گزارش ۱۳۹۸/۰۲/۰۲ ۰۶:۰۵ زمان مطالعه: 9 دقیقه ★ — (۰)
اندازه متن:
تلگرام واتساپ
روایتی از حضور سردار شهید عبدالرضا اسماعیلی در بازی‌دراز؛

زخم‌های بازی‌دراز / یاسر بابایی

سرویس ایلام - سردار شهید عبدالرضا اسماعیلی، فرمانده اولین گردان رسمی تیپ امیرالمؤمنین(ع) ایلام است. او پیش از پیوستن به سپاه، تکاور ارتش بود و در عملیات بازی‌دراز شرکت داشت؛ چیزی که اطلاعات زیادی از آن در دست نیست.

به گزارش خبرگزاری کردپرس، پس از گذراندن دوره‌ي آموزشي در کرمانشاه، «لشگر 81 زرهي» ارتش، اولين رسته‌ي خدمتي سردار شهید «عبدالرضا اسماعيلي» به شمار مي‌آيد. او از تکاوران بود. آن زمان، ابتکار عمل ارتش در دست بني‌صدر بود و آن‌طور که اسماعيلي برای خانواده‌اش تعريف ‌کرده، هنوز ارتش ايران بوي طاغوت مي‌داد.

اسماعیلی در دو نبرد نيمه‌گسترده‌ي بازي‌دراز که يکي در اول ارديبهشت سال 60 و ديگري در 11 شهريور همان سال انجام گرفت، حضور داشت و در جريان تک و پاتک‌هاي شديدي که ايران و عراق در اين جنگ‌ها رد و بدل مي‌کردند، به شدت زخمي شد. اين عمليات از نخستين کارهاي مشترک سپاه پاسداران و ارتش بود و منجر به بازگرداندن ارتفاعات مهمي شد که به مثابه‌ي عرصه‌ي بزرگي درون مثلث قصر شيرين، گيلان‌غرب و سرپل ذهاب واقع شده‌است و بر منطقه تسلط کامل دارد.

جوزعلی ملکی از معدود هم‌رزمان ایلامی شهید عبدالرضا اسماعیلی است که در نبردهای بازی‌دراز با او جنگیده و نفس کشیده است. او درباره‌ی نحوه‌ی آشنایی خود با سردار شهید عبدالرضا اسماعیلی، اولین فرمانده گردان استان ایلام، می‌گوید: «من قبل از اين‌که در 15 مهرماه 58 در کرمانشاه به خدمت سربازي بروم، عبدالرضا اسماعيلي را دورادور در ايلام مي‌شناختم. او اصالتاً کلهر و پدرش اهل گیلان‌غرب بود. مادرش اما هم‌قبیله‌ ما بود و از ایل شوهان.

من بعد از گذراندن دوران آموزشي و زمان تقسيم شدن، به قصر شيرين افتادم. جنگ تازه شروع شده بود و من در منطقه‌اي بين سرپل ذهاب و قصر شيرين به نام «قلاويز» مستقر بودم. روزي يکي از افسران مسئول که همراهمان بود از من پرسيد يکي از بچه‌هاي ايلام را که در همين منطقه است، مي‌شناسم يا نه؟ من خبر نداشتم. گفتم: «نه. کي هستن ايشون؟»

گفت: «عبدالرضا اسمشه. تکاور کادري ارتشه.»

از اين‌که يک همشهري کادري پيدا کرده بودم خوش‌حال شدم و خواستم او را ببينم. همراه آن افسر ارتش پيش عبدالرضا رفتم و از آن‌جا که دورادور همديگر را مي‌شناختيم، به گرمي روبوسي کرديم. گفت به استخدام ارتش در آمده است و الان تکاور است. مدتي در قلاويز با هم بوديم و سنگرمان يکي بود تا اين‌که عمليات «بازي‌دراز» يک و 2 شروع شد. آن زمان فرمانده‌ی گردان عبدالرضا، آقاي «همتي» نامي بود که ترور شد و به جاي او آقاي «اديبان» فرمانده گردان شد.

مدتي در منطقه‌ي قلاويز بوديم و يادم هست که به عبدالرضا حدود هفت هشت ماه حقوق نداده بودند. بعد گفتند که امور مالي‌شان در شهرکي که آن حوالي بود مستقر شده و بايد بروند آن‌جا حقوق معوقه‌ي خود را دريافت کنند. عبدالرضا هم رفت و تمام حقوق آن هفت هشت ماهه را يک‌جا گرفت. نمي‌دانم 20 هزار بود يا 60 هزار تومان. هر مقدار که بود، همه‌ي پول را در دست گرفته بود و بين سنگرها مي‌چرخيد. يادم هست که هزار توماني‌هاي آبي رنگي بود که به مرور آن‌ها را باطل کردند. پول را بين سربازان و هم‌رزمان مي‌چرخاند و آن‌ها را مديون مي‌کرد که اگر نياز دارند از پول بردارند. اگر 10 نفر بوديم يا 50 نفر، دانه‌دانه به تمام بچه‌ها پول تعارف کرد و تمام سنگرها را چرخيد. مي‌گفت: هر زماني توانستيد آن را پس بدهيد، اگر هم شهيد شديد، از شير مادر حلال‌ترتان باشد.

عبدالرضا اين کار را در حالي کرد که مي‌دانستم اوضاع مادي خوبي ندارد و خانه و زندگي‌اش در ايلام، در حد صفر است. اما او انسان با وجود و با دين و ايماني بود و از اين کارها زياد انجام مي‌داد.

در بازي‌دراز کارها جوري پيش رفت که ما در محاصره افتاديم. آن زمان ارتش در دست بني‌صدر بود. اسماعيلي و چند نفر از هم‌رزمانش براي نجات ما با هلي‌کوپتر آمدند. ما در آخرين قله به نام «کله‌قندي» به همراه «هوابرد شيراز» گير افتاده بوديم. آتش سنگيني روي ما بود. هلي‌کوپتر تا چند متري ما آمد. من از سنگر سر بلند کردم و ديدم که دود سياه غليظي به آسمان بلند شده است. نگاه کردم و ديدم که گلوله‌اي، در بالاي هلي‌کوپتر منفجر شده بود و آن را منهدم کرده است. فرمانده گردان و چند نفر ديگر از رزمندگان ارتشي آن‌جا کشته شدند. عبدالرضا را نیز ديدم که نمي‌دانم چه‌طور توانسته بود قبل از اين اتفاق، از هلي‌کوپتر پياده شود و نجات پيدا کند. همان‌طور داشت به سمت عراقي‌ها شليک مي‌کرد و سعي داشت به سمت سنگر ما بيايد که در آن تبادل آتش سنگين، گلوله‌اي به دهانش اصابت کرد که بعد از خرد کردن دندان و فک، گلوله زده بود بيرون و از آن‌جا توي شانه‌اش رفته بود. گلوله کتفش را سوراخ کرده بود و خارج شده بود. با اين‌که جراحت سنگيني بود ولي ديدم عبدالرضا از پا نيفتاد و به تيراندازي و نبرد خويش ادامه داد و جايي سنگر گرفت. آن ساعات، دقايق بسيار سختي را پشت سر گذاشتيم و از حدود 40 نفري که در محاصره افتاده بوديم، تنها هفت نفرمان زنده ماند. بعد از اين‌که رها شديم فوراً سراغ عبدالرضا را گرفتم. چند جا رفتم، پيدايش نکردم. از هم‌رزمانش پرس و جو کردم. گفتند بعد از اين‌که با هلي‌کوپتر براي نجات شما آمدند و هلي‌کوپتر منفجر شد، او هم زخمي شد و به بيمارستان اعزام شده است. از آن به بعد تا زماني که خدمت سربازي را در ارتش تمام کردم و به سپاه ايلام آمدم، او را نديدم.»

عبدالرضا اوضاع وخیمی پیدا کرده بود. عادت داشت که کسی را از مجروحیت‌هایش با خبر نکند. شوهر خواهرش در ایلام بهیار بود و همیشه قبل از اینکه عبدالرضا به خانه‌ی خودشان برود، پیش او می‌رفت تا کمی به سر و وضعش برسد. کشور اسماعیلی، خواهر هم‌پشت عبدالرضاست. او خاطراتش را از زخم‌های بازی‌دراز عبدالرضا، این‌گونه روایت می‌کند: «هر بار که عبدالرضا از عمليات برمي‌گشت ماجراهاي اتفاق افتاده را برايم تعريف مي‌کرد. او در بازي‌دراز به همراه هلي‌کوپتر فرمانده گردان و تني چند از هم‌رزمانش، براي نجات حدود 40 يا 50 نفر از نيروها مي‌رود که در محاصره بوده‌اند. گفت همين‌که از هلي‌کوپتر پريده بيرون، هلي‌کوپتر منفجر شده و او با گلوله‌ی يک تک‌تيرانداز مجروح مي‌شود. خدا رحم کرده بود که گلوله‌ به سرش نخورده و به دهانش زده بود. دهانش را سوراخ کرده و از زير فک خارج شده بود. گلوله آن‌قدر شتاب داشته که هم فک او را خرد کرده بود و هم از فک خارج شده بود و به کتفش زده بود و آن‌جا را هم سوراخ کرده بود. فقط خدا مي‌داند چه زخم بدي بوده.

شب فرا مي‌رسد و عبدالرضا که بدجوري زخمي شده بود، امکان مداوا نداشته. خون‌ريزي هم از چند ناحيه شديد بوده. فرماندهان با بي‌سيم تقاضاي هلي‌کوپتر مي‎‌کنند اما مسئولين نمي‌توانند بالگردي را بفرستند. عبدالرضا مي‌گفت: «در نبردهاي بازي‌دراز، «هوانيروز» خيلي به کمک نيروهاي خودي مي‌آمد و «شيرودي» هم در عمليات بازي‌دراز یک شهيد شد. اما در آن وقت شب امکان آمدن هلي‌کوپتر به ارتفاعات نبود. اگر روز بود مي‌توانستند يکي را بفرستند.»

مي‌گفت: «در آن وقت شب خلبان بايد با چراغ روشن مي‌آمد و اين امکان وجود نداشت و اگر هم با چراغ خاموش پرواز مي‌کرد، امکان برخورد با صخره‌ها خيلي زياد بود. براي همين، فرماندهان اجازه‌ي پرواز را به هلي‌کوپترها نمي‌دادند.»

خون‌ريزي عبدالرضا بسيار شديد بوده و اگر معطّل هلي‌کوپتر و روشنايي روز مي‌ماندند، حتماً از دست مي‌رفت. براي همين چند نفر از هم‌رزمانش شبانه او را کول مي‌کنند و با طناب از صخره‌ها پايين مي‌آورند و به بيمارستان سرپل‌ذهاب منتقل مي‌کنند.

عبدالرضا در بيمارستان سرپل، پنج شش روز بستري بود. بعد از مدتي هم او را به بيمارستاني در کرمانشاه منتقل مي‌کنند. ما خبر نداشتيم. عادتش بود. يادم نمي‌آيد در يکي از مجروحيت‌هايش ما را خبر کرده باشد. چند روز در بيمارستان مي‌ماند و تازه کمي که حالش خوب مي‌شد، اجازه مي‌داد به خانواده‌اش بگويند. بيشتر به خاطر دل مادرم اين کار را مي‌کرد.»

روح‌انگیز حسینی، زن برادر شهید عبدالرضا اسماعیلی که اصالتاً کرمانشاهی است و در این روزها در شهر کرمانشاه ساکن بوده، درباره‌ی بستری شدن شهید اسماعیلی در کرمانشاه می‌گوید: «عبدالرضا بارها در جبهه زخمي شد و من به شخصه، شاهد مجروحيت سخت او بعد از عمليات بازي‌دراز بودم. او را در بيمارستان «200 تختخوابي» کرمانشاه بستري کرده بودند. نمي‌دانم همسرم، رضا، از کجا باخبر شده بود که او را از بازي‌دراز به کرمانشاه انتقال داده‌اند. من و او خيلي سريع خود را به بيمارستان رسانديم. مجروح زيادي را به آن‌جا اعزام کرده بودند. وقتي عبدالرضا را با آن جراحت عميق در صورت و کتفش ديديم، بي‌اختيار گريه کرديم. مخصوصاً برادرش، رضا، که هر کاري کردم نتوانستم آرامش کنم. خيلي ناراحت شده بود و احساس بي‌قراري مي‌کرد. بي‌اختيار توي سر خودش مي‌زد و هر چه مردم دستش را مي‌گرفتند آرام نمي‌شد. من هم او را نگاه مي‌کردم و به گريه مي‌افتادم. رضا آن‌قدر در بيمارستان گريه و زاري کرد که بي‌حال و تقريباً بي‌هوش شد.

کمي که آرام‌تر شد به عبدالرضا گفت: «براي چي اين‌قدر خودتو دم گلوله مي‌دي؟»

عبدالرضا با همان وضعيت بانداژ شده‌ي صورت، با صداي ضعيفي گفت: «چي مي‌خوام جز شهادت؟»

کشور اسماعیلی می‌گوید: «مادرم، گوهر، وقتي خبر اين مجروحيت سنگين را شنيد، خيلي ناراحت شد و گفت: «واي بر ما! عبدالرضا بستري بوده و ما راحت توي خونه‌هامون خوابيده بوديم.»

وقتي در کرمانشاه به ملاقاتش رفتيم گفت که از پوست پايش به صورتش پيوند زده‌اند. جراح از تهران آمده بود. اصلاً وضعيت خوبي نداشت و فک و دندان‌هايش به شدت آسيب ديده بود، با ني غذا مي‌خورد.

هيچ وقت يادم نمي‌رود که با آن حالش روي تخت دراز کشيده بود. به مادرم گفت: «نکنه مادر جان، ندانسته از جايي، يک جوري لقمه‌ي حرامي به من داده باشي؛ و گر نه من بايد حتماً شهيد مي‌شدم.»

  - واقع در استان کرمانشاه و منطقه‌ي عمومي بازي‌دراز در بين سرپل ذهاب و قصر شيرين.

  - بيمارستان طالقاني فعلي کرمانشاه.

خبرهای مرتبط

دیدگاه کاربران

۰ نظر
امتیاز:
— (۰)
دیدگاه‌های ارسال‌شده پس از تأیید ناظران منتشر خواهند شد.