انتشار:  یک‌شنبه 10 تیر  ::  10:25

تاریخ شفاهی ایلام (1)

ماجرای دو ایلامی که مخفیانه به عملیات کربلای یک رفتند

سرویس ایلام – به تعداد تمام آدم‌هایی که در یک برهه‌ی تاریخی زندگی می‌کنند، تاریخ وجود دارد. گاهی از این همه انسان مشاهده‌گر، یکی دست به قلم برده و مشاهداتش را می‌نگارد و این تاریخ مکتوب برای آیندگان می‌ماند. کردپرس برای شرح وقایع و حوادثی که بر دیار ایلامیان و مردمان سختکوشش گذشته است، پروژه تاریخ شفاهی ایلام را آغاز می‌کند.

به گزارش خبرگزاری کردپرس، برای شرح وقایع و حوادثی که بر دیار ایلامیان و مردمان سختکوشش گذشته است، کردپرس پروژه تاریخ شفاهی ایلام را آغاز می‌کند چرا که اعتقاد دارد در فقر منابع تاریخی مکتوب، هویت تاریخی ما در قامت تاریخ شفاهی آن تبلور یافته است. در نخستین قسمت این پروژه به سراغ حاج حسین قادری، یکی از فرماندهان دوران دفاع مقدس در ایلام رفتم و با او به مناسبت آزادسازی مهران از عملیات کربلای یک و مشاهداتش پرسیدم. گفت‌وگوی بکر زیر را درباره‌ی مشاهدات این سردار ایلامی در عملیات کربلای یک و رزمشان در قلاویزان از دست ندهید:

در عملیات کربلای یک، ما در گردان 501 مقداد در حالت آماده‌باش در چنگوله بودیم. آن زمان آقای محمدکریم لطفی فرمانده گردان بود. بعد از آزادسازی مهران، در مرحله دوم عملیات که یازدهم تیرماه بود، در روز دوازدهم من و آقای لطفی دیگر تحمل نکردیم که در کنارمان عملیات باشد و ما به همین حالت بایستیم و تماشا کنیم. ما هر دو با یک تویوتا از چنگوله به سمت مهران حرکت کردیم. یک کلمن آب آوردیم و قمقمه‌ها را پر از آب کردیم. خیلی دنبال غذا نبودیم ولی آب خیلی مهم بود. هر کدام یک اسلحه کلاش با پنج خشاب فشنگ برداشتیم و به سمت امامزاده سیدحسن(ع) حرکت کردیم که کاملا آزاد بود. آمدیم به قلاویزان. حول و حوش شیار میگ سوخته آزاد شده بود ولی هنوز مقر لشکر 17 عراق که می‌گفتند صدام به دیدگاه آن آمده، آزاد نشده بود. لشکر 25 کربلا در حال عملیات بر روی آن مقر در ارتفاعات قلاویزان بود.

جنازه های زیادی روی جاده بود. جنازه عراقی‌ها بر اثر اصابت با مبدان مین خودشان، روی سیم خاردارها پرت شده بود. آنقدر جنازه ها زیاد بود که قابل شمارش نبودند. گویا آمده بودند از این سمت عقب نشینی کنند، ولی خورده بودند به موانعی که خودشان ایجاد کرده بودند. شب هم بوده و رو کرده بودند به میدان... من هیچ وقت با این تعداد، این همه جنازه ندیده بودم که جایی باشد. لشکر 25 کربلا یک قرارگاه تاکتیکی در تپه کوهی بین تپه رحمان و آبزیادی و شیار میگ سوخته داشت. نزدیک قرارگاه تاکتیکی شهید شوشتری ما را دید. نمی دانم چطور فهمید. گفت شما از بچه های ایلامید، چرا آمدید؟ گفتیم مگر قدغن است؟ ندانست از کدام گردانیم ولی از روی چهره ما را شناخت. خلاصه طوری عبور کردیم.

من و لطفی ماشین را تا نزدیک جایی که درگیری بود بردیم و جا گذاشتیم و رفتیم به آن قرارگاه تاکتیکی. کلمن آب را هم جا گذاشتیم. یک گردان از لشکر 25 کربلا در حال عملیات بود. یک گردان هم پشت سر آنها به صورت ستونی منتظر بود. با گردانی که داشت بر روی قلاویزان عملیات می کرد همراه شدیم و جلو رفتیم. حدود ساعت 10 صبح بود.

سه تانک هم روی جاده آورده بودند. من و آقای لطفی افتادیم سمت چپ به سمت عراق (تپه ماهورهای قلاویزان) و در حال جنگ و گریز بودیم. واقعا درگیری شدیدی بود. فاصله خیلی کم بود و تانک ها از ما پشتیبانی می کردند. ما داشتیم شیار به شیار جلو می رفتیم. در همان ابتدا یک نفر را دیدیم که در حین درگیری تسلیم شد و دستش را بالا گرفت. کمی فارسی می دانست. ما هم کم و بیش عربی می دانستیم. قسم خورد و گفت که شیعه است. حدود 40 سال سن داشت. گفت اهل کربلایم و آنجا خادم مسجد بوده ام به زور مرا آورده اند. بعد گفت من مخابراتی ام و آمده ام این سیم هایی که قطع شده اند را وصل کنم. من هم بازدیدش کردم دیدم یک سیمچین و یک انبردست همراه دارد. به آقای لطفی گفتم: محمد کریم، راست می گوید. این سیمچین و انبردست دارد. اسلحه هم نداشت. او را تحویل یک نیروی بسیجی دادیم و گفتیم او را مقداری عقب تر ببرد و خودمان به پیشروی ادامه دادیم.

ما در عرض منطقه قرار گرفته بودیم. یک دفعه در یک شیار، 13 نفر را دیدیم که فرار کرده و از روی تپه پایین رفته بودند. هر 13 نفرشان تسلیم شدند، اسیرشان کردیم. ما نمی توانستیم همه ی تفنگهاشان را روی دوش بیاندازیم. یک مقداری آنها را عقب تر آوردیمشان و خلع سلاحشان کردیم. اسلحه هایشان را جا گذاشتیم. ما آن 13 نفر را با کربلایی حرکت دادیم، پیاده آوردیمشان و گفتیم ببریمشان نزدیک ماشین. هی می گفتند «مای (آب)». متوجه شان کردم که نزدیک ماشین آب هست. رفتیم کنار ماشین. با قمقمه مقداری آب به فردی که گفت اهل کربلایم دادم. کلمن را هم دادیم به آنها. تعجم می آید من با آن سن و سال کم در بین آن 14 نفر عراقی... واقعا قدرت خدا بود که به من لگد نزدند تا مرا از بالای ماشین پایین بیندازند. یا اصلا خفه ام نکردند. در شیار میگ سوخته، یک ماشین از روبه رومان آمد. بلندگویی بالای آن بود؛ ماشین تبلیغات لشکر بود. داشت با بلندگو می خواند و نوار آهنگران گذاشته بود. روحیه می دادند به رزمنده ها. از ما پرسیدند این‌ها اسیرند؟ گفتیم بله. دوربین فیلمبرداری داشتند. گفت آنها را پایین بیاور. آنها را پایین آوردم. یکی از عراقی‌ها که زخمی شده بود، خیلی ترسیده بود. آمد بالای پوتین هامان را بوسید. دستمان را بوسید. احساس کرد می‌خواهیم آنها را اعدام کنیم. یک سیم خارداری آن اطراف بود که مسئول تبلیغات گفت اسیران را ببر کنار سیم خاردار تا از آن‌ها فیلمبرداری کنم.

خلاصه آن فرد خیلی می ترسید. هر چه به او می گفتیم نترس، لاتخاف... فایده نداشت. همه می ترسیدند؛ ولی او بیشتر. خیل التماس کرد، حتی خودش را خیس کرد. بردمشان پای سیم خاردار. یک فیلمبرداری از ما کرد و دوباره سوارشان کردیم و آوردیمشان به قرارگاه تاکتیکی در تپه رحمان. آنجا تحویلشان دادیم. نماز را خواندیم و برگشتیم به چنگوله. گفتیم گردان تنها مانده. یک کار پنهانی و دزدکی انجام دادیم. نه فقط ما، خیلی از بچه های ما به این شکل می رفتند. ما رفتیم و خوشبختانه آن تعداد اسیر را آوردیم. چون آشنا بودیم به منطقه برایشان مفید بودیم. وقتی برگشتیم به آنها گفتیم  بچه ایلامیم، خیلی خوشحال بودند. حتی رئیس ستادشان، آقای عسگری، ما را دیدند و خیلی از ما استقبال کردند و تشکر کردند. عسگری گفت درخواست می دهیم این چند روز عملیات را با ما بیایید.

تهیه و تدوین: یاسر بابایی