گفتگو ۱۳۹۹/۰۳/۱۷ ۱۳:۳۳ زمان مطالعه: 28 دقیقه ★ — (۰)
اندازه متن:
تلگرام واتساپ

شهید عبدالرضا اسماعیلی، فرمانده اولين گردان سازمان يافته ايلام

سرویس ایلام - امروز 17 خرداد سال‌روز شهادت گمنام‌ترین سردار استان ایلام شهید عبدالرضا اسماعیلی است؛ کسی که به روایت تاریخ دفاع مقدس، اولین فرمانده گردان سازمان یافته سپاه ایلام است.

به گزارش خبرگزاری کردپرس، سردار شهيد عبدالرضا اسماعيلي در سال 1339 در ايلام به‌ دنيا آمد و با از دست دادن پدر خود در کودکي متحمل سختي ‌هاي زيادي شد. او از طرف پدر منسوب به ایل کلهر و از سمت مادر منسوب به ایل شوهان بود. وی در جريان انقلاب اسلامي يکي از فعالان انقلابي در ايلام بود و با شروع جنگ تحميلي ابتدا به ارتش رفت و در عمليات بازي ‌دراز شرکت کرد و زخمي شد و سپس ارتش را رها کرده و به سپاه ايلام پيوست. او از نخستين فرماندهان گردان در استان ايلام بود. اسماعيلي در 17 خرداد 1375 در حين مأموريت در منطقه چنگوله بر اثر سانحه تصادف به شهادت رسيد. مزار اين سردار شهيد در گلزار شهداي صالح‌ آباد قرار دارد. برای آشنایی بیشتر با این فرمانده شهید، گفتگوی من با «حاج حسین قادری»، از هم‌رزمان فقید این سردار شهید برای نخستین بار در کردپرس منتشر می‌شود.

کردپرس: از آشنایی خود با شهید عبدالرضا اسماعیلی بگویید که کجا بود؟

آشنایی من و عبدالرضا در زمان تشکیل تیپ امیرالمؤمنین(ع) بود. آن زمان مقر تيپ را نزديک سه ‌راهي جندالله برده بودند. جايي بود نرسيده به صالح ‌آباد که در گويش محلي به آن دامنه گَچَه مي ‌گويند. ما را به آن‌جا معرفي کردند. در اين مقر يک گردان به نام گردان شهيد بهشتي مستقر بود.

کردپرس: گردان 503؟

آن زمان شماره نداشت و به آن فقط گردان شهيد بهشتي مي‌ گفتند. گردان بزرگي بود و چهار گروهان به نام‌هاي حزب ‌الله، جندالله، ثارالله و حر داشت که با گروهان حبيب بن مظاهر جمعاً پنج گروهان مي‌ شدند. گروهان حبيب بن مظاهر بيشتر از گروه ‌هاي پيرمرد و انتظامات و غيره تشکيل شده بود. مقر تدارکات تيپ نرسيده به صالح آباد، بعد از تعدادي ساختمان‌هاي جنگ‌ زده قرار داشت. اين چهار گروهان نوبتي به مهران مي‌ رفتند. تيپ تازه داشت شکل مي‌گرفت و هنوز بقيه‌ گردان‌ها به آن ملحق نشده بودند.

کردپرس: فرمانده‌ گردان چه کسي بود؟

فرمانده‌ گردان شهيد بهشتي آن زمان عبدالرضا اسماعيلي بود. قبل از عمليات والفجر 3 و در حالي که قرارگاه تيپ در بانروشان بود و داشتند کم ‌کم آن را آماده ‌سازي مي‌ کردند، گردان شهيد بهشتي اولين گردان سازمان‌ يافته‌ ايلام بود. از لحاظ نظامي گردان شهيد بهشتي يک گردان بعلاوه بود چون چهار گروهان رزمي و يک گروهان انتظامات داشت. عبدالرضا اسماعيلي اولين فرمانده گرداني بود که به صورت کلاسيک مي ‌توان به آن فرمانده گردان گفت. خط پدافندي ما در منطقه مهران تا قبل از عمليات والفجر3 از لحاظ نظامي يک خط ناپيوسته بود. يعني ما يک خط مستحکم دفاعي نداشتيم که به هم وصل باشند. پايگاه پايگاه بوديم. در مورد فرمانده گردان شهيد بهشتي، آقاي عبدالرضا اسماعيلي بايد بگويم که يکي از فرماندهان شايسته، لايق، شجاع، خوش ‌اخلاق و خوش ‌برخورد سپاه ايلام بود. يکي از خصوصياتش به عنوان فرمانده اولين گردان تيپ اميرالمؤمنين(ع) اين بود که هيچ‌ گونه دلبستگي به دنيا و مقام نداشت. قبل از سپاه مدتي در ارتش و در منطقه‌ گيلان‌غرب، تکاور بود و چند بار در همان سال‌هاي اول جنگ مجروح شد. از لحاظ جسماني، يک آدم فوق ‌العاده قوي بود. يک هيکل درشت و ورزيده داشت و خيلي توانمند بود. عبدالرضا شوخ ‌طبع بود. قدرت جذابيت او زياد بود. يک آدم جاذب بود. من با همان برخوردهاي اول، شيفته او شدم. بعداً دوست شديم و رفت ‌و آمد خانوادگي پيدا کرديم؛ به ‌ويژه از دوران هم ‌رزمي ‌مان در گردان501 مقداد در چنگوله که من خاطرات بسياري درباره‌ او دارم. من چه زماني که يک رزمنده‌ي ساده بودم و چه زماني که بعدها فرمانده گردان شدم، همچنان احترام او را داشتم. يکي از ويژگي ‌هايش اين بود که اصلاً اهل نگه داشتن مسئوليت نبود. يادم هست که بعد از پذيرش قطعنامه، خيلي ناراحت گفت: من اين سوييچ ماشين دستم است؛ آن را مي‌ گذارم و مي ‌روم. مطلقاً دنبال دنياگرايي نبود. او را با توجه به توانمندي‌ هايي که داشت، در بين پاسدارها به ‌عنوان فرمانده گردان انتخاب کردند. افراد ديگري هم داشتيم که از نيروهاي قديمي سپاه بودند و قبل از ما در سال‌هاي 58 و 57 رفته بودند ولي آقاي اسماعيلي آدم توانمندي بود. هم از لحاظ رزمي توانمندي داشت، هم از لحاظ مديريتي کنترل مي ‌کرد و هم فرد شجاعي بود. آن گرداني که اين خط طولاني، از کنجان‌چم تا امام‌زاده سيدحسن(ع) مهران تحويلش بود، فرماندهي ‌اش واقعاً کار هر کسي نبود؛ آن هم با نيروهاي بسيار کمي که در اختيار داشت؛ با آن امکانات خيلي کم و مهمات ناچيز. ما آن‌جا نان خشک مي ‌خورديم. فرماندهي چنين گردان بزرگ و کم‌امکاناتي از هر لحاظ سختي ‌هاي زيادي داشت؛ از لحاظ تدارکاتي، آتش، امکانات و خيلي چيزهاي ديگر. آن زمان آقاي اسماعيلي چه پشتيباني و آتشي در اختيارش بود؟ آيا يک توپخانه‌ خيلي مجهز داشت؟ اصلاً. واقعاً فرماندهي کردن در آن سال‌ها خيلي سخت بود، کار هر کسي نبود اما آقاي عبدالرضا اسماعيلي به راحتي گردان شهيد بهشتي را اداره مي ‌کرد. نکته‌ ديگر اين ‌که هيچ ‌وقت در خطِ ما يک گردان کامل مستقر نبود؛ به اصطلاح نظامي يک گردانِ منها آن‌جا بود و در مقابلش، حداقل دو تيپ عراق در مهران خط پدافندي داشتند. يک فرمانده‌ لايق به نام عبدالرضا اسماعيلي در رأس اين گردان قرار گرفته بود که به ‌راحتي و خوبي مي‌توانست آن را کنترل و مديريت کند. من همان روز اول که ديدمش اين را فهميدم. هميشه خودش در اين خط ناپيوسته حضور داشت و من مادامي که در خط بودم، او را مي ‌ديدم که اغلب با موتور از پايگاه‌ها سرکشي مي ‌کند. از پاسدارهاي قديمي هم در آن‌جا آقاي الله‌نور نوراللهي، محمدتقي قاسمي و اقبال نصيري را ديدم.

کردپرس: کمی از فعالیت‌های شهید اسماعیلی در این برهه بفرمایید.

آقاي عبدالرضا اسماعيلي که فرمانده گردان بود، بيشتر توجهش به پايگاه باغ کشاورزي بود. معمولاً آن ‌جا حضور بيشتري داشت. خودش در گشت و شناسايي هم شرکت مي ‌کرد؛ به‌ ويژه به سمت پايگاه دراجي عراق که حوالي مقر باغ کشاورزي بود. معمولاً خودش با بچه‌هاي اطلاعات به شناسايي مي ‌رفت. با تدبيري که داشت، صبح قبل از ساعت شش مي ‌رفتند و تعدادي گلوله بر سر پاسگاه دراجي عراق خالي مي ‌کردند و سريع بر مي‌ گشتند. عبدالرضا اين حرکت‌ هاي ايذايي را با توجه به توانمندي خيلي خوب دشمن و پشتيباني قدرتمندشان براي تقويت روحيه‌ نيروهاي خودي و تضعيف نيروهاي دشمن انجام مي ‌داد.

کردپرس: او در والفجر 3 هم بود؟

بله. ایشان در این عملیات شرکت داشت. پس از این عملیات که گردان‌ها را شکل دادند، فرماندهي گردان قديمي شهيد بهشتي که با چهار گروهان گاهي يک گردان بعلاوه بود، به شهید جاسم امامي رسيد. البته عبدالرضا اسماعيلي خيلي دنبال مسئوليت و اين چيز‌ها نبود؛ يک مدتي که کار خود را انجام داد و گردان را تشکيل داد، دوست داشت فرد ديگري فرمانده‌ گردان شود. عبدالرضا يک مدتي به قرارگاه آمد و مدتي هم در سپاه ناحيه ايلام و داخل شهر مستقر شد.

کردپرس: این آخرین هم‌رزمی شما با او بود؟

خیر. بعدها در سال 63 که من در گردان 501 مقداد بودم، ایشان هم به این گردان آمد و جانشين گردان شد. فرماندهي يک گروهان را به او دادند ولي قبول نکرد. عبدالرضا با روحياتي که داشت دنبال اين چيزها نبود. وقتي هم چيزي مي‌ گفت، تصميمش عوض نمي ‌شد. آقاي کرمي که فرمانده لشکر بود، خوب عبدالرضا را مي‌شناخت و خيلي دوستش ‌داشت. با اين‌ که عبدالرضا بيشترين انتقاد را به او مي‌ کرد ولي حاجي کرمي بيشترين علاقه را به عبدالرضا داشت. از روحيات او خوشش مي‌آمد. عبدالرضا اسماعيلي فردی مصلحت‌ گرا نبود. آدم رکي بود و از لحاظ اخلاقي، هيچ وقت پنهان‌ کاري در کارش نبود. عبدالرضا اگر بلانسبت بدترين کار را هم انجام مي‌ داد، مي ‌گفت من اين کار را کرده‌ام. يعني اصلاً اين نبود که چيزي را در خفا انجام دهد. آنچه را که خدا از آن خبر داشت، تمام انسان‌ هاي اطرافش هم از آن خبر داشتند. خيلي حرف است و واقعاً به نظرم اين اخلاق، افتخاري است که به‌راحتي نصيب هر کسي نمي‌شود. مي‌ديدم که بعضي از فرماندهان مثلاً به نيروها مرخصي مي‌ دادند و بعداً حاشا مي‌ کردند؛ ولي عبدالرضا اين‌ طور نبود و مي‌ گفت من فلان کار را کرده ‌ام، من اين سنگر را جا به ‌جا کرده ‌ام. محکم هم مي ‌ايستاد. مثلاً آقاي خادمي که فردي عملياتي و ماهر بود، اگر يک سنگر عراقي يا خودي اضافه يا کم مي‌شد، زود مي‌فهميد و بازخواست مي‌کرد. مي‌گفت: چرا اين سنگر را اضافه کرده‌ايد؟ بعضي اگر ترس ‌داشتند، مي‌گفتند: خودت سري قبل گفتي! ولي عبدالرضا اين ‌طور نبود؛ مي‌ گفت من فرمانده ‌ام و تشخيص داده ‌ام که اين کار را يا آن کار را بکنم و دليل هم براي کارم دارم، من 50 نفر به مرخصي فرستاده ‌ام و دليل هم دارم، من فلاني را انتقالي داده ‌ام، من فلان مسئوليت را به فلاني داده ‌ام. هيچ کسي در جلسات به اندازه او حرف ‌هاي خودش را رک نمي ‌گفت. در ميان فرماندهاني که در استان ايلام داريم، کسي نمي ‌تواند بگويد که رفتار منتقدانه‌اش مثل عبدالرضا بوده. او مشکلات، انتقادات و واقعيت ‌ها را در جلسات مي ‌گفت ولي همه او را دوست داشتند. هيچ وقت فرمانده‌ لشکر، جانشين لشکر، فرمانده‌ تيپ و... از او ناراحت نمي ‌شدند چون مي ‌دانستند عبدالرضا از روي صداقت و دلسوزي حرف مي زند. او واقعاً باوفاترين دوست من بود. عبدالرضا يکي از کساني بود که فقط با خدا معامله مي ‌کرد. من وقتي از سال 63 در گردان501 مقداد با او هم‌رزم شدم، در وجود عبدالرضا حل شده بودم؛ يعني کاملاً مي ‌شناختمش. شبانه که در مقر گردان مي‌ خواستيم بخوابيم، خيلي شوخي مي ‌کرد؛ مخصوصاً با آقاي فرج تعميرکاری. آقاي فرج تعميرکاری خيلي مخلص و عزيز بود ولي گاهي از لحاظ لفظي اشتباهاتي مي‌ کرد که عبدالرضا قهقهه مي ‌زد و آن‌ها را تکرار مي‌ کرد؛ البته در حضور خودش نه پشت سر. آقاي تعميرکاری عادت داشت شب در خواب تکان بخورد. خودش براي من و عبدالرضا نقل مي ‌کرد که در بچگي، پدرش يک بارِ هيزم آورده و چند تا از آن‌ها را اطرافش گذاشته تا تکان نخورد. يک شب عبدالرضا جاي من را کنار جاي آقاي تعميرکاری انداخته بود. وقتي داخل رفتم ديدم دارد مي‌ خندد. آقاي تعميرکاری باز هم غلت خورده بود روي جاي من. عبدالرضا واقعاً مرا هم خيلي دوست ‌داشت و بعدها با هم ارتباط خانوادگي پيدا کرديم. او اولين فرمانده گردان پياده در تيپ بود ولي مسئوليتي را که در مقداد به او دادند قبول نکرد. حتي فرماندهي گردان را هم قبول نمي ‌کرد. مي‌گفت: من جانشين مي‌ شوم تا مسئوليتم کمتر شود. او گر چه خودش به زبان نمي ‌آورد ولي بنا به شناختي که از او داشتيم، مي ‌دانستيم که عبدالرضا با قبول نکردن فرماندهي، مي‌ خواهد در پيشگاه خداوند کمتر مورد بازخواست قرار بگيرد. او عملاً کار فرماندهي گردان را انجام مي ‌داد ولي مي‌ خواست اسمش نباشد. او دنبال اسم و رسم و نام ‌آوري نبود. يک بار قرار شد به يکي از بچه ‌ها مسئوليت بدهند و عبدالرضا علناً از آن شخص پشتيباني کرد. ماجرا اين بود که آن فرد قبلاً در گرداني ديگر بود و آن‌جا مسائلي پيش آمده بود و با آقاي خادمي درگيري ‌هايي داشت. من يادم هست آقاي خادمي خيلي سخت دنبال اين بود که به آن فرد مسئوليت ندهند، ولي عبدالرضا گفت: نه! من به عنوان فرمانده‌ گردان تشخيص مي‌ دهم که اين فرد مي‌ تواند. قرص و محکم ايستاد و ملاحظه‌ اين را نکرد که آقاي خادمي جانشين تيپ است و ممکن است فردا با او برخورد کند. گفت: اگر نمي ‌خواهيد، يک سوييچ ماشين از فرماندهي گردان در اختيار من است که آن را روي ميز مي ‌گذارم و مي ‌روم جاي ديگري خدمت مي ‌کنم. از اين کارها زياد مي‌ کرد. حتي يک مدتي به قرارگاه رفت و راننده‌ ماشين يخ شد!

کردپرس: شنيده‌ ام که شهيد اسماعيلي درگيري ‌هايي با فرمانده‌ لشگر داشته. درست است؟

داشت ولي منطقي. حاجي کرمي خيلي او را دوست داشت. با او به شوخي کشتي مي‌ گرفت يا مچ مي انداخت يا «شاه وزيرَکي» بازي مي ‌کرد. عبدالرضا چنين خصوصياتي داشت و من وقتي کنارش بودم واقعاً لذت مي ‌بردم. وقتي عبدالرضا کنارم بود، احساس آرامش به من دست مي‌ داد. او متأهل بود و از من سن و سالش بيشتر بود ولي عزت و احترام آدم را رعايت مي‌ کرد. براي نيروهايش احترام قائل مي ‌شد. قدرت جذابيت عبدالرضا خيلي زياد بود و به نظرم دافعه‌ او خيلي کم بود. هر کسي که يک مسافرت با او مي ‌رفت، شيفته اخلاقش مي ‌شد. او خيلي سريع دوست مي‌ گرفت. يک بار بعد از جنگ با هم به آبادان رفتيم. آن‌جا يک شبانه ‌روز بيشتر نمانديم. در همان زمان کوتاه با آقاي حيدرپور که يک فرمانده‌‌ تيپ شيرازي بود آشنا شديم. او شيفته‌ اخلاق عبدالرضا شد و تا مدت‌ ها، هر وقت به دوستانش در سپاه ايلام مثل سردار عظيمي زنگ مي ‌زد، احوال عبدالرضا را مي‌ پرسيد. او بدون ريا و غرور بود. اگر به منزلش مي‌ رفتي تعارف و تکلف نمي‌ کرد. مي‌گفت مثلاً «توليه» يا نخود يا عدس داريم؛ اگر مي ‌خواهي بيا بخور. اهل تعارف نبود که برود انواع و اقسام غذا را بياورد. و دست آخر هم بايد بگويم که آقاي اسماعيلي خيلي خيلي شوخ‌طبع بود و بچه‌ها خيلي او را دوست داشتند.

کردپرس: آقاي اسماعيلي جانشين گردان501 مقداد بود؟

آن زمان بله. جانشين آقاي تعميرکاری بود. بعد از مدتي حول و حوش شهريورماه آقاي تعميرکاری از گردان رفت و مسلماً گزينه‌ بعدي براي فرماندهي گردان عبدالرضا بود ولي هر چه به او گفتند، قبول نکرد. مجبور شدند آقاي غيوري را بياورند تا فرمانده گردان شود. عبدالرضا هم در گردان بود. در این زمان من مدتی به ایلام مأمور شدم و وقتی برگشتم مرا به گردان دیگری به اسم ابوذر فرستادند. حدود يک ماه در گردان ابوذر بودم که آقاي عبدالرضا اسماعيلي متوجه شد مرا به اين گردان فرستاده ‌اند. او سعي کرد مرا به گردان مقداد برگرداند. آقاي علي غيوري هم اعتراض کرد ولي عبدالرضا بيشتر پيگير بود. رفته بود پيش آقاي اختياري مسئول انسانی. گفته بود قادري نيروي ما بوده و ما خودمان او را براي سه ماه به مأموريت فرستاده‌ ايم. حالا که تازه مأموريتش تمام شده و برگشته، چرا او را به جاي ديگري فرستاده ‌اي؟ بعد رفته بود پيش آقاي نوراللهي در ستاد تیپ و از آن‌ جا هم اعتراض شديدي به فرمانده‌ تيپ، حاجي کرمي کرده بود. عبدالرضا روي برگرداندن من به گردان مقداد خيلي پافشاري کرده بود تا اين‌که آقاي اختياري قبول کرده بود. آقاي اختياري خيلي عبدالرضا را دوست داشت و به او قول داده و گفته بود يکي را به جاي من به ابوذر مي ‌فرستد. دقيقاً 28 روز از عضويتم در گردان ابوذر گذشته بود که براي تسويه کردن از ابوذر، به فرمانده گردان نامه دادند و من به گردان مقداد برگشتم اما من که آمدم، مدتي بعد عبدالرضا از گردان به قرارگاه رفت.

کردپرس: درست است که شهید اسماعیلی اهل شوخی بین رزمنده ها بود؟

بله. همین ‌طور است. در گردان مقداد همه اهل شوخی بودند. مثلاً يکي از شوخي‌هاي آقاي غيوري با محمود فتح ‌الهي، از رزمنده های باصفا اين بود که وقتي براي دو ساعت مرخصي مي‌ آمد، غيوري مي‌ گفت: بله، دو ساعت مرخصي جهت گَشتَلي (ولگردی) براي آقاي فتح‌ الهي بنويسيد. يکي از شوخي‌ هاي ما در گردان همين «دو ساعت جهت گشتلي براي فتح الهي» بود. اين جمله سر زبان‌ ها افتاده بود و مخصوصاً آقاي عبدالرضا اسماعيلي اين گَشتَلي را سوژه و با فتح ‌الهي شوخي مي ‌کرد. عبدالرضا کلاً خيلي با بچه‌ ها قاطي بود؛ بيش از حد. يکي دو بار با او به صالح ‌آباد رفتيم. موقع برگشت مي‌گفت: فتح الهي، برويم منزلتان يک چايي بخوريم. آقاي اسماعيلي اهل تعارف و تکلف نبود. يکي از دوستان جديدمان، آقاي شريف ‌زاده از روستاي زنجيره‌ عليا که تازه به 501 آمده بود هم خيلي شوخ بود و قدي بلند و هيکلي داشت. شريف‌ زاده و عبدالرضا زود با هم جور شدند. برايمان تعريف کرده بود که يک بار در ايلام، عبدالرضا به شريف‌زاده گفته: برويم منزل ما، ناهار توليَه داريم. شريف‌زاده هم گفته بود: خيلي دوست دارم. شريف‌زاده گفت: آن روز من و عبدالرضا سه مَن بوراني توليه را با 12 نان خورديم! عبدالرضا تعارف و تکلف نداشت. بين من و چند نفر از دوستان مثل آقايان جوزعلي ملکي، علي ‌محمد جمشيدي، باقر جم ‌زاده، منصور غلامي، عبدالحسين مرادي، محمود فتح ‌الهي، عبدالرضا اسماعيلي، علي غيوري و... چنان صميميتي به‌ وجود آمده بود که هيچ ‌کدام دوست نداشتيم مرخصي برويم. در رأس همه‌شان نيز عبدالرضا قرار داشت. دل نمي ‌کنديم از دوستان. همه بچه‌ها عزيز بودند. ما خيلي به منزل هم مي ‌رفتيم. پدرم هميشه به من مي‌ گفت: اگر اين دوستانت را بياوري تا من برايشان قرباني کنم، خوشحال مي‌شوم. يک بار ده دوازده نفري تصميم گرفتيم به روستاي ما در بولي برويم. هنوز بهار بود و گنجوان آب و هواي خوبي داشت. گفتيم تا قبل از شروع ماه رمضان يک سر به خانه‌ روستايي ما در گنجوان بزنيم. رفتيم و کنار يک آب جا انداختيم و طبيعت را گشتيم. آن‌جا يک بنده خدا آمد و گفت: مرا سوار ماشينتان مي‌کنيد؟ آقاي اسماعيلي گفت: اگر قادري اجازه بدهد تو را سوار مي کنيم. من تعجب کردم که چرا عبدالرضا اين حرف را مي ‌زند؟ به هر حال او جانشين گردان و فرمانده ماست و ما بايد از او اجازه بگيريم. همه‌ بچه‌ها تعجب کردند. آن فرد را سوار کرديم و به جايي که مي ‌خواست برود رسانديم. بچه‌ها از عبدالرضا پرسيدند: چرا اين حرف را زدي؟ گفت: مي ‌دانيد چرا اين حرف را زدم؟ اين‌جا چه کسي مرا مي ‌شناسد؟ منِ عبدالرضا اسماعيلي چه ربطي به مردم گنجوان دارم؟ من اين حرف را زدم تا مردم اين‌ جا براي قادري احترام قائل شوند و قدر او را بدانند.

کردپرس: این جو تا کی ادامه داشت؟

تا جايي که من به ياد دارم، در تاريخ 18 خرداد 64 به منطقه‌ چنگوله اعزام شديم. آن موقع آقاي علي غيوري از گردان رفته بود و در گردان دژبان خدمت مي ‌کرد. فرماندهان تيپ هر کاري کردند، عبدالرضا فرماندهي گردان مقداد را قبول نکرد. اصرار که زياد شد او هم از گردان پيش علي غيوري به دژبان رفت.

کردپرس: تکليف فرماندهي گردان چه شد؟

آقاي جاور را فرستادند که ایشان دو هفته ماند و دوباره به گردان505 محرم برگشت. ما با اصرار خودمان گفتيم بايد آقاي اسماعيلي برگردد که ايشان هم به‌ عنوان فرمانده‌ گردان برگشت. وقتي آقاي اسماعيلي آمد، ما همه ‌مان خوشحال شديم. چون دوستمان بود و با آمدنش جمعمان تکميل شد. خوشبختانه ايشان قانع شد و آمد مستقر شد. اگر نمي ‌آمد، دلتنگش مي ‌شديم. حقيقتاً زماني که آقاي اسماعيلي به گردان برگشت، احساس آرامش خوبي به من دست داد. من حس خاصي به او داشتم. وقتي کنار او بودم احساس آرامش مي کردم. شجاع و نترس بود و از لحاظ برخورد و رفتار، يک رفتار خداپسندانه داشت و اصلاً اهل تعارف و تکلف و پنهان ‌کاري نبود. آن‌چه که از ديد مردم عيان بود، همان هم در ديد خدا بود. اهل مصلحت ‌انديشي و اين کارها هم نبود. کسي نبود که در کار عملياتي خودش را گم کند و اگر اتفاقي پيش مي‌ آمد، سعه صدر داشت. احساس مي‌ کردم آقاي اسماعيلي يک تکيه ‌گاه است. از وقتي که به گردان برگشت، دوستي و رفاقتمان نيز بيشتر شد و من بيشتر به عمق بزرگواري عبدالرضا پي بردم. در چنگوله با هم رفيق شديم و معاشرت و رفت و آمد با هم پيدا کرديم. يک مدتي که براي گردان، جانشينِ رسمي معرفي نکرده بودند، من به او کمک مي‌کردم. من مجرد بودم و خيلي کم به مرخصي مي‌رفتم براي همين به آقاي اسماعيلي مي‌گفتم: تو متأهلي، برو به خانه سر بزن؛ من هستم. خدا مي‌ داند عين دو برادر بوديم. در چنگوله رابطه‌ بسيار خوبي داشتيم. علاوه بر اين‌که دوست و رفيق بوديم، در کنار آقاي اسماعيلي بودن برايمان شادي داشت.

کردپرس: از شوخی‌هایش بگویید.

يکي از خصوصيات بارزش همين شوخي‌هايش بود. يادم هست در همين دوراني که در چنگوله بوديم، يک شب من و عبدالرضا هر دويمان بالاي سنگر جا انداخته و خوابيده بوديم. داخل سنگر خوابمان نمي ‌برد. ماه شب چهارده به درشتي و پرنوري در آسمان مي‌ تابيد. بچه‌ ها خوابيده بودند. همان‌ طور که دراز کشيده بوديم و به آسمان نگاه مي ‌کرديم، خيلي با هم حرف زديم. عبدالرضا يکهو گفت: بيا اين بچه‌ هاي تبليغات را سر کار بگذاريم! گفتم: چه ‌کار کنيم عبدالرضا؟ گفت: يک شوخي باهاشون بکنيم تا شاد باشند و بخندند. جبهه که فقط گريه نيست. گريه جاي خودش را دارد، ما بايد بخنديم. بايد بچه ‌ها را شاد کنيم. هدفمان هم که تمسخر کسي نيست. البته آقاي اسماعيلي کسي نبود که ديگران از او برنجند يا بگويند ما را مسخره مي کند. کسي از رفتار او مطلقاً اين برداشت را نداشت. در خط، مقر تدارکات و تبليغات در کنارمان بود، سنگر تعاون هم داشتيم و يک سري سنگرهايي مربوط به پرسنلي و اين‌ها که حول و حوش سنگر فرماندهي گردان بودند. مخابرات هم در کنارمان بود. پرسيدم: چه کنيم؟ گفت: بيا آن ‌ها را بيدار کنيم و بگوييم وقت اذان است. ببينيم چه‌کار مي ‌کنند! از فکرش خوشم آمد ولي گفتم: ناراحت نشوند؟ گفت: بد است دو رکعت نماز بخوانند؟ اين که شوخي بدي نيست، يک شوخي اسلامي است! آقاي حسن کاوري از ايل شوهان، يک سرباز اهوازي به نام مجيد يا حميد سعدوني و يکي دو طلبه در تبليغات داشتيم. اين طلبه‌ ها معمولاً بين گروهان‌ ها مي‌رفتند و بحث احکام و غيره داشتند. آقاي اسماعيلي حدود ساعت دوازده و نيم يا يکِ صبح آن ها را براي نماز از خواب بيدار کرد. من هم با او رفتم. خيلي خنده ‌ام گرفته بود وقتي ديدم مسئول تبليغات با همان حالت خواب‌آلود سراغ موتور برق رفت و آن را روشن کرد و از بلندگو اذان صبح گفت. نگهبان ‌ها و کساني که آن اطراف بودند و صداي بلندگو را مي‌شنيدند همه تعجب کرده و مي‌گفتند: اين‌جا چه خبر است؟ فرمانده‌ گروهان ‌ها بيشتر شک کرده و گفته بودند اين حتماً کار عبدالرضاست. خلاصه آن ‌ها اذان را پخش کردند. من وقتي بيشتر خنده ‌ام مي‌آمد که کنار تانکر ايستاده بودم و آن‌ها براي وضو گرفتن مي ‌آمدند. به من مي ‌گفتند: صبح به‌ خير برادر! من به اين صبح به ‌خير گفتنشان خيلي خنده ‌ام مي ‌گرفت. خلاصه اذان را گفتند و طلبه‌ ها به اتفاق آقاي کاوري و سعدوني نمازشان را خواندند و دوباره خوابيدند. من و عبدالرضا اسماعيلي هم به بالاي سنگر برگشتيم و تا موقع اذان صبح خوابيديم. ما با اين‌که دير خوابيديم ولي موقع اذان صبح بيدار شديم. تقريباً شايد ده دقيقه از وقت اذان گذشته بود. رفتم سنگر تبليغات و بالاي سرشان ايستادم. سعي کردم بيدارشان کنم. سعدوني گفت: من که نماز خواندم، چند بار بايد نماز بخوانم؟ به او گفتم: آن که تو خواندي نماز شب بود، الان وقت نماز صبح است. با دلخوري گفت: من خودم اذان گفتم، نمازم هم خواندم؛ ديگر چرا مرا بيدار مي‌ کنيد؟ اين بنده خدا عرب ‌زبان و اهل اهواز بود و با آن لهجه‌ و حالت خواب آلودگي که اين چيزها را مي ‌گفت، من بيشتر خنده ‌ام مي ‌گرفت. صبح ماجرا را برايشان تعريف کرديم. وقتي متوجه شدند، خيلي خنديدند. عبدالرضا به آن ‌ها گفت: ضرر نکرديد. آن نماز هم پاي نماز شب بگذاريد. تا سه چهار روز، اين شوخي سر زبان ‌ها بود و با يادآوري ‌اش همه مي‌ خنديدند و شاد بودند. آقاي عبدالرضا اسماعيلي از اين شوخي‌ها زياد انجام مي‌داد. آيا مي‌توانم يکي ديگر از شوخي‌هايمان را تعريف کنم؟

کردپرس: البته.

گفتم که رمضان سال 64 در گردان501 مقداد و در قرارگاه چنگوله بوديم. چون ما به مأموريت آمديم و در چنگوله مستقر شديم، نتوانستيم روزه‌ واجب آن سال را کامل بگيريم تا اين‌که زمستان 64 از راه رسيد. يک روز آقاي عبدالرضا اسماعيلي به من گفت: قادري، از سال ‌هاي گذشته روزه‌ قضا داري؟ گفتم: چه‌ طور ندارم وقتي کلاً جبهه بوديم. عبدالرضا پيشنهاد داد: پس بيا با هم شروع کنيم روزه بگيريم. گفتم: شايد به گردان ما مأموريت بدهند؛ بايد حتماً از تيپ مجوز بگيريم که آيا ما ده روز اين‌جا هستيم يا نه؟ شايد فردا گفتند برويم مهران. عبدالرضا حرفم را تصديق کرد و گفت: درست مي ‌گويي. چيزي که من گفتم برابر با فتواي حضرت امام خميني(ره) بود که آن را قبلاً خوانده بودم. طبق اين فتوا رزمنده ‌هايي که مي ‌توانند در جبهه روزه بگيرند، بايد حتماً فرمانده ‌شان به آن‌ ها اجازه بدهد که آيا مي ‌توانند نيت ده روزه کنند يا نه؛ اگر چنانچه به مأموريت مي ‌رفتند و روزه‌شان ‌مي‌ شکست، چيزي بر گردنشان نبود و از آن ‌ها ساقط مي ‌شد. عبدالرضا گفت که اين موضوع را هماهنگ مي‌ کند. نمي ‌دانم با چه کسي ولي فکر مي ‌کنم با آقاي يحيي خادمي هماهنگ کرده بود که يک روز عبدالرضا گفت: با بچه‌ ها هماهنگ کردم که روزه بگيريم. خلاصه شروع کرديم به روزه گرفتن. نيت کرديم که از سال‌هاي گذشته، ده روز پانزده روز يا هر چه ‌قدر توانستيم روزه‌ قضا بگيريم. زمستان هم بود و روزه گرفتن خيلي سخت نبود. ما قصد ده روزمان تمام شد ولي باز آن را ادامه داديم. سنگري که ما داشتيم کف و ديوارش همه از چوب بود. روز اولي که شروع کرديم به روزه گرفتن، عبدالرضا روي تخته ديوار سنگر يک «ق» يعني قادري و يک «الف» يعني اسماعيلي نوشته بود. هر روز که روزه مي ‌گرفتيم، يک خط کوچک جلوي حروف مي‌ کشيد. عين حضور و غياب مدرسه، تيک مي ‌زد. از او پرسيدم: عبدالرضا، چرا اين کار را مي ‌کني؟ گفت: شايد از يادمان برود چه ‌قدر روزه گرفته‌ ايم ولي اين دمِ دستمان است. يک روز غروب، هنوز اذان نگفته بودند که عبدالرضا خودکارش را برداشت و خواست جلوي اسم هر کداممان يک خط جديد بکشد. آن روز قبل از خط کشيدن، آن ‌ها را شماره کرد. معمولاً اين کار را نمي‌ کرد. وقتي آن ‌ها را شماره کرد با تعجب ديد که براي من 12 خط بود ولي براي خودش 13 خط. گفت: قادري، من و تو که با هم روزه گرفتيم. من کي يک روز از تو اضافه گرفتم؟ گفتم: حتماً اشتباه مي کني. و دوباره خط ها را با هم شمرديم. درست مي ‌گفت؛ براي او 13 روز و براي من 12 روز بود. عبدالرضا گفت: من خودم همه‌ اين‌ها را تيک زدم! جريان چيست؟ هنوز در تعجب بود که يکهو انگار متوجه چيزي شده باشد گفت: فهميدم اين کار کيست! کار اون جوزعلي کچله! آقاي جوزعلي ملکي مسئول تدارکات گردان را مي‌ گفت. گفتم: نه بابا! اشتباه مي‌ کني عبدالرضا. گفت: نه، حتم دارم کار خودش است. در اين صحبت‌ ها بوديم که صداي اذان بچه‌ هاي تبليغات بلند شد. نماز را خوانديم و با هم افطار کرديم. مرتب مي گفت: من مي ‌دانم، اين کار جوزعلي است. قبلاً گفتم که مقر اصلي تدارکات ما در روستاي چنگوله بود ولي تدارکاتمان در خط هم يک مقر داشت که نزديک سنگر فرماندهي گردان بود و جوزعلي که مسئول تدارکات گردان بود، آن‌جا مي‌ ماند. آقاي محمدحسين شريف‌ زاده نيز با جوزعلي کار مي ‌کرد که به اتفاق هم، هر شب پيش ما مي ‌آمدند. من و عبدالرضا افطار کرديم و شب شد. طبق معمول هر شب، جوزعلي و آقاي شريف ‌زاده براي گپ زدن به سنگر ما آمدند. عبدالرضا به جوزعلي گفت: جوزعلي، چرا اين را خط زدي؟ تا عبدالرضا اين را گفت ديديم جوزعلي دست بر دهان خودش گذاشت و به خنده افتاد. معلوم شد کار خودش بوده. جوزعلي خيلي خنديد؛ شريف ‌زاده هم همين طور. شريف‌زاده گفت: عبدالرضا، کار جوزعليه! خودش برايم تعريف کرده که يک خط کشيده جلوي اسم تو. مي‌ خواست بداند آن را تشخيص مي ‌دهي يا نه. عبدالرضا حتي از نوع شوخي مي ‌دانست که چه کسي با او شوخي کرده است. ناگفته نماند که عبدالرضا با آقاي شريف ‌زاده هم خيلي شوخي مي‌ کرد. بيشتر هم موقع بازي شاه‌ وزيرکي. بعضي مواقع شب‌ ها همه بچه‌ هاي کادر و دوستان نزديک در سنگر گردان جمع مي ‌شديم و شاه ‌وزيرکي بازي مي‌ کرديم. بيشتر مواقع آقاي شريف ‌زاده دزد مي ‌آورد و ما سعي مي ‌کرديم عبدالرضا را پادشاه يا وزير کنيم. عبدالرضا دو کار براي تنبيه دزد انجام مي ‌داد، يا بايد سوارش مي ‌شد يا اين‌که پشت دزد را به ديوار سنگر مي ‌کرد و مي‌گفت دست‌ هايش را به ديوار بزند. در اين حالت آن فردي که دزد آورده بود تعادل نداشت و عبدالرضا زير دست و پايش مي ‌زد تا محکم به زمين بخورد. تنبيه سختي بود. يادم هست يک شب جوزعلي ملکي کبريت انداخت و دزد شد. جوزعلي قدش کوتاه بود. عبدالرضا شاه بود. رفت سوارش شد و به من گفت: قادري تو هم بيا ترکم بنشين! جوزعلي اعتراض کرد ولي عبدالرضا گفت: من شاهم و بايد وزير همراهم باشد! خيلي خنديديم آن شب. جوزعلي هم خيلي شوخ طبع بود. اين‌طور شوخي ‌ها و بازي ‌هايي داشتيم که لذت خاصي داشت. شب شعر هم داشتيم. هر کسي شعري مي گفت و نفر بعدي با حرف آخر بيت او شروع مي کرد و اغلب يک شعر اشتباهي مي ‌گفتند و ما مي ‌خنديديم. از تفريحاتمان تيراندازي با قناسه بود. هم مهارت مان بيشتر مي شد و هم حالت مسابقه ‌اي داشت. يک قناسه بود که آن را بين گروهان ‌ها مي‌ بردند. به جز اين هر ماه يک بار گوسفندي چيزي مي‌ خريديم و با هم کباب مي‌ کرديم و مي‌ خورديم. واقعاً دوران لذت ‌بخشي با هم داشتيم. آقاي جوزعلي ملکي قصاب خيلي خوبي بود و ذبح شرعي مي ‌کرد. يک بار به ‌عنوان هديه، بچه ‌هاي ايل شوهان برايمان يک بز آورده بودند. جوزعلي سرش را بريد و ديديم که خيلي لاغر است. نخورديمش. عبدالرضا گفت: بي‌ خيال؛ جوزعلي، آن را براي علي رشيدي در اطلاعات ببر! ما دوران خيلي خوبي در چنگوله داشتيم؛ يک دوران به ‌ياد ماندني که انصافاً لذت برديم. سردسته همه‌ کارها هم بيشتر عبدالرضا بود. او خيلي شوخ بود و از طرفي براي دوستانش احترام زيادي قائل بود. در همان سال 64 برادرم حسن ازدواج کرد. عبدالرضا گفت: محمدکريم را جاي خودمان مي ‌گذاريم و با هم به عروسي مي ‌رويم. منظورش آقاي محمدکريم لطفي بود که به‌تازگي به ‌عنوان جانشين گردان منصوب شده بود. من و او با آقاي جوزعلي ملکي براي عروسي حسن به بولي رفتيم. او مي‌ توانست در سه‌ راه جندالله از ما خداحافظي بکند و شب به خانه ‌اش در ايلام برود. ولي نرفت و شب در خانه‌ ما خوابيد. آن شب هم دست بر قضا شکمش درد شديدي گرفت که سريع او را به ايلام رسانديم. آپانديسش بود. مجبور شد جراحي کند.

کردپرس: اگر ناگفته ای از این دوران مانده لطفاً بفرمایید.

من گر چه قبل از مقداد تجربياتي داشتم ولي دوراني که در اين گردان بودم برايم درس ‌آموز بود، هم از لحاظ روحي و رواني و هم نظامي. علاوه بر آن، بايد بگويم که آن دوران مخصوصاً در کنار آقاي عبدالرضا اسماعيلي شيرين‌ ترين دوران خدمتم بود و يواش يواش رشد کردم؛ هم رشد فکري و هم از لحاظ تجربه، تجربيات خوبي به دست آوردم. حقيقتاً در گردان501 مقداد خاطرات فراموش ‌نشدني و خيلي شيريني برايم به جا مانده است. عشقم ماندن در چنگوله و فعاليت داشتن در آن‌جا بود. يک جو دوستانه و صميمي و برادرانه در گردان داشتيم. 501 محلي بود که خيلي از بچه ‌ها در آن رشد کردند. من در مورد خودم معتقدم که اوج رشدم و اوج اين‌که از لحاظ نظامي تغيير کردم، در گردان مقداد بوده است. ما در 501 کارهاي جالبي انجام داديم که يکي از آن‌ها خريد ميني ‌بوس براي گردان بود. آقاي اسماعيلي اين ايده را مطرح و کارهايش را آقاي محمدکريم لطفي پيگيري کرد. فرمانده‌ي تيپ، آقاي کرمي هم با ديد بازي که داشت، از اين ايده استقبال کرد و خوشحال شد. مقرر کرده بوديم که اگر توانستيم ميني ‌بوس بخريم، فقط متعلق به گردان باشد. آقاي جوزعلي ملکي کارتُني را به شکل صندوقچه درست کرد و رويش نوشت هداياي جبهه. هر کس براي بازديد از جبهه مي ‌آمد يا خود پاسدارها و بسيجي ‌ها پولي در کارتن مي ‌انداختند. اجباري هم نبود. من خودم هفت هزارتومان دادم که آن موقع خيلي زياد بود. پول که جمع شد، براي گردان يک ميني بوس با سهميه‌ دولتي خريديم. فکر کنم با هداياي جبهه و يک مقداري هم با نفوذ آقاي محمدکريم لطفي، 70 هزار تومان جمع کرديم. وقتي ميني ‌بوس را آوردند، روي آن نوشته بود: هديه‌ مردم آبدانان. فکر کنم مردم آبدانان هم براي خريد ميني ‌بوس پول گذاشته بودند. وقتي ميني ‌بوس آمد، آقاي عبدالرضا اسماعيلي همه ‌مان را دور هم جمع کرد و برايمان توضيح داد که اين ميني‌بوس متعلق به گردان است و کسي خارج از گردان در آن دخل و تصرف نمي‌ کند. وقتي حدود بيست نفر از بسيجي‌ها را به مرخصي مي‌ فرستاديم، ميني بوس آن‌ ها را به ميدان امام شهر ايلام مي‌ آورد و پياده مي ‌کرد. کساني هم که مرخصي‌ شان تمام شده بود و بر مي ‌گشتند، بايد ساعت دو بعدازظهر خودشان را به ميدان امام مي ‌رساندند. ميدان امام ساعت دو وعده گاه ما بود. راننده‌ ميني ‌بوس آن ها را از ميدان امام سوار مي ‌کرد و مستقيم به چنگوله مي ‌آورد. بسيجي هاي ما ديگر علاف نبودند؛ در چنگوله سلاح و تجهيزات خود را تحويل مي‌ گرفتند و با ميني ‌بوس يا تويوتا به گروهان ‌هاي خود مي ‌آمدند. کساني هم که در شهرستان ‌ها بودند، خودشان را به ميدان امام مي ‌رساندند. گردان‌ هاي ديگر هم يواش يواش اين کار را کردند و به کل تيپ تعميم پيدا کرد.

گفتگو و تنظیم: یاسر بابایی

خبرهای مرتبط

دیدگاه کاربران

۰ نظر
امتیاز:
— (۰)
دیدگاه‌های ارسال‌شده پس از تأیید ناظران منتشر خواهند شد.