گفتگو ۱۳۹۷/۰۳/۲۷ ۰۷:۵۶ زمان مطالعه: 7 دقیقه ★ — (۰)
اندازه متن:
تلگرام واتساپ
در گفت‌وگو با کردپرس عنوان شد؛

«مهر مهران»، از نخستین گام‌های جدی برای رسیدن به ادبیات داستانی ایلامی است

سرویس ایلام – نویسنده‌ی رمان «مهر مهران» می‌گوید که این داستان را از روی واقعیت نوشته است و آن را از نخستین گام‌های جدی برای رسیدن به یک ادبیات داستانی ایلامی می‌داند.

به گزارش خبرگزاری کردپرس، هم‌زمان با نمایشگاه بین المللی کتاب تهران، رمان «مهر مهران»، سومین اثر «یاسر بابایی» منتشر شد و با استقبال خوبی در نمایشگاه مواجه گردید. یاسر بابایی که در اواخر دهه‌ی هفتاد با انتشار داستان بلند «خش و خاطره» در زمان دانشجویی اولین تجربه‌اش را منتشر کرد، ولی طی سال‌های بعد هیچ‌کدام از آثارش را منتشر نکرد؛ آثاری چون مجموعه داستان کوتاه «پوست‌کنده‌تر از مرگ»، مجموعه شعر «اندوه پروانه‌ها»، رمان «یک ردیف دندان شکسته»، مجموعه نثر ادبی بلند «بعضی درخت‌ها بدخوابند» و تعداد دیگری داستان، فیلمنامه و نمایشنامه. او با انتشار تنها فصل‌نامه ادبی استان ایلام به نام «فصل قلم» توانست در سال‌های 95 و 96 به عنوان نشریه ادبی برتر دانشجویان کشور انتخاب شود. به بهانه‌ی انتشار رمان «مهر مهران» که در قالب رمان نوجوان نگاشته است با او گفت‌وگویی را ترتیب دادیم که در ادامه می‌آید:

کردپرس: فکر اولیه‌ی مهر مهران از کجا آمد؟

مهر مهران داستانی است که با وفاداری زیادی به اصل ماجرا نگاشته شده است. من بیش از 10 سال بود که این داستان را همراه خودم داشتم. وقتی آن را از زبان یکی از همسران شهدای ایلام شنیدم، دانستم که از حیث تاریخی و دراماتیک، قابلیت تبدیل شدن به یک رمان را دارد. لذا از ایشان خواهش کردم و در یکی 2 جلسه خاطراتشان را بیان کردند و من ضبط کردم. از آن زمان به بعد این داستان به مرور در من ته‌نشین می‌شد تا این‌که بعد از 10 سال تصمیم گرفتم آن را بنویسم.

کردپرس: آیا از اول هم قصد داشتید که این ماجرای واقعی را به صورت رمان نوجوان کار کنید؟

واقعیتش نه. من بیشتر به رمان بزرگسال و فیلمنامه فکر می‌کردم ولی بعد از سال‌ها و با مطالعه‌ای که در سال‌های اخیر در ادبیات نوجوان داشتم، متوجه شدم که بایستی این داستان در قالب رمان نوجوان نوشته شود. بزرگ بودن اتفاق، غیرمنتظره بودن آن برای یک دختر 12 ساله و تم سفر که از عناصر اصلی فیلم و داستان کودک و نوجوان است در این ماجرا وجود داشت برای همین قالب رمان نوجوان را برای انتقال داستانم به نوجوانان انتخاب کردم.

کردپرس: چه حس و حالی هنگام نوشتن مهر مهران داشتید؟

من با قصه بیگانه نبودم و از همه مهم‌تر، آخر داستانم را می‌دانستم چه می‌شود. شخصیت‌ها را می‌شناختم و بیش از صد خصوصیت برای شخصیت اصلی و راوی رمان تعریف کرده بودم. در فرصتی که دست داد، سه ماه طول کشید که نسخه‌ی اولیه رمان را بنویسم. بعد شروع به مستندسازی کردم و آن را با واقعیات تاریخی اشغال مهران از لحاظ روز و ساعت و... تطابق دادم. تحقیقات زیادی در مورد فضای مهران در اول انقلاب و در حین اشغال شهر انجام دادم. شخصیت اولین شهید زن مهران، شهیده شوکت محمدزاده را بر اساس مستندات در دل رمان گنجاندم و جغرافیای مهران را مرور کردم. خواستم داستانم در عین وفاداری زیادی که به داستان واقعی آن داشتم، کاملاً مستند نیز باشد. نمی‌خواستم یک داستان تخیلی بنویسم. در تمام دوران نوشتن و بازنویسی‌هایم، مخاطب نوجوانم را در نظر می‌آوردم که با خواندن این رمان، با تاریخ ایلام و اشغال مهران آشنا شود. پاورقی‌های زیادی نیز در راستای مستندسازی اثر در کتاب آورده‌ام که امیدوارم لطمه‌ای به کار نزده باشد. در نهایت با کمک از یک کارشناس نظامی، عیوب کار را تا جایی که در توانم بود برطرف کردم.

کردپرس: این پروسه چقدر طول کشید؟

دقیقاً سه برابر زمان نوشتن نسخه اولیه‌ی رمان. برای رسیدن به آنچه امروز به نام مهر مهران در قالب یک کتاب به بازار عرضه شده، حدود 9 ماه وقت صرف شد و خوشبختانه در اسفند 96 مجوز گرفت و منتشر شد. خوشبختانه در نمایشگاه بین المللی کتاب تهران، مهر مهران با استقبال خوبی روبه‌رو شد و شمارگان زیادی از آن به فروش رسید و این خبر خوبی برای من بود چرا که به زعم خودم توانسته بودم که در ایلام از مواد خام خاطرات شفاهی افراد، داستانی به غایت بومی بنویسم که در جغرافیای استان و در راستای دغدغه‌ی مردمانش باشد. شاید بتوانم بگویم که مهر مهران از نخستین گام‌های جدی برای رسیدن به ادبیات داستانی مختص به استان ایلام باشد.

کردپرس: آیا این روش را می‌خواهید ادامه دهید؟

الان در حال نوشتن رمان نوجوان دیگری هستم که به نظرم تجربه‌ی مهر مهران را با خود دارد و از همین الان به نظر می‌رسد که کار پخته‌تری باشد. باز هم از خاطرات شفاهی یکی از هم‌استانی‌ها، یک تکه‌ای که به نظرم قابلیت تبدیل شدن به داستان مد نظر مرا دارد انتخاب کردم و با چندین جلسه مصاحبه با ایشان سعی کردم به موضوع و تاریخ آن و ملزومات دیگرش اشراف پیدا کنم. البته شناخت وسیع از شخصیت خیلی برایم مهم است و آن را عامل پیش برنده داستان می‌دانم.

کردپرس: آیا اسمی دارد؟ در چه مرحله‌ای قرار دارد؟

هنوز اسمی ندارد و یک فصل بزرگ از آن را تمام کرده‌ام. عمده این داستان در شهر ایلام و یکی از مناطق عشایری استان اتفاق می‌افتد و تمام عناصر داستان کودک و نوجوان را در خود دارد. البته کار سنگینی است و در حال حاضر مشغول مطالعه اسناد تاریخی و مرور وقایع بازه زمانی داستان هستم. دوست دارم در عین حال که یک داستان واقعی را با عناصر داستانی تعریف می‌کنم، تاریخ ایلام و شخصیت‌های برجسته واقعی را نیز در آن بگنجانم.

کردپرس: از دیگر کارهای جدیدتان چه خبر؟

کتاب «شیرشکار» را دارم که به زندگی سردار شهید مرتضی ساده‌میری معروف به «مرتضی هلتی» در قالب مصاحبه با خانواده، دوستان و هم‌رزمان او می‌پردازد. انتشارات سوره‌ی مهر قرار است آن را منتشر کند و بیش از 400 صفحه است. امیدوارم کتاب متفاوتی باشد چون کارهای متفاوتی روی سبک و سیاق آن انجام داده‌ام که خدا کند مردم بپسندند و شرمنده شهید هلتی نشوم.

به گزارش کردپرس، رمان نوجوان «مهر مهران» در 160 صفحه توسط انتشارات سوره‌های عشق و با قیمت 12 هزار تومان روانه بازار نشر شده است.

قسمتی کوتاه از رمان «مهر مهران»:

با چند بقچه‌ي بزرگ لباس و کيسه‌هايي که دستمان بود رفتيم ايلام. ميني‌بوس ما را در کانون پياده کرد. پدربزرگ هر چه به راننده گفت که ما استانداري مي‌رويم قبول نکرد. گفت: «همه‌ي مهراني‌ها رو اين‌جا اسکان داده‌ن.»

پدربزرگ عصباني شد و گفت: «مگه من بي‌کس و کارم که بيام اردوگاه و جاي مردم رو تنگ کنم؟ نصف بيشتر ايلام قوم و خويش دارم.»

راننده با پول هم راضي نشد ما را برساند و از همان‌جا سر و ته کرد و به مهران برگشت. کانون، خيلي شلوغ بود و با اين‌که جاي وسيع و پردرختي بود اما به نظر نمي‌رسيد گنجايش همه‌ي مردم مهران را داشته باشد. ننه‌حوريه گفت: «ما هم مثل بقيه همين‌جا بمونيم.»

پدربزرگ با تغيّر نگاهش کرد. ننه‌حوريه باز گفت: «چند روز که بيشتر نيس.»

پدربزرگ تند گفت: «تو بگو يه روز.»

ننه‌حوريه بالاخره گفت که چرا اين پيشنهاد را داده: «از اين بهتره که بريم سر اون بدبخت آوار بشيم.»

پدربزرگ بي‌آن‌که جوابش را بدهد، به پدرم گفت: «قدير، يا علي! بايد پياده بريم.»

خودش بقچه‌اي را بر دوش انداخت و پدرم دو بقچه را روي کول گذاشت و کيسه‌اي را هم دست ديگرش گرفت. تا ما به خود بياييم و هر کدام چيزي با خود ببريم، پدربزرگ از ما دور شده بود. خودمان را دوان‌دوان به او رسانديم. چند قدم نرفته بوديم که پيکان‌بار سفيدي کنارمان توقف کرد. راننده به پدرم گفت: «سلام عاموزا. از مهران اومدين؟»

پدر بقچه‌ها را زمين گذاشت و گفت: «سلام خالو. بله، تازه رسيديم.»

مرد که معلوم بود دو سه روزي هست که ريشش را تيغ زده و حالا نوک نقره‌اي موهاي صورتش بيرون زده بود، گفت: «من و وانتم در خدمتيم اگه جايي مي‌رين.»

پدر لحظه‌اي به پدربزرگ نگاه کرد. پدربزرگ جلوتر آمد و با راننده وانت، چاق‌سلامتي کرد و گفت که کجا مي‌رويم. راننده با خوش‌رويي از ماشين پياده شد و بقچه‌ها را پشت وانت گذاشت و گفت: «اگه تشريف بيارين منزل خودم بي‌نهايت خوشحال مي‌شم. اگه هم نه، تا هر جا که بخواين مي‌رسونمتون.»

خبرهای مرتبط

دیدگاه کاربران

۰ نظر
امتیاز:
— (۰)
دیدگاه‌های ارسال‌شده پس از تأیید ناظران منتشر خواهند شد.