رُخ سرگردان/ افشین غلامی
منتظر تلفن همسرم بودم و کنار پلههای برقی منتهی به ورودی مترو نشستم.غرق در فضای مجازی بودم که در تاریکی شب،سایهای مانند رُخی سرگردان و آواره از کالبد، با سرعت باد از نظرم عبور کرد.خوب که چشمانم را در تاریکی گرد کردم،رُخ تبدیل به جوان بلند قد و کشیدهای شده بود و حال دیگر در زیر نور چراغ برق،زوایایش قشنگ مشخص بود.جلد آب معدنی در دست داشت و مدام با خودش حرف میزد و این جمله را زیر لب تکرار میکرد(در صحرهای کربلا نوشابه پیدا میشد،ولی در این شهر کوفتی آب هم نیست!). توجهم جلب شد و رفتارش را زیر نظر گرفتم. در همان حال و انگار ناخودآگاه بر روی دیوار کوتاه ورودی پله برقی مترو، چمباته زد و هی سرش را میخراند و هر از گاهی جملات نامفهومی را به زبان میآورد.
در همان لحظه همسرم زنگ زد و با زبان کُردی مشغول به حرف زدن شدیم. رویم را برگرداندم،دیدم روی پلههای سکوی ابتدای پله برقی نشسته و میخواهد سیگاری روشن کند.آرام شده بود،بدون آن که به من نگاهی کند،گفت:کُردی؟ جواب دادم،بله.دیگر چیزی نگفت و من هم ساکت شدم.منتظر بودم سر صحبت را باز کند.احساس کردم او هم چنین برداشتی دارد.پیش خودم فکر کردم،این جوان احتمالا داستانی در پس این چهره گندمی و صورت استخوانی دارد و این با خود زمزمه کردنها، بی دلیل نیست.پرسیدم اهل کجایی،گفت بچه کُردستانم و البته نام شهرش را هم گفت!
میخواستم چیز دیگری بپرسم که اجازه نداد و با حالتی جدی گفت:به سر و وضعم نگاه نکن،کارتن خواب نیستم.فقط از سر کار برگشتهام.لبخندی زدم و گفتم:خسته نباشی کاکه. منتظر شدم ادامه دهد،اما گویا دستم را خوانده بود و میدانست میخواهم با کنجکاوی از زیر زبانش حرفی بیرون بکشم.برای آن که اعتماد کند اسمم و نام شهری را که از آنجا
آمده بودم را به او گفتم.توضیح دادم کارم روزنامهنگاری است.با حالت جدی گفت، اگر روزنامه داری من کیلویی ۲ هزار تومان ازت میخرم.خودم کیلو ۴ هزار میفروشم.اگر رورنامه گیرم بیاید به باربریها میدهم و کیلو ۴ هزار تومان پول میگیرم.باربریها برای حمل بار و اجناس منازل از آن استفاده میکنند.پرسیدم کارت روزنامه و کاغذ است؟جواب داد هر چی دم دستم باشد،میفروشممس،برنجه،روی،کتاب،کفش،کیف،آهن،آشغال هر چی که تو فکرش را بکنی.پرسیدم اجناس را از کجا میآوری؟ جواب داد دورهگردی میکنم از دروازه غار،مولوی،شوش هر جا که بشود وسایل میخرم و در امامحسین و جاهای دیگر بساط میکنم و میفروشم.پرسیدم شبها کجا میخوابی،خانه داری؟گفت ۳ میلیون پیش دادم و با یکی دیگر از دوستانم که او هم ۱۰ میلیون پول پیش داده در خانهای در منطقه آزادی زندگی میکنیم.حرفش را باور نکردم.اما گوش دادم.جوان ادامه داد،وضعیت کار در کُردستان خوب نیست ما مجبوریم برای کار به تهران بیاییم و لقمهای نان در بیاوریم.
هر قدر که به چهره و لباسهایش نگاه میکنم او را مانند کسی که پولی در میآورد نمیبینم! سیگار دیگری در میآورد و دود را باد میکند و باد را در دودی که از آتش نفسهایش بیرون میآید،میدماند.
پرسید،چرا از من داستانی نمینویسی؟
پرسیدم مگر داستانی داری؟ جواب داد، بله.من خود داستانم.از جیبش کارتی درآورد که آرم دانشگاه تهران و سال ۸۵ را نشان میداد.گفت، دانشجوی دانشگاه تهران بودم و لیسانس دارم.برای فوق لیسانس خواندم و باز قبول شدم.مدتی درس خواندم،اما دیگر دیر شده بود و درس خواندن حالم را خوش نمیکرد.سر صحبت را باز کرده بودیم،اما او گفت کار دارد و میخواهد برود.به همسرم تلفن کردم و گفتم کار دارم و میروم.رو به جوان کردم و گفتم کاکه صبر کن من هم تا جایی با تو میآیم.همسفر شدیم و پیاده از پیچ شمران به سمت میدان فردوسی به راه افتادیم.پرسیدم،چه شد که درس را ترک کردی.گفت وقتی که مصرفت بالا برود دیگر هیچی کیف نمیدهد و هیچ کسی هم تحویلت نمیگیرد.پرسیدم مگر چه مصرف میکنی.جواب داد خدا برای این سعید نسازد،به ما برای بیدار ماندن در شبهای امتحان، قرص میداد،بعد که جلوتر رفتیم تریاک را توی چایی حل میکردیم و یا اگر خوب خوابگاه رو میپاییدم،یک بَس میکشیدیم.
قدم زنان به میدان فردوسی رسیدیم.پرسیدم چرا با بیارتی به خانه نمیرویی؟ خندهای کرد و گفت:عیبی ندارد حالا دیگه دوست شدیم،مشتی من خانهام کجا بود؟ تابستانها در خیابان میخوابم و زمستانها هم به گرمابههای شوش و خاوران میروم.اوقاتم تلخ شد اما چیزی نگفتم.
حلوا شکری از وسایلش درآورد،لای نان پیچیده شده بود، انگار نیمی از آن را خورده بود، تعارف کرد،گفتم:سیرم ممنون نمیخورم.گفت،نترس تمیز است،زنی برایم لای نان پیچید و داد،مشکلی ندارد.
پرسیدم،خانوادهات کجا هستند؟ جواب داد،شهرستان هستند و از آنها خبر ندارم.جوان ادامه داد:خواهر و برادرهای من همه تحصیلکردهاند و برای خودشان کسی شدهاند.برادر بزرگم در تهران پزشک متخصص است و بروبیایی برای خودش دارد.گفتم به آنها سر میزنی.سرش را تکان داد و گفت:برای آنها مایه آبروریزی هستم.از دیدنمخوشحال نمیشوند و منم کاری با کارشان ندارم.
نمیدانستم داستانش را باور کنم یا نه،پیش خودم فکر کردم از کجا معلوم راست میگوید؟ نکند گوش مفتی پیدا کرده و سرکارم گذاشته است!
پرسیدم مطب برادرت کجاست؟ گفت اگر اینترنت داری سرچ کن.سرچ کردم و مشخصات را با چهره خودش و کارت دانشجویی مطابقت دادم.انگار راست میگفت!
دوباره پرسیدم، چرا نمیگویی که برادرت کمکت کند؟ نگاهی به من کرد و چیزی نگفت و تنها به عابرها زل زد...
مهمان داشتم،باید برمیگشتم.میخواستم پولی به او تعارف کنم اما او دیگر از من دور شده بود.
دیدگاه کاربران