کرد پرس- حالا یک سؤال ساده اما سنگین پیش روی مسئولان شهر سنندج و دستگاههای ناظر قرار گرفته است، خون کودک سهسالهای که دوشنبهشب در یکی از محلات مرکزی سنندج، در پی حمله یک سگ بلاصاحب جان خود را از دست داد، بر گردن کیست؟
این پرسش، پرسش یک روزنامهنگار یا یک فعال اجتماعی نیست؛ پرسش یک شهر است. پرسش پدر و مادری است که از این پس باید با جای خالی کودکشان زندگی کنند. پرسش خانوادهای است که هیچ مقام مسئولی نمیتواند با پیام تسلیت، این داغ را از دوش آنان بردارد. و پرسش همه خانوادههایی است که امروز در سنندج، کودکانشان را به کوچه و خیابان میفرستند و حق دارند بدانند آیا شهرشان برای آنان امن است یا نه.
از نظر نگارنده و بر اساس همان منطق سادهای که هر شهروندی میتواند بفهمد، پاسخ این پرسش نباید دشوار باشد. اما پیش از هر قضاوتی، باید یک واقعیت را پذیرفت. این حادثه را نمیتوان فقط یک اتفاق تلخ و غیرقابل پیشبینی دانست.
سالهاست رسانهها، شهروندان و فعالان اجتماعی درباره حضور سگهای بلاصاحب در نقاط مختلف شهر هشدار دادهاند. همین رسانه نیز پیش از این، در تاریخ ۱۸ تیرماه، در پی حادثهای که برای یک دختر ۱۲ ساله رخ داد ــ حادثهای که خوشبختانه به مرگ او منجر نشد ــ نسبت به تداوم این وضعیت هشدار داده بود.
فاصله آن هشدار تا امروز، فقط ۱۲ روز بود. 12 روز؛ و اکنون، سنندج و کردستان در سوگ کودکی سهساله نشستهاند.
آیا باز هم باید نام این اتفاق را «حادثه» گذاشت و از کنار آن گذشت؟ یک کودک سهساله؛ دوباره بخوانید: یک کودک سهساله! اشک، به پهنای صورت جاری است.
هرقدر تلاش میکنیم خود را جای پدر و مادری بگذاریم که باید برای همیشه با نبودن فرزند سهسالهشان کنار بیایند، نمیتوانیم عمق این مصیبت را تصور کنیم.
یک کودک سهساله دیگر در میان ما نیست. نه به دلیل یک بلای طبیعی که هیچکس توان پیشبینی آن را نداشته باشد؛ نه در یک حادثه اجتنابناپذیر؛ بلکه در شرایطی که مسئله سگهای بلاصاحب سالهاست شناخته شده و درباره تبعات آن هشدار داده شده است.
اینجاست که پرسش از مسئولیت، دیگر یک پرسش فرعی نیست. اگر قانون، مدیریت و جمعآوری حیوانات بلاصاحب را در زمره وظایف شهرداری قرار داده است، اگر سالها درباره این معضل هشدار داده شده، اگر پیش از این نیز حادثهای مشابه رخ داده و رسانهها نسبت به تداوم آن هشدار دادهاند، پس چه چیزی باید رخ میداد تا مسئولان پیش از وقوع فاجعه دست به کار شوند؟
آیا باید کودک دیگری قربانی میشد؟ اکنون این سؤال را باید صریحتر پرسید: چه کسی قرار بود از این کودک محافظت کند؟
اینبار دیگر نمیتوان همهچیز را به «حادثه» تقلیل داد. در مدیریت شهری، همه خطرها قابل حذف نیستند؛ اما بسیاری از خطرها قابل شناسایی، کنترل و کاهشاند. تفاوت مدیریت مسئولانه با مدیریت منفعل، دقیقاً در همین نقطه است.
مدیریت کارآمد منتظر نمیماند تا حادثه رخ دهد و سپس برای آن چارهاندیشی کند. مدیریت کارآمد، خطر را پیش از آنکه به فاجعه تبدیل شود، شناسایی میکند و برای آن راهحل میسازد.
حضور سگهای بلاصاحب در برخی نقاط شهری، مسئلهای تازه و ناشناخته نیست. سالهاست درباره آن صحبت شده، گزارش نوشته شده، هشدار داده شده و شهروندان نسبت به آن اعتراض کردهاند. پس دیگر نمیتوان با هر حادثهای چنان برخورد کرد که گویی اتفاقی ناگهانی، غیرمنتظره و خارج از محاسبات بوده است.
وقتی یک خطر شناختهشده سالها ادامه پیدا میکند و سرانجام به مرگ یک کودک منجر میشود، دستکم این پرسش جدی مطرح است که آیا همه اقدامات پیشگیرانه لازم انجام شده بود یا خیر.
و اگر انجام نشده بود، چرا؟ دستگاههای ناظر کجا بودند؟ اینجا فقط سخن از شهرداری نیست.
پرسش بزرگتر متوجه مجموعهای از دستگاههایی است که وظیفه نظارت، ارزیابی و مطالبه اجرای قانون را بر عهده دارند.
سالهاست این مسئله در سطح شهر وجود دارد، الهاست رسانهها درباره آن مینویسند، سالهاست شهروندان هشدار میدهند.
و اکنون یک کودک سهساله جان خود را از دست داده است. پس دستگاههای ناظر کجا بودند؟ چه کسی باید عملکرد دستگاههای مسئول را ارزیابی میکرد؟ چه کسی باید میپرسید چرا با وجود تداوم این معضل، راهحل مؤثر و پایدار ارائه نشده است؟ چه کسی باید پیش از آنکه یک کودک قربانی شود، به مسئولان هشدار میداد که خطر جدی است؟ آیا باید همیشه منتظر قربانی بمانیم تا دستگاههای مسئول به وظایف خود عمل کنند؟
اینها پرسشهایی نیست که بتوان با یک نشست خبری، یک پیام تسلیت یا یک وعده کلی به آنها پاسخ داد. اینها پرسشهای جدی درباره مسئولیت عمومی و کارآمدی مدیریت شهری است. کارتابلهایی که شاید باید زودتر دیده میشدند. گاهی در این شهر، مسئولان برای حضور در مراسمها، نشستها و محافل مختلف وقت دارند؛ برای سخنرانی و عکس یادگاری فرصت دارند؛ برای صدور بیانیه و انتشار پیام، چند دقیقه زمان پیدا میشود.
اما شهروندان میپرسند برای دیدن خطرهایی که هر روز در برابر چشم مردم است، چقدر وقت گذاشته شده است؟ شاید وقت آن رسیده باشد که برخی مسئولان، پیش از آنکه به برنامههای حاشیهای و محافل خود برسند، سری هم به کارتابل وظایف قانونیشان بزنند.
چون گاهی یک امضای انجامنشده، یک وظیفه اجراشدهنشده و یک هشدار نادیدهگرفتهشده، میتواند بهای سنگینی داشته باشد.
گاهی بهای بیتوجهی، یک کودک است. و این بار، بهای آن یک کودک سهساله بود. مسئولیت را نمیتوان میان دستگاهها پاسکاری کرد، در چنین شرایطی، یکی از خطرناکترین واکنشها، پناه بردن به تقسیم وظایف اداری است.
اینکه یک دستگاه بگوید مسئولیت با من نیست و دستگاه دیگری بگوید وظیفه دیگری بر عهده دارد.اما شهروندان با این تقسیمبندیها زندگی نمیکنند.خطر، در مرز میان وظایف اداری متوقف نمیشود.
سگ بلاصاحب، منتظر نمیماند ببیند مسئولیت قانونی با کدام اداره است و کودک سهسالهای که قربانی میشود نیز نمیتواند تفاوت میان مسئولیت شهرداری، دستگاههای ناظر و سایر نهادهای مرتبط را بداند.
مسئولیت ممکن است در ساختار اداری تقسیم شده باشد؛ اما فاجعه، تقسیمشده رخ نمیدهد. به همین دلیل، اکنون وقت آن است که همه دستگاههای مسئول، بدون فرافکنی و بدون پاسکاری، روشن کنند چه وظیفهای داشتهاند و برای انجام آن چه کردهاند.
مردم پاسخ میخواهند، نه وعده، جامعه امروز بیش از هر چیز به پاسخ روشن نیاز دارد.
باید معلوم شود چه اقداماتی پیش از این حادثه انجام شده بود؟ چه اقداماتی انجام نشده بود؟ آیا هشدارهای رسانهای و شهروندان جدی گرفته شده بود؟ مسئولیت قانونی هر دستگاه دقیقاً چه بوده است؟ و اکنون، برای جلوگیری از تکرار چنین فاجعهای چه برنامهای وجود دارد؟
این پرسشها برای انتقامجویی مطرح نمیشوند. برای جلوگیری از تکرار مرگ کودکان مطرح میشوند. پاسخگویی، دشمن مدیریت نیست؛ شرط مدیریت است. مسئولی که از پاسخگویی فرار میکند، در حقیقت از مهمترین بخش مسئولیت خود فرار کرده است.
یک خانواده داغدار و شهری که باید شرمگین باشد، در میان همه این بحثهای حقوقی و مدیریتی، نباید فراموش کنیم که مرکز این ماجرا، یک کودک است یک کودک سهساله، کودکی که باید امروز زنده میبود، باید بازی میکرد، باید بزرگ میشد، باید فردا را میدید.
اکنون یک خانواده باید تمام عمر با جای خالی او زندگی کند، هیچ جلسهای این فقدان را جبران نمیکند، هیچ گزارشی او را بازنمیگرداند هیچ مقام مسئولی نمیتواند با یک جمله «تسلیت عرض میکنیم» مسئولیت اجتماعی این فاجعه را پایانیافته اعلام کند.
سنندج امروز فقط یک کودک را از دست نداده است؛ سنندج بخشی از اعتماد خود را نیز از دست داده است. اعتماد به اینکه اگر خطری وجود دارد، کسی آن را میبیند، اعتماد به اینکه اگر شهروندان هشدار دهند، کسی گوش میدهد و اعتماد به اینکه اگر قانونی وجود دارد، کسی آن را اجرا میکند.
اکنون باید پاسخ دادکودکی سهساله از میان ما رفته است، این کودک دیگر بازنخواهد گشت، اما مسئولان هنوز فرصت دارند، فرصت دارند که به جای پناه گرفتن پشت واژه «حادثه»، مسئولیت خود را بپذیرند. فرصت دارند که به جای وعدههای کلی، برنامهای روشن ارائه کنند. فرصت دارند که به جای سکوت، با مردم سخن بگویند و فرصت دارند ثابت کنند که مرگ این کودک، نقطه پایان یک پرونده نیست؛ نقطه آغاز اصلاح یک وضعیت است.
اما اگر باز هم پس از چند روز، همه چیز به فراموشی سپرده شود؛ اگر باز هم جلسهای برگزار شود و چند وعده داده شود و سپس شهر به حال خود رها شود، آنگاه باید پرسید، کودک دیگری باید قربانی شود تا مسئولان وظایف قانونی خود را جدی بگیرند؟
این پرسش را باید امروز، همین امروز، پاسخ داد، نه فردا، نه پس از حادثه بعدی، نه پس از آنکه دوباره رسانهها هشدار دهند.
یک کودک سهساله دیگر در میان ما نیست و اگر قانون، وظیفهای را بر عهده نهادی گذاشته و اگر درباره یک خطر بارها هشدار داده شده و اگر آن خطر سرانجام به مرگ یک کودک منجر شده است، دستکم یک چیز مسلم است، جامعه حق دارد بداند چه کسی مسئول بود، چه کسی کوتاهی کرد، چه کسی نظارت نکرد و چه کسی باید پاسخگو باشد.
این پرسش را نمیتوان دفن کرد چون همراه آن کودک، مسئولیت ماجرا نیز دفن نشده است. خون یک کودک سهساله بر گردن کسی است که باید پیشگیری میکرد و نکرد؛ و اکنون، پیش از هر چیز، باید روشن شود آن «کسی» چه کسی است. این، مطالبه یک رسانه نیست، مطالبه یک شهر است.

نظر شما