شبی به روشنی روز، به درندگی طوفان/ عبدالخالق مهران نیا
در شبی سرد زمستانی، در روستای سلوک کودکی6ساله کنار پدربزرگ و مادر بزرگ خود می خوابد. ساعت روی دیوار 3 نصفه شب را نشان می دهد. کاک قادر بوی دود را حس می کند، از اتاقش که روبروی اتاق خواب دیگر بود، شعله های آتش را می بیند، بچه یک ساله و گلستان دختر 8ساله خود را بیرون می گذارد و همراه همسرش می خواهند بخاری را با پتو از اتاق خواب بیرون بیاندازند. دم در که می رسند، بخاری واژگون و گالن نفت منفجر می شود.
همسرش شدیدا سوخته می شود. کاک قادر با هرچه توان دارد، او را از آتش بیرون می کشد. برمی گردد و مادرش را نیز بیرون می برد. داخل اتاق پدربزرگ که چشمانش کم سو بود و اتاق پر دود، حتی پنجره ها را نمی بیند. نوه اش را در آغوش می گیرد و به کنار رخت خواب ها پناه می برد.
کاک قادر نمی رسد که آنها را نجات دهد. شعله های آتش سقف خانه چوبی را درخود غرق می کنند و کل سقف می ریزد روی سر پدربزرگ و نوه اش.
در زیر زمین برادر دیگرش بود با دو کودک و همسر. وقتی فهمیدند که دیگر دیر شده بود. خدا به آنها لطف کرد وگرنه با ریزش آوار سقف، امکان سقوط سقف بالای سرشان نیز بود.
شعله های آتش از پنجره ها 3متر زبانه می کشید. شب تاریک چون روز روشن شده بود. آتشنشان ها که می رسند دیر شده است. تقصیری ندارند چون راه دور بود. مردم روستا همه با چشمان خون بار شاهد سوختن بودند و توان کمک نداشتند. سقف که فرومی ریزد، با کمک هم مردم جسد کاملا سوخته نوه در آغوش پدربزرگ را در می آورند .
کاک قادر دست ها و پاهایش سوخت. مادر و همسرش نیز با درصد بالای سوختگی همه عازم ارومیه شدند. اینجا بیمارستانش توان ندارد!! جسم های نیمه جان !!!تک تک نفس ها حیاتی!!!
چشمان پر از اشک گلستان 8ساله، از یک خانواده7نفره، نگران برادر یک ساله اش است و اما نگاهش به راه ورودی آبادی، به دستهای ما، دستانی که دعا می کنند برای شفای پدر و مادرش. دعا کنیم برای شفای خانواده اش که گلستان ما در کودکی تنها نماند.
التماس دعا..
دیدگاه کاربران