خبر ۱۴۰۵/۰۶/۲۴ ۰۹:۵۹ زمان مطالعه: 13 دقیقه (۰)
اندازه متن:
تلگرام واتساپ

نقش ادبیات در بیان حقیقت/ بخش دوم

سرویس جهان- از نظر بختیار علی، ادبیات پیش از هر چیز ما را از اسارت نگاه‌های تثبیت‌شده رها می‌کند. ادبیات واقعیت را به قلمرو خیال می‌برد تا آن را تحریف نکند، بلکه چهره‌هایی را آشکار کند که در سطح نخست جهان دیده نمی‌شوند.

به گزارش کردپرس، در ادامه بخش نخست یادداشت بختیار علی درباره ادبیات، نویسنده در بخش دوم به سراغ آثاری از ایان مک‌یوون، ادگار آلن پو، اریک امانوئل اشمیت و کورت توخولسکی می‌رود تا از یک پرسش بنیادین سخن بگوید: ادبیات چگونه آن سوی تصویری را که از جهان ساخته‌ایم آشکار می‌کند؟ از سوسک‌های سیاستمدار مک‌یوون تا ناقوس سیزدهم پو، هر اثر زاویه‌ای از واقعیت را پیش چشم ما می‌گذارد که در نگاه عادی پنهان می‌ماند. بختیار علی در این یادداشت ادبیات را نیرویی در برابر قطعیت می‌داند؛ نیرویی که با به حرکت درآوردن تخیل، ما را وادار می‌کند در قضاوت‌های خود تردید کنیم و بپذیریم که هیچ تصویری از جهان، تمام جهان نیست.

وقتی از ضرورت ادبیات سخن می‌گوییم، در حقیقت از نیاز انسان به رهایی از شیوه‌های محدود دیدن سخن می‌گوییم؛ رهایی از نگاه‌های تنگ و تثبیت‌شده به انسان و زندگی، از احساسات قالب‌گرفته ما درباره عشق و نفرت و از ایمان‌ها و باورهای جزمی‌ای که جهان را پیشاپیش برایمان معنا کرده‌اند. توانایی دیدن جهان از زاویه‌ای دیگر، یکی از رهایی‌بخش‌ترین و در عین حال انقلابی‌ترین کارکردهای ادبیات است؛ نیرویی که نمی‌گذارد در پوسته واقعیتی که به آن خو گرفته‌ایم خفه شویم.

ادبیات می‌کوشد واقعیت را به قلمرو خیال ببرد؛ نه برای تحریف آن، بلکه برای آشکار کردن آن بخش‌هایی که در نگاه نخست دیده نمی‌شوند. بدون ادبیات، دشوار است بتوانیم جهان را به‌گونه‌ای ریشه‌ای و از جهتی کاملاً متفاوت تصور کنیم. ادبیات همان پنجره‌ای است که از پشت آن، آنچه آشنا و بدیهی به نظر می‌رسد، ناگهان چهره‌ای دیگر پیدا می‌کند.

برای روشن‌تر شدن این نقش ادبیات، می‌توان به رمان طنزآمیز «سوسک» اثر ایان مک‌یوون، نویسنده بزرگ انگلیسی، اشاره کرد؛ رمانی که در سال ۲۰۱۹ و در واکنش به برگزیت، یعنی خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا، منتشر شد.

رمان مک‌یوون از همان نخستین سطرها ما را به یاد «مسخ» کافکا می‌اندازد، اما همه‌چیز را وارونه می‌کند. یک روز صبح، سوسکی از خواب بیدار می‌شود و درمی‌یابد که به انسان تبدیل شده است؛ اما نه انسانی معمولی، بلکه نخست‌وزیر بریتانیا. نام او «جیم سامز» است؛ نامی که آشکارا تداعی‌کننده «گرگور سامسا»، شخصیت اصلی «مسخ» کافکاست.

مک‌یوون با دقت و ظرافت، زاویه دید کافکا را برعکس می‌کند تا نیروهای هراس‌آور و نامعقولی را که جهان ما را اداره می‌کنند، از چشم‌اندازی دیگر نشان دهد. اگر در جهان کافکا، نظام انسان‌های عادی را به سوسک بدل می‌کند، در جهان مک‌یوون همین نظام سوسک‌ها را به سیاستمدارانی قدرتمند و صاحب‌نفوذ تبدیل می‌کند. دو نگاه کاملاً متفاوت، در نهایت به یک حقیقت واحد می‌رسند: نظام‌ها می‌توانند انسان و دیگر موجودات را به شکل‌هایی هولناک و غیرانسانی دگرگون کنند.

اما جیم سامز تنها سوسکی نیست که به انسان تبدیل شده است. اندک‌اندک معلوم می‌شود اعضای کابینه نیز سوسک‌هایی هستند که به انسان بدل شده‌اند؛ خویشاوندان و هم‌نوعانی که اکنون در مقام وزیر، برای سرنوشت میلیون‌ها انسان تصمیم می‌گیرند. تنها استثنا وزیر خارجه، بندیکت، است؛ انسانی که ظاهراً یکی از سوسک‌ها نتوانسته به‌موقع خود را به او برساند یا شاید در میانه راه زیر پای کسی له شده است.

از بیرون، در چشم مردم و رسانه‌ها، اعضای کابینه مردانی مرتب و آراسته‌اند که کت‌وشلوار پوشیده‌اند و پشت میزهای قدرت نشسته‌اند. اما مک‌یوون پرده دیگری از این تصویر را کنار می‌زند: کسانی که بر ما حکومت می‌کنند و درباره سرنوشت ما تصمیم می‌گیرند، ممکن است چیزی جز دسته‌ای حشره بی‌پروا و خطرناک نباشند.

جیم سامز در رمان خود مدافع نظریه‌ای اقتصادی به نام «وارونگی» یا «معکوس‌گرایی» است؛ نظریه‌ای که قرار است قوانین اقتصاد را برعکس کند. برای نمونه، وقتی کار می‌کنید باید پول بپردازید، اما وقتی چیزی می‌خرید، به شما پول می‌دهند. مک‌یوون از این راه، افسانه عقلانی بودن نظام‌ها را به چالش می‌کشد. یک نظام سیاسی می‌تواند احمقانه‌ترین و بی‌معناترین ایده‌ها را به کمک قدرت و رسانه چنان عرضه کند که منطقی، معقول و حتی ضروری به نظر برسند.

مک‌یوون در قالب طنز سیاسی، داستان این سیاستمداران سوسک‌صفت را روایت می‌کند؛ موجوداتی که دموکراسی را دستکاری می‌کنند، جهان را در اختیار می‌گیرند و با روابط میان کشورها بازی می‌کنند. در جایی از رمان، جیم سامز زمان برگزاری جلسه پارلمان را چنان تغییر می‌دهد که مخالفانش نتوانند به‌موقع خود را به ساختمان پارلمان برسانند و علیه تصمیم‌های او رأی دهند. زبان سیاسی نیز در این جهان، چیزی جز مجموعه‌ای از عبارت‌های پرطمطراق و توخالی نیست؛ کلماتی که بر سخنرانی‌هایی بی‌معنا پوشش عقلانیت می‌کشند.

اما نکته شگفت‌انگیزتر آنجاست که سوسک‌های سیاستمدار، پس از آنکه جهان را به آشوب می‌کشند، دوباره به پوست و هیئت اصلی خود بازمی‌گردند و سوسک می‌شوند و ادامه کار را به سیاستمداران عادی می‌سپارند. همان‌گونه که سوسک کافکا می‌تواند، اگر بخواهیم واقعاً وضعیت انسان را بفهمیم، بسیاری از تصویرهای تحریف‌شده ما از انسان را اصلاح کند، سوسک‌های مک‌یوون نیز می‌توانند نگاه ما به سیاست را دگرگون کنند.

این همان کاری است که ادبیات بارها انجام داده است: آنچه ایدئولوژی، قدرت و نظام می‌کوشند پنهان کنند، آشکار می‌کند. مک‌یوون برای نشان دادن چهره غیرانسانی و نامعقول سیاست معاصر، گویی به جهان نقاشی‌های هولناک هیرونیموس بوش بازمی‌گردد. آنچه بوش در قرن‌های گذشته در قالب خیال دینی تصویر می‌کرد، مک‌یوون در زمانه ما به شکل خیال سیاسی به نمایش می‌گذارد. پس از خواندن رمان او، شاید بتوانیم نقاشی‌های بوش را نیز نه صرفاً خیال‌پردازی‌های مذهبی مردی از قرن‌های دور، بلکه انعکاسی هراس‌آور از واقعیت سیاسی امروز ببینیم.

این وارونگی ما را بار دیگر به «معمای واریاسیون‌ها»ی اریک امانوئل اشمیت بازمی‌گرداند؛ جایی که سرانجام درمی‌یابیم لارسن هویت هلن را به خود گرفته و سال‌ها به نام او برای زنورکو نامه نوشته است. اینجا نیز ادبیات پرده را کنار می‌زند و نشان می‌دهد نیروهایی که جهان سیاسی ما را اداره می‌کنند، شاید در پس نقاب عقلانیت سیاسی، چیزی جز نیروهایی بی‌پروا، غریزی و حیوانی نباشند.

نمونه دیگری که به شکلی روشن نشان می‌دهد سطح ظاهراً استوار جهان، آن سطحی که پشت نقاب قانون، نظم و مقررات پنهان شده، در حقیقت تا چه اندازه سست، شکننده و آماده فروپاشی است، داستان قدیمی و زیبای «شیطان در برج ناقوس» اثر ادگار آلن پو است. شاید این داستان در شمار بهترین آثار پو نباشد، اما از مهم‌ترین آنهاست؛ زیرا به‌خوبی نشان می‌دهد ادبیات چگونه می‌تواند روی دیگر سکه را به ما نشان دهد.

داستان در روستایی دورافتاده در هلند می‌گذرد؛ روستایی با نام عجیب «وندرووتایمیتیس». همه‌چیز در این روستا بر اساس نظم و اندازه و محاسبه دقیق تنظیم شده است. خانه‌ها با فاصله‌هایی برابر از مرکز روستا قرار گرفته‌اند و هر چیز تابع نوعی نظم هندسی بی‌نقص است. اهالی نیز مجموعه محدودی از عادت‌ها و خواسته‌ها دارند: به کلم علاقه‌مندند، پیپ می‌کشند و بیش از هر چیز به زمان اهمیت می‌دهند.

زندگی آنان با ضرباهنگ ساعتی که بر برج ناقوس قرار دارد تنظیم شده است؛ ساعتی که در زمان مقرر، بی‌هیچ خطایی دوازده ضربه می‌زند. در چنین جهانی، هیچ‌کس به تغییر علاقه‌ای ندارد. روستاییان معتقدند هرچه بیرون از مرزهای روستا قرار دارد، خطرناک و بی‌فایده است و آسودگی خود را در همین جهان بسته، هندسی و تغییرناپذیر یافته‌اند.

در این روستا حتی انسان‌ها نیز خود تصمیم نمی‌گیرند چه کنند و چه زمانی انجامش دهند. همه‌چیز از پیش تعیین شده و با ریتم ساعت و سنت و قانون پیش می‌رود. از همین رو، مهم‌ترین فرد روستا کسی است که مسئول تنظیم ساعت و ناقوس آن است. او نگهبان نظم زمان است و مراقبت می‌کند هیچ چیز در این چرخه تغییر نکند. وقتی ساعت دوازده بار به صدا درمی‌آید، مردان روستا بی‌درنگ خوردن و پیپ کشیدن را آغاز می‌کنند.

پو با ترسیم چنین روستای منظم و به‌شدت کنترل‌شده‌ای، تصویری دقیق از جامعه صنعتی و سرمایه‌داری به دست می‌دهد؛ جامعه‌ای که زندگی را با وسواس نظم، تنظیم زمان و سازمان‌دهی عادت‌های انسانی کنترل می‌کند. اما پرسش اصلی این است: آیا چنین نظمی واقعاً پایدار است؟

شیطان داستان، غریبه‌ای است که روزی از تپه‌ای نزدیک روستا پایین می‌آید و خود را به این جهان منظم می‌رساند. موجودی کوچک و عجیب‌وغریب است، با سازی در دست و لبخندی شرارت‌آمیز بر چهره. مستقیم به سوی برج ساعت می‌رود و همین حضور ناشناخته، نخستین ترک را در آرامش روستا ایجاد می‌کند.

شیطان از برج بالا می‌رود، مرد مسئول ساعت را کنار می‌زند و به جای دوازده ضربه همیشگی، ناقوس را سیزده بار به صدا درمی‌آورد.

فقط یک ضربه بیشتر.

اما همین یک ضربه کافی است تا تمام نظم سخت و آهنین روستا فروبپاشد. مردم دیگر نمی‌دانند چه باید بکنند. سردرگمی و هراس همه‌جا را فرا می‌گیرد و حتی حیوانات نیز رفتارهایی غیرعادی از خود نشان می‌دهند. یک ضربه اضافه، کافی است تا جهانی که سال‌ها بر اساس نظمی ظاهراً تغییرناپذیر ساخته شده، ناگهان از کار بیفتد.

پو با همین داستان کوتاه، شکنندگی نظامی را نشان می‌دهد که خود را منظم، مستحکم و تغییرناپذیر می‌پندارد؛ نظامی که برای فروپاشی‌اش گاه نه یک انقلاب، نه یک جنگ و نه یک حادثه بزرگ، بلکه تنها یک اختلال کوچک کافی است.

پو این داستان را در سال ۱۸۳۹ منتشر کرد، اما گویی آن را برای زمانه ما نوشته بود. امروز بیش از هر زمان دیگری می‌توان شکنندگی نظام‌های صنعتی و سازمان‌یافته را دید: وقتی نقصی کوچک در شبکه راه‌آهن، تمام یک نظام حمل‌ونقل را از حرکت بازمی‌دارد؛ وقتی خطایی در یک برنامه رایانه‌ای، زنجیره‌ای از سامانه‌های مهم و راهبردی را مختل می‌کند؛ یا وقتی فردی نادان در رأس یک ساختار قرار می‌گیرد و تمام سامانه‌ای که زیر فرمان اوست، به آشوب و اختلال کشیده می‌شود. داستان پو ادبیاتی است که پیش از آنکه تصویر ترک بردارد، روی دیگر آن را می‌بیند.

جز ادبیات، کمتر ابزار دیگری وجود دارد که بتواند توهم‌ها، خودفریبی‌ها و خطاهای ما را با چنین صراحتی پیش چشممان بگذارد. ادبیات فقط دادگاه جامعه، سیاست و تاریخ نیست؛ دادگاهی است که در آن خود ما نیز محاکمه می‌شویم و برداشت‌های اشتباه خود را به محک آزمون می‌گذاریم.

کورت توخولسکی، نویسنده آلمانی، داستان زیبایی دارد با عنوان «در سرسرای هتل». راوی داستان در لابی هتل با روان‌شناسی بسیار مطمئن و ازخودراضی روبه‌رو می‌شود؛ مردی که گمان می‌کند انسان‌ها را مانند کتاب می‌خواند. کافی است نگاهی به کسی بیندازد تا به تصور خودش، صفحات زندگی او را ورق بزند. او اصرار دارد که برای شناخت انسان‌ها چیزی جز نگاهی دقیق و نافذ لازم نیست.

مرد در همان لابی شروع می‌کند به توصیف آدم‌هایی که اطرافشان نشسته‌اند. یکی را مأمور دربار اتریش و مرتبط با خاندان هابسبورگ می‌داند؛ زنی را شکارچی مردان، زنی که همه لذت‌های زندگی را تجربه کرده و هنوز بیشتر می‌خواهد؛ دیگری را مادری چهارفرزند، زنی محترم و آبرومند از شهرستان‌های دور معرفی می‌کند. با اطمینانی کامل، برای هرکدام داستانی می‌سازد.

اما وقتی این «کارشناس شناخت انسان» از لابی خارج می‌شود، راوی برای آنکه ببیند قضاوت‌های او تا چه اندازه درست بوده‌اند، سراغ مسافران دیگر می‌رود. خیلی زود معلوم می‌شود تقریباً همه آنچه روان‌شناس گفته، با واقعیت فاصله دارد. مردی که او اتریشی و وابسته به دربار هابسبورگ معرفی کرده بود، نه اتریشی است و نه هیچ‌یک از ویژگی‌هایی را دارد که به او نسبت داده شده بود. زن اغواگری هم که روان‌شناس او را شکارچی مردان معرفی کرده بود، زنی آمریکایی از شیکاگوست که همراه همسرش سفر می‌کند.

توخولسکی از این داستان برای نشان دادن یکی از خطاهای بنیادی انسان استفاده می‌کند: شتاب در داوری و اعتماد بیش از اندازه به تصویرهایی که خودمان از دیگران می‌سازیم. گاهی درست در همان لحظه‌ای که تصور می‌کنیم تصویر را برگردانده‌ایم و سرانجام چهره واقعی جهان را دیده‌ایم، در حقیقت با محدودیت نگاه خودمان روبه‌رو شده‌ایم. آنچه باید اصلاح شود، همیشه جهان نیست؛ گاهی این نگاه ماست که باید از نو ساخته شود.

از کنار هم گذاشتن این نمونه‌ها، حقیقتی ساده اما عمیق آشکار می‌شود: وظیفه ادبیات، ایستادن در برابر قطعیت است. ادبیات نمی‌گذارد اندیشه‌های از پیش ساخته‌شده و قالب‌های تثبیت‌شده تمام فضای ذهن ما را اشغال کنند. کار ادبیات این است که تخیل را به حرکت درآورد؛ ما را از آنچه می‌دانیم فراتر ببرد، نگاه‌مان را تازه کند و در برابر امکان تردید، همچنان گشوده نگه دارد.

اما چرا ادبیات این‌همه به کشف آن بخش‌هایی از جهان علاقه‌مند است که دیده نمی‌شوند یا به آسانی قابل ادراک نیستند؟

نخست، انسان در طول تاریخ صدها اسطوره، دین و ایدئولوژی ساخته است؛ نظام‌هایی از باور که گاه به جای روشن کردن جهان، بر آن پرده انداخته‌اند. ادبیات تلاشی جدی برای کنار زدن این پرده‌های دینی، فرهنگی و ایدئولوژیک است؛ پرده‌هایی که بخشی از واقعیت را از چشم ما پنهان می‌کنند.

دوم، خود واقعیت ساده نیست. چندلایه، پیچیده و چندوجهی است. بنابراین همیشه به ابزاری نیاز داریم که بتواند به لایه‌هایی از واقعیت دست پیدا کند که در نگاه مستقیم و روزمره پنهان می‌مانند. ادبیات شاید یگانه ابزار واقعی ما برای روبه‌رو شدن با این لایه‌های متعدد جهان و انسان باشد؛ ابزاری که می‌تواند به تاریک‌ترین و دور از دسترس‌ترین بخش‌های وجود راه پیدا کند.

سوم، در درون انسان میل نیرومندی برای دیدن تصویری کامل و راستین از جهان وجود دارد؛ نوعی گرسنگی غریزی برای فهمیدن و دقیق نگریستن. ادبیات بخش‌های فراموش‌شده و به حاشیه رانده‌شده تصویر بزرگ را دوباره زنده می‌کند. بدون داشتن تصویری گسترده و همه‌جانبه، دشوار است از شناخت جهان سخن بگوییم؛ و رسیدن به چنین تصویری، بدون ادبیات دشوارتر از آن است که تصور می‌کنیم.

و چهارم، ادبیات دعوتی همیشگی به فروگذاشتن غرور دانستن است؛ غرور اینکه گمان کنیم تمام تصویر را دیده‌ایم. ادبیات به ما یادآوری می‌کند که فهم و ادراک ما همیشه در مرزهایی شکل می‌گیرد که شرایط زندگی، زاویه نگاه و فرهنگ بر ما تحمیل کرده‌اند. از همین رو، ادبیات تلاشی پیوسته برای شکستن این غرور و آشکار کردن مرزهای فهم انسان است.

شاید یکی از بزرگ‌ترین کارهای ادبیات همین باشد: هر بار که خیال می‌کنیم روی دیگر سکه را دیده‌ایم، سکه را دوباره در دست ما بچرخاند.

 

خبرهای مرتبط

دیدگاه کاربران

۰ نظر
امتیاز:
(۰)
دیدگاه‌های ارسال‌شده پس از تأیید ناظران منتشر خواهند شد.