بابک امیر خسروی؛ فراز و فرود یک روشنفکر چپ/ صلاح الدین خدیو
کرد پرس- در روزگار کنونی که دو قطبیهای دروغین چون اصحاب پنجاه و هفت و ضد آن بر فضای سیاسی و شبکههای اجتماعی سیطره یافته، تأمل در این سرگذشتهای فکری و سیاسی ارزش دوچندان مییابد.
امیرخسروی، مانند بسیاری از روشنفکران نسل دهه چهل جهان، در دورهای به کمونیسم گرایش یافت که پیروزی ارتش سرخ بر آلمان نازی و نقش شوروی در شکست فاشیسم، برای بسیاری از چپگرایان نشانه برتری تاریخی و حقانیت سیاسی این نظام تلقی میشد. اما تجربه زندگی در کشورهای سوسیالیستی و بهویژه حوادث بهار پراگ در ۱۹۶۸، نقطه عطف مهمی در این مسیر بود. پس از اشغال چکسلواکی توسط نیروهای پیمان ورشو، امیرخسروی در سال ۱۹۶۹ کشورهای سوسیالیستی را ترک کرد و راهی فرانسه شد. تحربهای که روشنفکران غربی یکی دو دهه زودتر؛ پس از تصفیههای استالینی در دهه سی و یا سرکوب قیام مجارستان در سال ۱۹۵۶ آن را طی کردند.
احتمالا نزدیکترین نمونه در این سیر و سلوک فکری و سیاسی به امیرخسروی عبدالرحمن قاسملو بود. دوست و همرزم بابک و کسی که تقریباً در همان حوالی پس از حوادث ۱۹۶۸ پراگ از سوسیالیسم شوروی فاصله گرفت.
همانطور که اشاره شد عبور از کمونیسم ارتدوکس به سوسیالیسم دمکراتیک و بعدا سوسیال دمکراسی تجربهی مشابه روشنفکران اصلاح و منتقد دهههای ۵۰ و ۶۰ بود. اما با درنگها و نقطه عزیمت های متفاوت.
امیرخسروی از درون حزب توده به نقد کمونیسم شورویگرا، تأکید بر استقلال سیاسی و سپس چپ دموکراتیک رسید؛ قاسملو از مسیر جنبش کردستان به سوی سوسیالیسم دموکراتیک و استقلال سیاسی و تشکیلاتی حرکت کرد. نقطه مشترک آنها بیش از آنکه یکسانی کامل دیدگاهها باشد، عبور از راستکیشی شوروی و رسیدن به نوعی استقلال فکری و سیاسی بود.
این نزدیکی در دهه ۱۳۶۰ به تلاش مشترک برای شکل دادن به یک پروژه جمهوریخواهانه نیز انجامید؛ تلاشی که بعدها، با تأسیس اتحاد جمهوریخواهان ایران در سال ۱۳۸۲، صورت تشکیلاتی پیدا کرد و امیرخسروی از بنیانگذاران آن بود.
اما تحول فکری امیرخسروی که چهار دهه بیشتر از یار سیاسیاش زیست، در اینجا متوقف نشد. او در دهههای پایانی زندگی خود از نقد کمونیسم به بازخوانی تاریخ ایران و مسئله ملی رسید. مسئله اقوام، نقش دولت در تاریخ ایران و نسبت میان تنوع قومی و شکلگیری ملت ایران، به یکی از موضوعات اصلی نوشتههای متأخر او تبدیل شد.
اوج این مرحله را میتوان در کتاب «دولت در ایران» دید. امیرخسروی در این اثر بر تاریخی بودن دولت در ایران و نقش آن در تداوم و شکلگیری جامعه سیاسی ایران تأکید کرد و کوشید نشان دهد که تجربه تنوع قومی و زبانی ایران را نمیتوان به سادگی با تجربه امپراتوری روسیه تزاری و مسئله ملتهای آن مقایسه کرد. از همین زاویه، او برخی برداشتهای رایج در سنت چپ درباره «چندملتی» بودن ساخت ملت در ایران و تبدیل قومیتهای ایران به ملتهای جداگانه را به نقد کشید.
امیرخسروی در کتاب خاطراتش به برخی از مضامین این دیدگاهها در جریان نخستین تلاش برای تشکیل اتحاد جمهوریخواهان اشاره میکند؛ با قاسملو بر سر ۱۳ بند به توافق رسیدیم اما بند نهایی که در آن روی مفهوم واحد ملت ایران و تمامیت ارضی ایران بود، هنوز مورد مناقشه بود.
این همان جایی است که خطوط فکری یک روشنفکر کرد و ایرانی را از هم جدا میکند. هر دو معتقدند که بدون آزادی و دمکراسی، سوسیالیسم مفهومی ابتر است. هر دو هم به لزوم پاسداشت استقلال ملی در برابر دخالت خارجی، حتی اگر از سوی حزب برادر باشد معترفند، اما یکی این اصل را در چارچوب ایران تعریف میکند و دیگری کردستان.
بازاندیشی در یک ایدئولوژی جهانشمول به سود رهیافتهای ملی و محلیتر - در قیاس با امر جهانی کمونیسم - با وجود حرکت از یک نقطه عزیمت یکسان به نقطه عطفهایی متفاوت رسید. جایی که بر خلاف گذشته امیر خسروی به آسانی نمیتوانست با همرزمان سابق کردش زیر یک سقف سیاسی بایستد. بند ایدئولوژی باز شده بود و همسنگران پیشین هر یک به گوشهای افتاده بودند.
البته برخلاف مسیر فکری برخی از روشنفکران چپ همنسل او که در جریان بازنگریهای بعدی به ملیگراییهای تند و گاه به اردوگاه پهلوی نزدیک شدند، سفر فکری امیرخسروی آمیخته با تأمل و تداوم بیشتری بود. او فاصله خود را با این جریانها حفظ کرد و در عین فاصله گرفتن از کمونیسم، بخش مهمی از میراث چپ خود، یعنی دغدغه عدالت اجتماعی و دموکراسی، را کنار نگذاشت.
در عین حال، به تدریج به نوعی ملیگرایی ایرانی رسید؛ ملیگراییای که بر ایران، استقلال و تداوم تاریخی آن تأکید داشت.
دیدگاه کاربران