پرسه در قبرستان قروه برای لقمهای نان/کودکانی که دیده نمی شوند
به گزارش خبرنگار کردپرس، به فاصله نه چندان دور از هیاهوی شاد زنگ تفریح بچه های مدرسه، کودکانی به ایستگاه آخر رسیده اند و در قبرستان با شستن و یا عطرآگین کردن سنگ قبرها تأمین معاش می کنند.
گذر از قبرستان مرکز شهر قروه تنها بوی خاموشی نیست، حضور کودکان کم سن و سال در این مکان ها لطف زندگی را به نوای پایانی حیات پیوند زده است، کودکانی که به بهانه تأمین معاش، آخرین ایستگاه زندگی را با دریافت مبالغ ناچیزی تطهیر می کنند.
اینجا کودکانی پرسه می زنند که از درس و مشق بریده اند و برخی از آنان حتی ناخواسته و البته زود بزرگ خانواده شده اند و برای کسب درآمد حداقلی که حتی با خرج های یک روز بسیاری از ما برابری نمی کند، به شستن سنگ قبر، گلاب پاشیدن و در زمستان با برف روبی از روی قبرها روزگار سپری می کنند.
کودکانی که زمزمه تولد خود را در کوتاه زمانی به وسعت 8 یا 9 سالگی به صدای آرامگاه های ابدی گره می زنند تا در انتهای شب با دستی پر، انتظارات خود و خانواده خود را پاسخ گویند.
آرزوهای بزرگ
با دست و پای خاکی روی سنگ قبری نشسته است. ردیف بطریهای پلاستیکی آبی که آن ها را می پاید نشان می دهد برخلاف دوستش که شیشه گلاب به دست گرفته، آب می فروشد.
بطری ها را عددی هزار تومان می فروشد اگر مشتری زرنگ باشد حتی دو بطری را می تواند با این مبلغ تهیه کند، به شرطی که بعد از استفاده از آب، بطری پلاستیکی تحویل داده شود. نه تنها پسرک 6- 7 ساله بلکه گروهی از دوستانش قبرستان را به قلمرو کاری خود تبدیل کرده اند.
عابرانی که برای زیارت قبور عزیزان از دست رفته وارد قبرستان می شوند، از بدو ورود برای آب و گلاب سؤال پیچ می شوند. تمامی این ها بازاریابی کودکانه ای است که با بطریهای پلاستیکی جا مانده این و آن به دنبال چند تومان پول انجام می شود.
هوا کمی سوز سرد دارد اما قابل تحمل است. پسرک نگاه زیری می اندازد. با خودم می کشانمش بر سر قبر عزیز از دست رفته. می گویم سنگ قبر را درست و حسابی بشورد تا پول خوبی بدهم. لبهایش می خندد. کمتر چنین پیشنهادی شنیده است. کمی که اُخت می شود از خواهر کوچکش می گوید و از مادرش و دو برادر دیگر و یک بردار بزرگ تر معلول و پدری زمین گیر.
نامش را نمی گوید و وقتی دست های کوچکش روی سنگ قبر سرد سُر می خورد تا باقیمانده گرد و خاک با آب شسته شود، دیگر نامش اهمیت خود را از دست می دهد.
می پرسم از کارت راضی هستی؟ سرش را تکانی می دهد و می گوید: اااای.
درآمدش خیلی زیاد نیست. قبرستان روزهای پنجشنبه و شاید کمی جمعه ها روی آدم به خود می بیند. روزهای دیگر خلوت است و فقط از دست رفته ها هستند و سنگ های سرد. همه تلاشش این است که هر روز چیزهایی که در خانه لازم است بخرد و ببرد.
حالا که پدر زمین گیر شده با این جثه کوچک احساس پدری می کند. به خصوص برای خواهر کوچکترش. می گوید: پدرم که نمی تواند. خودم می فرستمش مدرسه بعد شوهرش می دهم.
می پرسم مدرسه خودت چی؟ درس می خوانی؟ پاسخش این است که هرازگاهی روی کلاس درس را می بیند. اما خیلی پیگیر درس نیست.
دوست ندارد کار کند. روزهای دیگری که قبرستان خلوت است دست فروشی می کند و دستمال کاغذی می فروشد و عید که می شود می تواند بساط ماهی و سبزه بچیند. فروش هر ماهی عید برایش یک عیدی برای خانواده اش است.
پسرک آرزو دارد دکتر شود. می گوید: دکترها پول دارند. مریض نمی شوند و هر مریضی را خوب می کنند. اگر دکتر شوم اول پدرم را خوب می کنم و یک تومان هم ازش پول نمی گیرم.
نان آوران کوچک
می توان کم رویی و ترس از درک زود هنگام رازهای زندگی توأم با هراس از آدم ها را در چشمان این کودکان دید و البته به روی خود نیاورد.
«رضا» 8 سال دارد و یکی دیگر از کودکانی است که در قبرستان کار می کند. به اصرار می خواهد سنگ قبری را که خانمی بر سر آن فاتحه می خواند، بشوید. بطری های آب معدنی و هر ظرفی که دستش رسیده را پر کرده و عاجزانه منتظر پاسخ است.
او نمی داند که به کودکی که از تحصیل و تفریح باز مانده و مجبور به تأمین معاش خود و یا حتی در شرایط سخت تر تأمین زندگی دیگران شود، می گویند کودک کار.
تنها منتظر پاسخ است تا برای 500 تومان سنگ قبر را بشوید. نزدیکش می شوم و وقتی می پرسم درس می خواند یا نه می گوید بعضی وقت ها و این پاسخ گواه تمام زندگی این کودک است.
«رضا» سه خواهر و یک برادر معلول دارد و از زمانی که پدرش فوت کرده مجبور به پول درآوردن به هر شکل ممکن شده است. نمکی، دست فروشی، جمع کردن زباله و پلاستیک و حتی سنگ قبر شستن. مرد کوچک نان آور خانواده است و می گوید آرزو دارم آنقدر پول داشته باشم تا مادرم را مشهد ببرم.
پنجشنبه ها؛ فرصت طلایی
اما غوغای کودکان در روزهای پنجشنبه که قبرستان ها مملو از جمعیتی می شود که به مردگان خود سر می زنند، غیر قابل انکار است، از خود سئوال می کنم مگر می شود تاکنون گذر مسئولی که متولی این کودکان است به قبرستان نخورده باشد و با خود زمزمه می کنم حتماً بی توجه به راه خود ادامه داده است.
حدیث این کودکان حدیث امروز و دیروز نیست. آنقدر از آغاز آن سپری شده که زنگ کوتاهی ما را به صدا درآورده است.
شستن سنگ قبر یکی از مهم ترین راه های درآمد زایی برای برخی کودکان حاشیه نشین و محروم قروه است.
«حسن» کودک دیگری است که قبرستان کارش را رونق می دهد. وقتی من را می بیند به طرفم قدم های کوچکش را شتاب می دهد و شیشه گلاب خود را بدون آنکه حرفی بزنم تا نیمه روی سنگ قبر خالی می کند.
می گوید پنجشنبه ها که مدرسه تعطیل می شود برای جمع کردن پول از صبح تا شب در قبرستان کار می کند.
شیشه گلابی که به دست دارد هزار و 500 تومان قیمت خورده است. می دانم که برای درآمدزایی آب قاطی گلاب کرده اما قسم می خورد که گلاب تازه است!
«حسن» در ازای دستمزد کار خود چانه نمی زند. رضایت اولین نشانه این کودکان است. رضایتی برآمده از قناعت. قناعت به نوع زندگی، معاش و هر آنچه که دارند.
او از حس مسئولیت می گوید، مسئولیت در قبال خود و خانواده خود، حتی اگر نان آور خانواده نباشد نمی خواهد کمبودها و نداشته هایش را گریه کند. می گوید بازی کردن پول می خواهد و برای اینکه حتی یک توپ بخواهم بخرم مجبورم کار کنم.
قامت زندگی در مقابل این کودکان کرنش می کند. کودکانی که امید کودکی کردن خود را از بدو تولد در کنج خانه جا گذاشتند و بزرگوارانه به ستیز زندگی برخواستند.
«حسن» آرزو دارد روزی برسد که مهندس شود، چون به این فکر می کند که مهندس ها غذای خوب می خورند و لباس های تمیز و نو می پوشند. دلش می خواهد زمانی که مهندس شد پول عمل پدر خود را تهیه کند تا پدرش مجبور نباشد حتی برای شستن صورتش مدت ها به انتظار کمک کسی بنشیند.
هدر رفت کودکی با کوتاهی ها
«مرگ ارزش ناراحتی ندارد و هر کسی به قبرستان می آید باید بداند که روزی دوباره مرده ها را خواهد دید». این سخنان حکیمانه از زبان کودکی 10 ساله جاری می شود که وقتی صحبت های من با دوستانش را شنیده به سمت ما آمده است.
«هادی» با این ادعا که از مرگ و مرده نمی ترسد، می گوید من خیلی مرده دیدم، وقتی مردم مرده هایشان را می آورند دفن کنند من نگاه می کنم، ناراحت می شم اما یه مدت دیگه فراموش می کنم.
او با اعتراف به اینکه این کار مناسب او و سایر کودکان نیست، تأکید می کند که وقتی بزرگ شد کار و حرفه مناسب و پر درآمدی را انتخاب خواهد کرد تا راحت زندگی کند.
این کودک کار از رفتار برخی مردم هم گلایه می کند و یادآور می شود برخی مردم با ما بد رفتاری می کنند و ما را به چشم مزاحم می بینند و بیشتر مواقع دستمزد کارمان را نمی دهند.
شاید اگر ما بزرگسالان ارزش کار این کودکان را درک کرده و دست یاری به سوی آنان دراز می کردیم کودکان مان نیز رفتار ما را الگوی دستان آماده به مهر خود می کردند.
اما باید اذعان داشت فراموشی و چشم پوشی مشخصه ترین رفتاری می باشد که سال ها است با کودکانی داشته ایم که فرصت کودکی خود را به دلیل کوتاهی ما از دست داده اند.
در قبرستان خبری از دختران نیست. اینجا در قرق پسرانی است که خود را مردان نان آور خانه می دانند. هر روز از مادران خود لیست نیازمندی ها را می گیرند و روانه خیابان ها و کوچه ها می شوند. فرصت بازی در میانه کارها شاید فراهم شود. اما به نظر نمی رسد بازی ها آنقدر زیاد بوده که راضیشان کرده باشد.
از قبرستان که خارج می شوم دسته گل سرخی مجبورم می کند بایستم. از پشت دسته گل صورت کوچکی خم می شود و می گوید: خاله گل می خوای؟
چشم های آبیاش تیله های شناوری است که کم مانده غرقم کند و افسوس که شهر من هنوز کودک کار دارد...
دیدگاه کاربران