دختران کوبانی پشت دوربین تکتیرانداز؛ زنانی در قاب جنگ
کردپرس- صدای بیسیم از میان خشخش و گسستگی میگذرد. خبری از موقعیت نیروها میرسد و دوباره سکوت است که حاکم میشود در این فاصله، جهان به اندازه همان چند ثانیه کوچک و رو به پایان به نظر میرسد. دیوارها، پنجرهها و خیابان همه در انتظار حرکتی هستند که هنوز رخ نداده است. عظیمه میداند که شلیک، پایان انتظار نیست؛ ممکن است آغاز خطری تازه باشد. در میدان جنگ، هر تصمیم چیزی را روشن میکند و چیزی را در تاریکی به یادگار میگذارد.
گیل تسماخ لمون در «دختران کوبانی» در همین لحظههای غیرواقعی به زندگی زنانی نزدیک میشود که جنگ، سرنوشتشان را به مسیر دیگری هدایت کرده است . کتاب با ترجمهٔ حمید هاشمی کهندانی در نشر کولهپشتی منتشر شده و روایتش به نبرد نیروهای کُرد سوریه با داعش میپردازد؛ اما میدان دید آن به خطوط مقدم و نتیجه عملیاتها محدود نمیماند. پشت هر سلاح، انسانی ایستاده است که پیش از جنگ دارای حس زیستن و زندگانی بود. خانهای، خانوادهای، خاطرهای و آیندهای که گمان میکرد روزی به واقعیت تبدیل میشود را با خود در کوله پشتی نیمه و ناتمام خود به خط مقدم برده است.
از همینجا پرسش کتاب شکل میگیرد: چگونه میتوان دگرگونی یک جامعه را در زندگی چند زن دید، بیآن که زندگی آنان در هیاهوی تاریخ گم شود؟ لمون برای یافتن پاسخ، از فراز نقشههای نظامی پایین میآید و به آدمهایی نزدیک میشود که باید در میان ترس، خستگی و تصمیمهای ناگریز، راه خود را پیدا کنند.
چهار زندگی در یک جغرافیا
عظیمه، زنارین، روژدا و نوروز چهار محور روایتاند. لمون زندگی آنها را در امتداد یک خط مستقیم پیش نمیبرد؛ روایت میان گذشته و میدان نبرد رفتوآمد میکند و هر بار از زاویهای دیگر به جنگ مینگرد. چهار زن در جغرافیایی مشترک به هم میرسند، اما آنچه از سر میگذرانند، یکسان نیست. هر یک با گذشتهای متفاوت به میدان آمده و هر یک باید بهای تصمیمهای خود را به شیوهای جداگانه بپردازد.
عظیمه در موقعیت تیراندازی و نبرد، با لحظههایی روبهروست که فرصت اندیشیدن را از آدمی میگیرند. زنارین مسئولیتی را بر دوش دارد که در آن، جان دیگران نیز به تصمیمهای او وابسته است. روژدا و نوروز، هر کدام در مسیر فرماندهی و عملیات، با دشواریهایی روبهرو میشوند که پاسخ ساده و کلیشه ای ندارند.
گاه مسئله پیشروی است و گاه حفظ نیروها؛ گاه باید خطر کرد و گاه باید پذیرفت که ادامه دادن، به بهای از دستدادن عزیزانت تمام خواهد شد.
این جابهجایی میان چهار زندگی، جنگ را از صورت گزارشی یکپارچه بیرون میآورد. آنچه در زبان نظامی یک عملیات نامیده میشود، در زندگی آدمها از لحظههای پراکنده ساخته شده است: انتظار برای رسیدن خبری از بیسیم، نگرانی از بازنگشتن یک همراه، سنگینی مسئولیتی که نمیتوان آن را به دیگری سپرد و خستگیای که با پایان یک روز فرو نمینشیند. تاریخ از رویدادهای بزرگ سخن میگوید؛ زندگی، اما، در فاصله میان همین رویدادها سپری میشود.
در روایت لمون، این زنان از آغاز جنگ به میدان نرسیدهاند. هر یک پیش از آن، در جهانی زندگی میکرده که برای زن حدودی معین کرده بود. انتخاب درباره آینده، ادامه تحصیل، مخالفت با خواست خانواده و حق تصمیمگیری برای خویشتن، مسائلی دور از زندگی روزمره نبودند. پیوستن به یگانهای مدافع زنان (YPJ) برای آنان تنها به معنای در دست گرفتن سلاح نبود؛ ورود به جایگاهی بود که در آن، زنان میتوانستند فرمان بدهند، مسئولیت بپذیرند و در تصمیمهایی دخالت کنند که پیشتر از دایره اختیارشان بیرون مانده بود.
گیل تسماخ لمون (Gayle Tzemach Lemmon)، روزنامهنگار و نویسنده آمریکایی، سالهاست که زندگی زنان در جوامع گرفتار به جنگ و بحران را دنبال میکند؛ از افغانستان تا سوریه.
او فعالیت حرفهای خود را در واحد سیاسی شبکه ایبیسی نیوز آغاز کرد و پس از سالها کار روزنامهنگاری، تحصیلات خود را در مدرسه کسبوکار هاروارد ادامه داد. تجربه زیسته او نیز با مفهوم فقدان و پایداری پیوند خورده است؛ مادرش را در سیزدهسالگی از دست داد و بعدها از تاثیر زندگی و تلاشهای او بر دیدگاهش نسبت به زنان سخن گفت.
لمون در آثارش به سراغ زنانی میرود که زندگیشان در روایتهای رسمی جنگ کمتر دیده شده است؛ زنانی که در دل بحران، برای حفظ اختیار و ساختن آیندهای متفاوت تلاش میکنند. «دختران کوبانی» یکی از شناختهشدهترین آثار اوست؛ روایتی مستند از زنان کُردی که در نبرد با داعش، نقشی تعیینکننده بر عهده گرفتند.
لمون بیشتر از آنکه به شرح گسترده ناسیونالیسم کُردی یا مبانی ایدئولوژیک پ.ک.ک بپردازد، به دگرگونی زندگی نزدیک میشود. این انتخاب، نگاه روایت را بر تجربه زنان متمرکز نگه میدارد، هرچند بخشی از پیچیدگیهای تاریخی و سیاسی جنبش کُردی در حاشیه میماند.
بااینهمه، مسئله برابری در این تنها یک آرمان انتزاعی نیست؛ در پذیرفتن فرمان یک زن، در سپردن جان نیروها به تصمیم او و در حق انتخاب برای آینده، صورتی ملموس پیدا میکند.
شب سیام مه ۲۰۱۶ است. نوروز بر بلندیای مشرف به فرات ایستاده و به رودخانه مینگرد. ساعت از یازده گذشته است. قایقها در تاریکی پیش میروند و مقصد، منبیج است؛ شهری که نیروهای داعش بر آن مسلطاند. میان ساحل و مقصد پهنهای از آب قرار گرفته است؛ فاصلهای که روی نقشه شاید تنها خطی میان دو نقطه باشد، اما در دل شب، گذشتن از آن به معنای قرار گرفتن در برابر خطری است که هنوز نمیتوان مقدارش را اندازه گرفت.
هفتهها برای عملیات برنامهریزی شده است. مسیرها باید روشن باشند و نیروها بدانند چه زمانی و از کجا پیش خواهند رفت. اما با حرکت نخستین قایقها، برنامهریزی جای خود را به انتظار میدهد. صدای آتش از اطراف به گوش میرسد. نیروهایی که روی آب پیش میروند، هنوز به ساحل نرسیدهاند و آنچه در پیش دارند، به تمامی دیده نمیشود.
نوروز منتظر خبر میماند. باید بداند چه کسانی عبور کردهاند و آیا راه برای حرکت بعدی باز است یا نه. سرانجام صدایی از بیسیم میرسد: نخستین نیروها به آن سوی رودخانه رسیدهاند. خبری کوتاه است؛ نه از آن خبرهایی که نگرانی را یکباره پایان میدهند. قایقهای دیگری در راهاند و شب هنوز بر آب گسترده است. عبور، آغاز کار است، نه پایان آن.
زنارین نیز همراه نیروهایش در مسیر عملیات قرار دارد. برای او، رسیدن به ساحل به معنای ورود به مرحلهای تازه از مسئولیت است. آنچه در آن سوی رودخانه انتظار میکشد، هنوز به تمامی روشن نیست. در روزهای بعد، دشواری حفظ نیروها و تحمل تلفات، معنای سنگینتری به این مسئولیت خواهد داد. دو زن، هر یک از جایگاهی متفاوت، در دل یک عملیات قرار گرفتهاند؛ یکی چشمانتظار خبر است و دیگری باید در میان خطر پیش برود.
لمون در این صحنه، جنگ را به حرکت نیروها بر روی نقشه فرو نمیکاهد. رودخانه در روایت او فاصلهای است میان دانستن و ندانستن؛ میان آنچه برایش برنامه ریختهاند و آنچه در لحظه رخ خواهد داد. فرمانده میتواند مسیر را تعیین کند، اما نمیتواند همه آنچه در مسیر پیش میآید از پیش بداند. گاه تمام آنچه از یک سوی تاریکی به سوی دیگر میرسد، صدایی کوتاه است که میگوید هنوز میتوان پیش رفت.
در منبیج، نبرد از ساحل میگذرد و به خیابانها و ساختمانها میرسد. هر پیشروی با سنجیدن خطری همراه است که ممکن است پشت دیواری، در اتاقی خالی یا در امتداد خیابانی به ظاهر خاموش پنهان شده باشد. جنگ در چنین لحظههایی شتاب ندارد. پیشروی میکند، میایستد، دوباره راه میافتد. آنچه از دور حرکتی پیوسته به نظر میرسد، از نزدیک مجموعهای از مکثها و تصمیمهای کوچک است؛ تصمیمهایی که گاه فاصله میان ادامه دادن و بازگشتن را تعیین میکنند.
هنگامی که عظیمه در انفجار خودروی بمبگذاریشده مجروح میشود تا پیش از آن، میدان جنگ برای او با سنجیدن و واکنش نشان دادن پیوند داشته است. اکنون، در میان بقایای انفجار، تواناییهایش از دسترسش دور میشوند.
این جابهجایی، از فرماندهی به ناتوانی، از بخشهای تعیینکننده تجربه جنگ است. کسی که تا لحظهای پیش باید راه را برای دیگران میگشوده، اکنون خود به راهی برای بیرون آمدن از میان آهن و ویرانی نیاز دارد. مسئله دیگر تصرف یک موضع یا ادامه پیشروی نیست. مسئله، یک زندگانی است؛ بدنی که آسیب دیده و باید از موقعیتی بیرون کشیده شود که دیگر بر آن تسلطی ندارد.
در گزارشهای نظامی، جراحت میتواند در یک سطر ثبت شود و در کنار شمار کشتهها و مجروحان قرار گیرد. اما در زندگی فرد، جراحت در همان سطر پایان نمییابد. در لحظه گرفتار ماندن، در انتظار کمک و در دشواری بازگشت به زندگی، ادامه پیدا میکند. لمون با نزدیک شدن به تجربه عظیمه، فاصله میان آمار و آدم را کوتاه میکند. بدن در این روایت، چیزی بیرون از جنگ نیست؛ جایی است که جنگ در آن به وقوع میپیوندد و آثارش را باقی میگذارد.
پس از نبردهای منبیج و رقه نیز شهرها یکباره به زندگی بازنمیگردند. صدای تیراندازی ممکن است خاموش شده باشد، اما خیابان هنوز جای امنی نیست. خانههای آسیبدیده، پنجرههای شکسته و ساختمانهایی که باید با احتیاط از کنارشان گذشت، از جنگی خبر میدهند که آثارش با عقبنشینی نیروها محو نمیشود.
سکوت شهر، سکوت آسودگی نیست. جای آدمهایی که رفتهاند، در خیابانهای خالی و خانههای خاموش احساس میشود.
زندگی روزمره، با همه سادگیاش، از نشانههایی ساخته شده که حضورشان معمولاً به چشم نمیآید: رفتوآمد مردم، باز بودن مغازهها، صدای گفتوگو از خانهها و اطمینان به اینکه میتوان بیهراس از خیابانی گذشت. جنگ این اطمینان را از میان میبرد.
در «دختران کوبانی»، پیروزی پایان راه نیست. زنانی که سالهای جوانی خود را در میدان جنگ گذراندهاند، پس از هر عملیات باید با آنچه از دست رفته و آنچه باقی مانده است، زندگی کنند. همراهان ازدسترفته بازنمیگردند و سالهای گذشته را نمیتوان به زندگی پس داد. مسئولیت فرماندهی نیز با پایان یک نبرد از حافظه بیرون نمیرود؛ تصمیمهایی که در لحظه گرفته شدهاند، پیامدهایی دارند که گاه تا مدتها بعد ادامه مییابند.
پرسش از آزادی، در همین فاصله متولد میشود برای زنی که سالهای جوانیاش را در جنگ گذرانده، آزادی تنها بیرون راندن دشمن از یک شهر نیست. آیا پس از جنگ، همان حقی که در میدان نبرد به رسمیت شناخته شده، در زندگی روزمره نیز پذیرفته خواهد شد؟ آیا زنی که مسئولیت هدایت نیروها را بر عهده داشته، میتواند در بازگشت به جامعه همچنان درباره آینده خود تصمیم بگیرد؟ پاسخ این پرسشها حتی در روایت نیز به قطعیت نمیرسد. تغییر جایگاه زنان در میدان جنگ، بهخودیخود همه محدودیتهای بیرون از آن را از میان نمیبرد.
حضور نیروهای آمریکایی نیز لایه دیگری به این ناتمامی میافزاید. همکاری با نیروهای کُرد در نبرد با داعش، بر پایه نیازهای مشترک نظامی شکل گرفت. توانایی و تعهد جنگجویان زن به رسمیت شناخته شد و همکاری در عملیاتهایی چون منبیج و رقه اهمیت یافت. اما اعتمادی که در میدان جنگ بر ضرورت و همکاری استوار شده بود، در عرصه سیاست به همان اندازه پایدار نماند. تغییر تصمیمهای واشینگتن و کاهش حمایت از نیروهای کُرد، آینده را بار دیگر در هالهای از ابهام فرو برد.
برای کسانی که در شمال سوریه زندگی میکنند، تغییر سیاست یک دولت دوردست تنها خبری در میان خبرها نیست. میتواند معنای آن، نگرانی از حمله، دگرگونی موازنه نیروها و تردید درباره امنیت شهرهایی باشد که بازپسگیریشان به قیمت رودخانه ای از خون بیگناهی بوده که تا اخرین لحظه از هویت خود محافظ کرده اند. آنچه در زبان سیاست، تغییر اولویتها و محاسبات راهبردی خوانده میشود، در زندگی این زنان به پرسشی دقیقتر بدل میشود: پس از آن همه جنگ، چه اندازه از آینده هنوز در اختیار خودشان است؟
لمون این نویسنده دو رگه که پدرش خود اهل عراق است، این فاصله را با یک پاسخ نهایی از میان برنمیدارد. جنگ پایان مییابد، نیروها جابهجا میشوند و تصمیمهای سیاسی راه تازهای پیش پای مردم میگذارند؛ اما زندگی آدمها از این تغییرها فرمان نمیبرد که در همان لحظه شکل تازهای به خود بگیرد. آنچه در میدان جنگ آموخته شده، آنچه از دست رفته و آنچه هنوز به دست نیامده است، با انسان به روزهای پس از نبرد میآید.
در پایان، نگاه بار دیگر به دوربین عظیمه بازمیگردد. چشم او از پشت عدسی، خیابانی را در قاب گرفته است. جهان در آن قاب محدود میشود به آنچه باید دیده و سنجیده شود؛ اما بیرون آن، زندگیای گستردهتر قرار دارد که هیچ دوربینی نمیتواند همه آن را در خود جای دهد.. خانههایی که باید دوباره زندگی در انتن به جریان بیوفتد، خانوادههایی که چشمبهراه بازگشت عزیزانشاناند و زنانی که پس از سالها جنگ باید راهی برای ادامه زندگی پیدا کنند.
تاریخ، نام عملیاتها و زمان بازپسگیری شهرها را ثبت میکند. از فرماندهان و ائتلافها مینویسد و مسیر تغییر موازنه نیروها را دنبال میکند. اما در میان این سطرها، لحظههایی هست که بهسادگی در هیچ گزارشی جا نمیگیرد
لمون در همین لحظهها درنگ میکند؛ جایی که نتیجه جنگ هنوز به پایان تجربه انسانی آن نرسیده است. روایت او همه پیچیدگیهای تاریخ و سیاست را در بر نمیگیرد، اما زندگی چهار زن را از زیر سایه رویدادهای بزرگ بیرون میآورد و در برابر نگاه خواننده میگذارد.
شاید پس از بستن کتاب، آنچه در خاطر میماند نه صدای شلیک، بلکه لحظهای پیش از آن باشد؛ لحظهای که عظیمه هنوز از پشت دوربین نگاه میکند و نمیداند آن سوی قاب، چه چیزی انتظارش را میکشد. جنگ را میتوان با پایان یک عملیات به پایان رساند؛ اما زندگی، در همان لحظهای که سلاح خاموش میشود، دوباره به پرسشی بدل میشود: با آنچه از دست رفته است، چگونه باید ادامه داد؟
گزارش: باران یاری
دیدگاه کاربران