یادداشت ۱۳۹۸/۱۰/۱۰ ۱۰:۱۵ زمان مطالعه: 4 دقیقه ★ — (۰)
اندازه متن:
تلگرام واتساپ

این قصه سراسر درد است!/اسکندر خنجری

سرویس آذربایجان غربی- کسی نبود به ما بگوید، دنیا به چشم خسته بی خواب، تنها خرابه های جنون است... ما را چه به آرزوی شفاعت کودکی بیمار، ما را چه به آرزوی کم شدن از دردهای پدری خمیده، اصلا ما را چه به دخالت در کار دنیا!

این قصه سراسر درد است و درد! سال قبل که از روزگار کبود و کتک خورده یوسف گلشن نوشتیم و از خدا خواستیم تا عرفان پسرک بیمار و رنجور یوسف گلشن را دریابد تا به سرنوشت برادر بزرگترش شهاب دچار نگردد، کسی نبود در میان انبوه لایک و تشویق ها برای نگارش دل نوشته ای اشک آور به من خنجری بگوید:" آهای مرد! زندگی جدی تر از اینهاست که با دو خط نوشته سر تعظیم فرود آورد و برای آرزوهایت فرش قرمز پهن کند...خیلی وقت ها برای ما فقیر فقرا همین زندگی... دقیقا همین زندگی! تمام تلخی ها را آب می کند توی صورت بی دفاعمان! زندگی ذاتش برای سفر کرده های خوش خیال که آرزوی زیستنی بی درد را تا آخر عمر در سر دارند، یعنی بی پولی، تنهایی، شب گردی از ترس خوابیدن و کابوس دیدن، بیکسی، بیکسی و درد در کوچه پس کوچه های بالو روستایی که شهر نمی شود!"

نه، کسی نبود به ما بگوید، دنیا به چشم خسته بی خواب، تنها خرابه های جنون است... ما را چه به آرزوی شفاعت کودکی بیمار، ما را چه به آرزوی کم شدن از دردهای پدری خمیده، اصلا ما را چه به دخالت در کار دنیا! شهاب رفت... آقای نظامی رفت.. عرفان رفت... پدر عرفان هم با همان درد رفت! به غیر از همین چند ده نفری که دیروز و امروز در مسجد جامع بالو برای بدبختی های مردی درد دیده و آرمیده در خاک اشک ریختند مگر کسی در این کلانشهر اصلا برایش مهم بود که یوسف گلشن هم تاب دوری دو فرزندش را نیاورد و رفت... اصلا مگر کسی به غیر دوسه نفر خبرنگاری که استوری زدند و از ناراحتی شان گفتند مگر کس دیگری متوجه این درد عظیم شد؟

حالمان این روزها خوش نیست...سرگرم خودت باشی، با هزار و یک قصه ناتمام. باغ سوخته بی برکتی شده باشد زندگیت، بی متاعی درخور بازارهای پر از رنگ.

فراموش شده باشی، مقیم دیار سکوت و تنهایی باشی و خو کرده باشی به شب های بسیار طولانی ممتد بیخوابی و پذیرفته باشی که مسئول نوشتن شرح حال همه دردمندان این شهر نیستی! آن وقت بشنوی که با همه تلاشهایی که آقای نظامی معلم عرفان برای نجات او کشید با یک پا با انبوهی از درد سرطان که آخر سر پیش از پرکشیدن عرفان او بود که آسمانی شد، اینها درد دارد... اما عرفان هم به سرنوشت برادرش شهاب دچار شد و رفت... درد دارد که می شنوی یوسف گلشن پدر عرفان و شهاب هم چند روز پس از مرگ پسر کوچکش بر اثر سکته قلبی آسمانی می شود و همسرش.. مادر عرفان و شهاب را با بار سنگین پرپر شدن سه مرد خانواده تنها گذاشت. چه حالی دارد این مادر!

بغض دارم از همانها که " علی اکبر یاغی تبار" می گوید:" ّبغض دارم؛ مثل یک " یاور" که یک " باور" به بادش داده باشد".

صدای دویدن درد در رگ های تنم را بار دیگر حس می کنم. مثل صدای ناله رویا، صدای خسته یک مرد، صدای ضجه و مویه های یک مادر، صدای پیر شدن سلولهای تنت زیر آوار خبرهای بد! صدای مردمانی که نیشخند می زنند و معتقدند در این روزگار باید کلاهشان را سفت بچسبند که باد نبرد!

سرنوشت مرحوم یوسف گلشن، مرحوم شهاب گلشن، مرحوم عرفان گلشن و مرحوم آقای نظامی خیلی وقت است برایمان عادی شده است ما به مرگ خو کرده ایم! روحت شاد "یوسف گلشن بله سور" مسافر کش مسیر سه راه دخانیات تا بالو... روحت شاد مرد که همه تلاشت را برای نجات فرزندانت انجام دادی اما مشت روزگار محکم تر از آن بود که ما بتوانیم بازش کنیم! سلام ما را به عرفان کوچولو فوتبالیست عاشق " مسی" برسان و بگو که دیگر تماشای هنرنمایی لیونل مسی بی تو لذتی ندارد!

خدایا آخر سر باز آمدیم به سراغ خودت! نگفتی از کدام کار ما اینقدر دلخور شدی که هم آقای نظامی را بردی کنار دست خودت تا آنجا هم مهربانی کند و هم عرفان و پدرش یوسف را هم بردی! هر چقدر اشک ریختیم و داد زدیم و التماس کردیم نگفتی از کدام کار ما دلخور هستی که خبری از معجزه ات نشد! رک و راست نگفتی و ما هم وقتی امروز ناله های مادر عرفان را آنسوتر از مسجد ترحیم یوسف گلشن می شنیدیم، ازت می خواهیم که حواست به او باشد...حواست به ما هم باشد! حالمان خوش نیست.

خبرهای مرتبط

دیدگاه کاربران

۰ نظر
امتیاز:
— (۰)
دیدگاه‌های ارسال‌شده پس از تأیید ناظران منتشر خواهند شد.