نقش ادبیات در بیان حقیقت
به گزارش کردپرس، بختیار علی، ادیب، شاعر و منتقد ادبی بزرگ کرد در یادداشتی که در نشریه انگلیسی زبان آمارجی منتشر شده، درباره کارکرد واقعی ادبیات نوشت: ادبیات فقط به ما معنا و هویت نمیبخشد. بزرگترین قدرت ادبیات در جای دیگری است: در توانایی آن برای تغییر دادن تصویرهای ثابت و ریشهداری که از جهان در ذهن و خیال خود ساختهایم؛ چیزی که من آن را «تصحیح واقعیت» مینامم. به بیان ساده، ادبیات تصویری را که از «واقعیت» در ذهن داریم، برهم میزند.
بسیاری از چیزهایی که تغییرناپذیر میپنداریم، در حقیقت تنها یک سوی ماجرا یا لحظهای گذرا از زندگی یک پدیدهاند. هر داستانی که آن را حقیقتی مطلق میپنداریم، اگر از زاویهای دیگر به آن نگاه کنیم، ممکن است چهرهای متفاوت از خود نشان دهد. کار ادبیات همین است: برهم زدن دریافتهای تثبیتشده ما از جهان و شکستن تصویرهای تغییرناپذیری که بهتدریج در ذهن و نگاهمان ریشه دواندهاند.
در روزگاری که میل به رسیدن به یک حقیقت نهایی، در بسیاری از حوزههای فکری و علمی، شکلی وسواسگونه و فزاینده پیدا کرده است، ادبیات همچون کودکی بازیگوش و مداخلهگر اصرار دارد به ما یادآوری کند که هر آنچه حقیقت میپنداریم و هر تصویری که در ذهنمان تثبیت شده، تنها یک روی سکه است. کافی است جای خود را تغییر دهیم تا نگاه و چشماندازمان نیز تغییر کند. ادبیات همواره وظیفه داشته است روی دیگری از تصویر را به ما نشان دهد. ادبیاتی که نتواند شیوهای تازه برای دیدن جهان به ما بدهد، در انجام رسالت خود موفق نبوده است.
برای آنکه بتوانیم روشنتر ببینیم ادبیات چه میکند، بهتر است ابتدا کمی از ادبیات فاصله بگیریم و از هنرهای دیگر آغاز کنیم.
از رئالیسم تا مدرنیسم
در نقاشی کلاسیک، هنرمند میکوشید تا حد امکان به واقعیت وفادار بماند؛ آنچه را میدید با تمام جزئیات، با همه طیفهای رنگ و درجات مختلف روشنایی و تاریکی به تصویر بکشد. قرار بود تصویر با واقعیت مطابقت داشته باشد و به ظاهر حقیقی اشیا شباهت پیدا کند. اما هنر مدرن از همین تصور فاصله گرفت. آیا اساساً تصویری وجود دارد که بتواند کاملاً «مطابق واقعیت» باشد؟ وقتی به یک پرتره کلاسیک نگاه میکنیم، آیا واقعاً خودِ واقعیت را میبینیم؟
کوبیستهایی مانند پابلو پیکاسو و ژرژ براک کوشیدند این شیوه نگاه به واقعیت را اصلاح کنند. آنها اشیا را از چند زاویه به تصویر کشیدند. اما وقتی به آن نقاشیهای تکهتکهشده و چهرههای شکسته و دوباره ترکیبشده نگاه میکنیم، درمییابیم که حتی دیدن یک چهره یا یک شیء از چند زاویه نیز لزوماً تصویری کامل، جامع، روشن و یکپارچه از آن به دست نمیدهد.
همیشه بخشی از تصویر، قطعهای از واقعیت یا درخششی در ادراک ما باقی میماند که به تصویر درنیامده است؛ چیزی که نمیتوانیم آن را به درستی درک کنیم، در کنار قطعات دیگر قرار دهیم و همه آنها را همزمان ببینیم. این بخش نادیدهمانده، خود یکی از مهمترین تجربههای انسانی ما از جهان است.
هر تصویری که ترسیم میکنیم، ناقص و ناکامل است. اما همین نقص و ناتمامی است که ما را وادار میکند برای کشف واقعیت، هر بار بیشتر و بیشتر جستوجو کنیم.
در موسیقی نیز نمونههای فراوانی از همین رویکرد وجود دارد. یکی از مشهورترین آنها اثر معروف آهنگساز انگلیسی، ادوارد الگار، با عنوان «واریاسیونهای انیگما» است. «انیگما» یک تم موسیقایی واحد است که در ۱۴ شکل متفاوت بازآفرینی شده است. هر قطعه از این مجموعه، کوششی برای ترسیم چهره یکی از نزدیکان الگار است؛ گویی انسان را نمیتوان تنها به بدن، نام، شکل و اندیشهاش فروکاست، بلکه بُعد دیگری نیز در وجود او هست که موسیقی میتواند آن را به تصویر بکشد.
از نظر من، «واریاسیونهای انیگما» نمونهای برجسته از توانایی هنر برای نگاه کردن به انسان از زاویهای دیگر است.
شاید معنای واقعی این اثر ادوارد الگار زمانی روشنتر شود که آن را در کنار یک اثر ادبی معاصر از اریک-امانوئل اشمیت، نویسنده بزرگ فرانسوی، قرار دهیم. اشمیت نمایشنامهای بسیار زیبا با همین عنوان، «واریاسیونهای انیگما»، نوشته است که از اثر موسیقایی الگار الهام گرفته است.
در این نمایشنامه، یک نکته بیش از هر چیز برجسته میشود: تمام تصویرهایی که از یک انسان، یک احساس، یک رابطه یا یک داستان در ذهن خود میسازیم، موقتیاند. با آشکار شدن هر بخش تازهای از ماجرا، حقیقت نیز تغییر میکند.
در آغاز نمایش با نویسندهای مشهور به نام آبل زنورکو روبهرو میشویم؛ نویسندهای که برنده جایزه نوبل ادبیات است و ده سال است در انزوای کامل، در جزیرهای زندگی میکند. او هر کسی را که به خانهاش نزدیک شود، با شلیک گلوله استقبال میکند. با این حال، هنگامی که مردی غریبه سرانجام موفق میشود وارد خانهاش شود، زنورکو به او میگوید: «حالا که وارد خانه من شدهای، مهمان من هستی.»
داستان با ورود مردی به نام اریک لارسن آغاز میشود. او خود را روزنامهنگار معرفی میکند و میگوید برای گفتوگو با زنورکو آمده است. زنورکو سالهاست با هیچ خبرنگاری مصاحبه نکرده، اما این بار، به دلایلی که در آغاز برای ما روشن نیست، درخواست لارسن را میپذیرد؛ آن هم در حالی که لارسن مدعی است خبرنگار یک روزنامه کوچک در شهری دورافتاده است.
لارسن آمده است درباره تازهترین رمان زنورکو با او گفتوگو کند؛ رمانی که برخلاف آثار پیشین نویسنده، اثری واقعگرایانه است و بر مبنای نامههای عاشقانه میان یک زن و یک مرد شکل گرفته است.
لارسن میپرسد آیا شخصیت زن داستان، انسانی واقعی است یا ساخته ذهن نویسنده؟ زنورکو با لحنی تمسخرآمیز پاسخ میدهد: «من نویسندهام، نه دستگاه فتوکپی.» او تأکید میکند که همه شخصیتهایش حاصل تخیلاند و هیچیک در جهان واقعی وجود ندارند.
اما لارسن پاسخ او را باور نمیکند. این گفتوگو سرانجام زنورکو را به جایی میرساند که میگوید اصلاً به عشق باور ندارد و از عشق متنفر است.
دو شخصیت وارد مجموعهای از رویاروییها و گفتوگوهای تند میشوند و زنورکو در ابتدا مردی مغرور و خودبزرگبین به نظر میرسد. اما وقتی صحبت از زنی به نام هلن مترناخ به میان میآید، ماجرا شکل دیگری پیدا میکند. هلن زمانی نامهای از همان شهری برای زنورکو فرستاده بود که لارسن از آنجا آمده است. لارسن میپرسد آیا حروف «اچ. ام.» که در تقدیمنامه کتاب آمده، به هلن مترناخ اشاره دارد؟ زنورکو، مانند بسیاری از پرسشهای دیگر، ابتدا با قاطعیت این احتمال را رد میکند.
اما هرچه گفتوگو پیش میرود، چهره زنورکو نیز تغییر میکند. مرد خشمگین و خودشیفتهای که مدعی بود از عشق متنفر است، آرامآرام آسیبپذیری خود را آشکار میکند. پشت آن چهره متکبر، مردی عاشق و شکستخورده پنهان شده است.
زنورکو سرانجام اعتراف میکند که سالها با هلن مترناخ مکاتبه داشته و هلن معشوق سابق و بزرگترین عشق زندگی او بوده است.
همزمان حقیقت دیگری نیز آشکار میشود: اریک لارسن اصلاً روزنامهنگار نیست. او معلم موسیقی است و تنها برای آنکه درباره رابطه زنورکو و هلن با او صحبت کند، خود را به شکل یک خبرنگار درآورده است.
اما شگفتی بزرگتر هنوز باقی مانده است. لارسن اعتراف میکند که در تمام سالهایی که هلن برای زنورکو نامههای عاشقانه میفرستاده، شوهر هلن بوده است.
از اینجا به بعد، تصویر هلن نیز دوپاره میشود. برای دو مرد، هلن دو زن کاملاً متفاوت است؛ زنی که هرگز شبیه تصویری که دیگری از او دارد نیست.
هلنِ زنورکو زنی پرشور، پرتلاطم، گرم، هوشمند و سرشار از میل و زندگی است. اما هلنِ لارسن زنی معمولی و سرد است؛ همسری گرفتار در روزمرگیهای زندگی.
وقتی زنورکو درمییابد که هلن سالها متأهل بوده و ازدواجش را از او پنهان کرده است، خشمگین میشود. از لارسن میخواهد نزد هلن برود و به او بگوید که از دوست داشتنش پشیمان است و هرچه میان آنها وجود داشته، دروغ، فریب و نیرنگی بیش نبوده است.
اما لارسن حاضر نیست چنین پیامی را به هلن برساند. زنورکو همچنان اصرار میکند تا اینکه لارسن حقیقت دیگری را آشکار میکند: هلن سالهاست مرده است.
زنورکو حاضر نیست این حقیقت را بپذیرد. او میگوید هلن همچنان برایش نامه مینویسد و ارتباطش را با او حفظ کرده است.
در این لحظه است که زنورکو با حقیقتی تکاندهنده روبهرو میشود: این لارسن بوده که همه این سالها به جای هلن برای او نامه مینوشته است. لارسن با این کار، هلن را در زندگی خود زنده نگه داشته بود. حتی تمام نامههایی که زنورکو آنها را با نام شخصیت زن رمانش منتشر کرده بود، در واقع نه به قلم هلن، بلکه به قلم لارسن نوشته شده بودند.
در سراسر نمایشنامه اشمیت، تصویر ما از زنورکو، لارسن و هلن بارها و بارها دگرگون میشود. در فاصلهای کوتاه، مجبور میشویم هر بار تصویری را که از شخصیتها ساختهایم، از نو اصلاح کنیم. با بیش از یک زنورکو، بیش از یک لارسن و بیش از یک هلن روبهرو میشویم؛ گویی وظیفه ادبیات این است که لایهبهلایه نقابهایی را که بر چهره واقعیت نشستهاند کنار بزند.
در چنین لحظهای است که درمییابیم تصویرها و برداشتهای ما از جهان همیشه نیازمند اصلاحاند.
در این نمایشنامه، فقط ما نیستیم که لحظهبهلحظه با روی دیگری از داستان روبهرو میشویم. خودِ سه شخصیت نیز پیوسته با جنبههایی ناشناخته از خود و دیگری مواجه میشوند؛ تا جایی که دیگر تشخیص اینکه کدام هلن، کدام لارسن و کدام زنورکو «واقعی» است، دشوار میشود.
شاید پیام نهایی چنین آثاری همین باشد: نباید تسلیم ظاهر جهان شویم. باید همیشه آماده باشیم تا از زاویهای دیگر به جهان نگاه کنیم؛ زیرا آنچه اکنون حقیقت میپنداریم، ممکن است تنها یک سوی واقعیت باشد. ادبیات ما را وادار میکند جای خود را تغییر دهیم، دوباره نگاه کنیم و بپذیریم که پشت هر تصویر، روی دیگری از سکه وجود دارد.
دیدگاه کاربران