این تخنه سنگ خسته نباشید است. جای خوبی نشستی.» خاله با گفتن این جمله نوشته ای را روی تخته سنگ نشانت می دهد

نوشته ای که خودش روی آن کلمه «خسته نباشید» را نوشته؛ برای اینکه حس لطیف همراهی را به کوهنوردان برساند.

جالب اینجاست که درست در شیب تند مسیر، این سنگ قرار دارد و این نوشته را که می بینی ناخواسته خستگی ات فراموش می شود.

پناهگاهی و یادبودی ماندگار

تا پناهگاه بدر مسیری نمانده. ساعت حوالی 8 صبح است. ناچاری همان طور نفس نفس زنان ادامه راه پر شیب را بروی. خاله پا به پایت می آید و لحظه ای تنهایت نمی گذارد. این حس مسئولیتی که دارد قابل تحسین است.

گروه کم کم به پناهگاه می رسند. بخشی از مسیر پناهگاه سربالایی زیادی دارد. به هر سختی که هست با دلگرمی خاله به پناهگار می رسی. هنوز کامل بالا نرفته ای که مادری را کنار یادبود پسرش می بینی. «سامان نعمتی» کوهنوردی که جاودانه شد در کوه و کوهنوردی.

قدم های آخرت به پناهگاه می رسد. «عفت خانم» کنار یادبود «سامان» ایستاده است. حال این مادر را چه کسی می تواند بفهمد وقتی پسر کوهنوردش در دل کوه های «نانگاپاربات» محو شد و دیگر بازنگشت!؟ «از تیرماه سال 87 تا کنون دور از سامان زندگی می کنیم و از غم هجران سامان به کوه زدیم. سامان از بچگی به کوه رفتن علاقه داشت و با پدر و برادرهایش همراه می شد.»

محو صحبت های «عفت خانم» هستی که کنار همان یادبود «سامان» می نشینی. خورشید تیز می زند به چشمانت. خستگی وجودت را گرفته. با خودت می گویی تا همین جا کافی است. خوب آمدی. مابقی را بگذار همین کوهنوردان حرفه ای بروند.

در ذهن این افکار را داری که نگاهت به شور و شوق اعضای گروه می افتد. عده ای پای چشمه آب نشسته اند و دست و صورت خود را می شویند. عده ای روی پله ها هستند و عده ای هم روی سکوی پناهگاه زیر سایه به استراحت مشغولند.

نمی توانی ذوقی که آنان دارند را داشته باشی. خاله صدایت می زند. امروز میهمان او هستی. کسی که درست مثل یک مادر حواسش پی همه می رود. «بیا عزیزم. بیا صبحانه بخوریم و بریم برای فتح قله. باید انرژی بگیری. خیلی خوب اومدی تا اینجا.»

سفره را پهن می کند. خانواده دور هم جمع می شوند. هرکدام سهم خود را دارند. یکی تخم مرغ. یکی عسل. یکی سیب زمینی کوبیده و... این جمع صمیمی در دل کوه های سر به فلک کشیده میان رقص رنگ های پاییزی نقش خاطره می زند به این توفیق اجباری که نصیبت شده است.

بعد از صبحانه از کوه نویسان فعال تجلیل می شود و سپس کوله ها در پناهگاه می مانند و سبک تر از قبل حرکت برای صعود قله قاجر آغاز می گردد. هرچند ترس داری از ادامه مسیر اما «خاله لیلا» اطمینان می دهد که این بار راحت تر می توانی به قله برسی...

کوهنوردی یعنی مسئولیت پذیری

این بار همراه تیم «عمو طیب» می روی. مردی که همه دخترکان تیم او را دوست دارند و همیشه درباره اش این را می گویند که «ما حاضریم با عمو طیب تا اورست هم برویم». پشت زمینه این جمله را نمی دانی تا اینکه گام به گام همراهش می روی. در حین کوهنوردی آموزش می دهد و دقیق نکته سنجی می کند و مراقب حال و احوالت است. درست مثل خواهرش که صبور بود او هم صبوری دارد و مهربانی.

سرگروه است و آهسته آهسته قدم بر میدارد و از کوه و کوهنوردی و هر آنچه اینجا باید رعایت شود می گوید. «باید بدانی در کوهنوردی رقابتی در کار نیست. مسابقه ای هم نیست؛ پس عجله کردن بی معناست. در کوه باید بدانی چطور قدم برداری و چطور نفس بکشی. نباید طوری پیش بروی که صدای قلبت را بشنوی.» در این مسیر راحت تر پیش می روی. هم سبک تر شده ای و هم آهسته و دقیق تر قدم بر می داری.

طبیعت زیبای پاییزی با کوه های سر به فلک کشیده یکی یکی جلوی رویت نمایان می شوند. «عمو طیب» یکی یکی نام کوه ها را می برد و هر کدام را نشانت می دهد. از کوه پنجه علی بگیر تا کوه بدر و حتی بیستون... به کوه قاجر هم اشاره می کند و می گوید کمی ان طرف تر کوهی هست که به نام «سامان نعمتی» نامگذاری شده است. مسیر رسیدن به قله قاجر یکجور نیست. بخشی خاکی و بدون شیب تند است. بخشی شیب تندی دارد و بخشی هم به سنگلاخی می خورد و بخش انتهایی هم صخره ای است. هرچه جلوتر می روی جذابیت کار بیشتر می شود. همراهی با «عمو طیب» لذت خاصی دارد. او که از سال 54 به صورت رسمی آغاز به کوهنوردی کرده و در تأسیس باشگاه قاجر دست داشته است وجود اعتماد به نفس را برای یک کوهنورد مهم می داند. «یک کوهنورد ابتدا نیازمند اعتماد به نفس قوی است. سپس باید از تمامی تجهیزات لازم برای ایمنی در کوهستان برخوردار باشد و تمرینات متناوب در طول سال انجام دهد چرا که اگر کوهنورد از نظر جسمی کم بیاورد به تیم آسیب وارد می کند.»

نمونه همین آسیب را در مسیر اولیه که آمدی به خوبی می توانی حس کنی. به دلیل ناشی بودنت در این صعود، خاله و مسئول فنی گروه درگیر شده بودند. همین تمرین نداشتن باعث ضعف قوای جسمانی ات بود و اگر راهنمایی های این افراد نبود معلوم نمی شد چه اتفاقی می افتاد.

به قول «عمو طیب» یک کوهنورد باید همیشه و در همه حال تمرین داشته باشد و اگر کمکی نمی تواند بکند حداقل مانع صعود گروه نشود. حرفای آموزنده «عمو طیب» آویزه گوشت می شود. باید یاد بگیری هر کاری نیاز به تمرین دارد.

از «عمو طیب» درباره زندگی اش می پرسی. او هم با لبخند مهربانی دفتر زندگی پر فراز و نشیبش را برایت می گشاید. «از بچگی به کوه علاقه داشتم و کوهنوردی می کردم اما یک سال به خاطر اتفاقی که برایم رخ داد پزشک گفت که نمی توانی بیشتر از 4 کیلومتر حرکت کنی! و همین باعث شد که ثابت کنم نتوانستن در زندگی معنا ندارد و شروع کردم به کوه رفتن و کوهنوردی و همین عاملی شد که نشان دهم 4 متر که سهل است هزاران کیلومتر را می توانم بروم.». اینجاست که به معنای خواستن توانستن است به طور واقعی پی می بری.

او همین طور از کوهنورد شدن همسرش می گوید. اینکه همراهش است و همیشه باهم به کوه می روند. همسری که همه گروه او را «عمه سوری» صدا می زنند. زنی شوخ طبع و بذله گو که انرژی به اعضا تزریق می کند و آن قدر خوش صحبت است که دلت می خواهد ساعت ها پا به پای شوخ طبعی اش بخندی.

در طول مسیر گون های خودرو بسیاری وجود دارند. گون هایی که در چند نوع مختلف هستند. «عمو طیب» تک تک گیاهان را می شناسد. به هر گیاهی که می رسد آن را با شوق و ذوق خاصی معرفی می کند. از فوایدشان می گوید و از اینکه این گیاهان به طبیعت و کوه و دشت چه صفایی بخشیده اند.

نخستین کوه نویس قروه

در میان کوه نویسان یکی را می بینی که روال نویسندگی در حوزه کوه و کوهنوردی را به راه انداخت. «مهدی عباسی» جوانی 32 ساله که از سال 80 به طور جدی کوهنوردی و سنگنوردی کار می کند و طراح درجه 3 صعودهای ورزشی است. او نخستین وبلاگ در حوزه کوه و کوهنوردی در شهرستان قروه را راه اندازی کرد. «من اولین وبلاگ نویس شهرستان در حوزه کوه نویسی بودم که وبلاگ قاجر را تشکیل دادم که بعدها تبدیل شد به سایت. خب در این مدت مورادی را می نوشتم از این حرفه و کم و بیش خوانده می شد و مورد بازدید قرار می گرفت.»

«مهدی عباسی» هدفش از نوشتن ترغیب مردم برای حضور در این حرفه بود. «تلاشم این بود که کوهنوردی ترویج پیدا کند و نوشته هایم به گونه ای داستانی و جذاب باشد.»

او که همراه همسرش در این برنامه شرکت کرده صعود قلم را گام خوبی می داند که باعث می شود کوه نویسان به هم اندیشی برسند و نوشته ها رونق گیرند و مشکلات رفع گردد.

ایستاده بر بلندای «قاجر»

راه چندان زیادی تا قله نمانده. سر که بلند کنی قله قاجر را می بینی. قله ای که استوار ایستاده تا کوهنوردان آن را فتح کنند. برای رسیدن به قله باید از بخش صخره ای آن بگذری. صخره هایی که عبور از آن ها دقت و ظرافت خاصی را می خواهد. ترس داری و با خودت می گویی آیا می توانی این مرحله آخر را هم به خوبی به سرانجام برسانی! در فکر خودت غرقی که «عمو طیب» آرامش را به ذهنت می پاشد. «ظاهرش سخت به نظر می رسه ولی اگه تمرکز کنی روی اینکه از کجاها باید بگذری کار ساده میشه.» این گفته «عمو طیب» را مدنظر قرار می دهی و با دقت و وسواس زیادی مسیر صخره ای قله را رد می کنی و در نهایت نخستین صعود را در قله قاجر به سرانجام می رسانی.

اوج هیجانت اکنون نمایان می شود. بر بلندای قله نگاهی به مسیری که پشت سر گذاشته ای می اندازی. هنوز هم باور نداری که توانسته ای خودت را تا قله برسانی...

اینجا کسانی را می بینی که چندمین بارشان است به صعود قلم دست می یابند. کسانی همانند «مهدی لقایی» همسر «خاله لیلا» که برای بار ششم است در برنامه صعود قلم شرکت می کند. فعالیت کوهنوردی او به 50 سال می رسد و علاقه بی نظیری به طبیعت و کوه دارد.

روی قله اعضای گروه هرکدام روی بلندترین نقطه می ایستند و عکس یادگاری می اندازند. سپس به دستور «خاله لیلا» بنر صعود قلم گشوده می شود و بدین ترتیب پانزدهمین صعود قلم همزمان با سراسر کشور در شهرستان قروه انجام می شود.

لحظه های ماندگار

سوت پایان این صعود زده می شود. باز هم همان روند بالا آمدن برای پایین رفتن در نظر گرفته می شود منتهی این بار حرفه ای ترها برای اینکه زودتر برسند و پناهگاه و حوضچه های داخل پناهگاه را پاکسازی کنند جلوتر می روند.

مسیر برگشت برایت سخت تر است. چون که شیب ها سرازیری می شود و باید بیشتر دقت کنی. باز با همان نکاتی که «عمو طیب» و «خاله لیلا» گفته بودند آهسته آهسته راه بازگشت را در پیش می گیری. اینبار نگاهت به اطراف بیشتر جلب می شود. طبیعت پاییزی چنان رنگ آمیزی خود را در دل کوه و دشت و باغ های اطراف نشان داده که دلت نمی خواهد چشم از این همه منظره دل انگیز برداری.

تا رسیدن به روستا «عمو طیب» از خاطراتش می گوید. از کتابهایی که خوانده و از فعالیت هایی خارج از کوهنوردی که داشته. هم صحبتی با او باعث می شود نفهمی مسیر برگشت چگونه می گذرد. به طوری که تا به خودت می آیی می بینی به «پیرسلیمان» رسیده ای.

دیگر باید عزم رفتن کنی. میهمان نوازی خاله و عمو را کنج خاطراتت می گذاری و مهربانی دیگر اعضای گروه را به تقویم ذهن ات می نشانی و با پسر جوان «خاله لیلا» به سمت قروه حرکت می کنی...

این صعود خاطره ای شد تا بدانی نش قلم می تواند پا به پای قدم برود و بنویسد از گام هایی که برداشته می شوند تا صلابت کوه های سر به فلک کشیده قروه را نشان دهند.../

* گزارش و عکس: زیبا امیدی فر

خبرهای مرتبط

دیدگاه کاربران

۰ نظر
امتیاز:
— (۰)
دیدگاه‌های ارسال‌شده پس از تأیید ناظران منتشر خواهند شد.