یادداشت ۱۳۹۸/۱۰/۰۱ ۰۶:۳۹ زمان مطالعه: 5 دقیقه ★ — (۰)
اندازه متن:
تلگرام واتساپ

حدیث مکرر رنج فرهاد

سرویس کردستان-عاشق فوتبال بود. همه تحسینش می کردند. 14 سال بیشتر نداشت اما دلش همیشه مسولیت می خواست. از شاگرد خوب های مدرسه اش بود. فرهاد آرزوهای شیرینی در روزگار ناشیرین نامراد داشت. رنج فرهاد این داستان غم انگیزتر و واقعی تر از آن است که که با ماجراهای عاشقانه و افسانه ای قیاس شود.

شمه ای از داستان عشق شورانگیز ماست/ این حکایت ها که از فرهاد و شیرین کرده اند

شنیده بود که اگر چند بار به مرز "تته" برود، میتواند پول لباس و لوازم ورزشی اش را تهیه کند. نهی اش کردند که "آخر پسر تو هنوز خیلی بچه ای..." رفت شاید برای یک شب هم که شده گاز تند چراغ نفتی خانه آزارش ندهد. دمدمه های بامداد رحیل از بارخانه مرز به سمت گردنه تته به راه می افتند. برادرش "آزاد" لباس گرم ندارد. بدون زیرپوش و کفش مناسب. سختی این راه را باید کسی وصف کند که درد کشیده کوهستان باشد. بیشتر از سه ساعت راه سخت و طاقت فرسا در ستیز با سنگ و صخره با کوله باری سنگین در میان سوز سرما و برف، بیشتر به بحرانی ترین نقطه فیلم های تراژدی می ماند. کولبری که همراهشان است توصیه میکند کول هایشان را باز کنند و خودشان را نجات دهند: "گفتم جان خودمان مهمتر است. کولهایمان را باز کردیم و به راه افتادیم. بیشتر از دو ساعت راه آمده بودیم و به سخت ترین قسمت کوه رسیده بودیم و باید از صخره ها بالا می آمدیم. ساعت 5 صبح بود. شب بسیار سردی بود. کولاک و مه امان نمیداد. بیشتر از یک متر دید نداشتیم. من صورت و دستهایم را پوشانده بودم و فرهاد هم کاپشن داشت. اما آزاد هم لاغر اندام بود و هم لباس گرم نداشت. پاهایش بی حس شده بودند. باد تندی می وزید و لباسهای خیس را به تنمان میزد. مرگ را میدیدیم. هر بار که کولاک، برف ها را به صورت آزاد می پاشید ذرات برف بر پلک هایش یخ می زد. سعی میکردیم با "ها کردن" کمی صورتش را گرم کنیم. سرما بی رحمتر از این ها بود... فرهاد کاپشنش را درآورد. کوچک بود و تن آزاد نمی رفت. دست های آزاد یخ زده بود. از قسمت سینه، آستین های کاپشن را در دستان آزاد کردیم. دو قدم دیگر آمد. رمقی برایش نمانده بود. به زمین افتاد. بلندش کردیم. بی حرکت شده بود. چند متری دنبال خودمان کیشدیمش. شیب تند بود و صخره ها بلند. بوران و کولاک شدید بود. کمتر از 5 دقیقه جای پاهایمان پر از برف میشد. نمیشد راه را تشخیص داد. دیگر من هم توانی نداشتم. به فرهاد التماس کردم که رهایش کنیم و برویم از جایی کمک بیاوریم. فرهاد نمی پذیرفت. مدام گریه می کرد و بالا پایین می کرد. فکری به سرم زد. باید کمک می خواستم. گوشی آزاد را از جیبش بیرون آوردم. آنتن نداشت. تا نوک قله راه چندانی نمانده بود. بالای کوه رفتم. به کاک عثمان (پدر آزاد و فرزاد) زنگ زدم. برادر آزاد و فرهاد جواب داد اما چیزی متوجه نمی شدم... نمی دانم پشت تلفن صدای من می رسید یا خیر. همین را گفتم که به داد آزاد و فرهاد برسید. دارند از سرما تلف می شوند. برگشتم. فرهاد نبود. آزاد همانجا بود بی رمقی که امیدی ببخشد. من هم اگر آنجا میماندم به همان سرنوشت دچار میشدم. ناچار راه افتادم به امید اینکه کمکی برایش بفرستم. به زحمت دوباره به بالای کوه رسیدم. سختی راهم تمام شده بود. اگرچه نای راه رفتن نداشتم اما باری نداشتم به هر شکل ممکن میتوانستم خودم را به پایین کوه و به جاده برسانم. به جاده که رسیدم راننده و صاحب بارها آنجا بودند. ماجرا را برایشان تعریف کردم. آن ها هم به سمت کوه رفتند... ساعت 8 صبح بود که مردم از مریوان رسیدند و به جستجو پرداختند و بعد از چند ساعت جسد آزاد را یافتند اما فرهاد نبود. بعد از سه روز جستجو جسد فرهاد در نزدیکی روستاهای اورامان یافته شد. راهی که فرهاد از محل حادثه تا آنجا طی کرده بود بیشتر از یک ساعت دور بود. نور چراغهای روستا به آنجایش کشانده بود به امید کمکی..."

آزاد و فرهاد قربانی شدند. این دو نوجوان اولین قربانی های پدیده شوم کولبری نیستند و با کمال تاسف آخرین قربانی هم نخواهند بود. آزاد و فرهاد در موسمی جاودانه شدند که وعده و وعید و برنامه های پوشالی و دروغین برای کسب منافع با عنوان های متفاوت بار دیگر به میدان می آید. چه بسا همین موضوع تراژیک، ابزار و سوژه ای تبلیغاتی برای کاندیداهایی شود که شرم نمی کنند اگر در قبال رسیدن به منفعتی، دل کسانی را بیازارند. بی برنامگی از سرتاپای قدرت اجرایی می بارد و جایی برای دفاع از عملکرد مسولین نمانده است. و البته این سخنان چون گردکان بر گنبد است و در کس نمی گیرد. کسی که در دمدمه گرفتاری و سرمازدگی و قربانی شدن آزاد و فرهاد، از گرم بودن رختخوابش شاکی است نمی تواند تصوری از رنج مکرر فرهادها داشته باشد:

ای غافل اگر پای به سنگت برآید/ فرهاد بدانی که چرا سنگ بریده است

آزاد و فرهاد اهل روستای "نی" بودند. همان زادگاه پروفسور کوچر بیرکار، دانشمند کرد که با عملکرد علمی اش نامش جاودانه شد. راستی از خود پرسیده ایم اگر کوچر بیرکار زادگاهش را ترک نمی کرد چه سرنوشتی داشت؟ شاید لابلای ازدحام همین کولبرها گم می شد.

جهان پیر است و بی بنیاد، از این فرهاد کش فریاد/ که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم

خبرهای مرتبط

دیدگاه کاربران

۰ نظر
امتیاز:
— (۰)
دیدگاه‌های ارسال‌شده پس از تأیید ناظران منتشر خواهند شد.