خبر ۱۴۰۵/۰۷/۲۷ ۱۱:۰۶ زمان مطالعه: 7 دقیقه ★ — (۰)
اندازه متن:
تلگرام واتساپ
هر هفته یک کتاب؛

«بی‌قراری»؛ روایتی فراتر از مرزها

یادم نمی‌آید چند دقیقه است که آفتاب دست نوازشش را به صورتم می‌کشد و من گوشهٔ معبد خورشید کِز کرده‌ام و فقط انگشتانم ورق‌های کتاب را یکی پس از دیگری به جست‌وجوی ملک‌ناز کنار می‌زنند.

کرد پرس- صدای پای صاحب کافه یقهٔ پیراهنم را چنگ می‌زند و با سیلی محکمی من را به روزهای آخر پاییز سال ۱۴۰۵ برمی‌گرداند؛ اندوه نبودن حسین قلبم را می‌فشارد و حس کنجکاوی ابراهیم، چون شتری که عمو فؤاد ـ پدر محمد ـ تعریف کرده بود، به جانم افتاده و از زخم‌هایم خون می‌چکد، درست مثل همان‌جا که عمو فؤاد می‌گفت:

«می‌دانی حارصه چیست؟ یک کلمهٔ عربی است از خانوادهٔ حرص، حارص، احتراص. می‌دانی که شتر آن‌قدر صبور و پرطاقت است که می‌تواند سه هفته بدون آب و غذا در بیابان راه برود و راه برود؟! در بیابان، خارهایی هست که شترها بسیار دوست دارند. هر جا این خار را ببینند، با دندان آن را می‌کنند و شروع به جویدن می‌کنند. وقتی این خار با مزهٔ شور خون آغشته می‌شود، شترها لذت بیشتری می‌برند. هرچه بیشتر می‌خورند، خون بیشتری می‌ریزد و هرچه خون بیشتر می‌شود، شتر بیشتر و بیشتر از این خار می‌خورد. گویی که دیگر از خونِ خود سیر نمی‌شود. اگر مانعش نشوند، شتر از شدت خون‌ریزی خواهد مرد. این یعنی حارصه!

این رسم تمام خاورمیانه است، پسرم. انسان‌هایش در طول تاریخ یکدیگر را کشته‌اند و کشته‌اند، بی‌آنکه متوجه باشند که در حال ریختن خون خود هستند. از طعم خون خود مست می‌شوند.» ـ (از متن کتاب، ص. ۵۲)

زلفی لیوانلی در سال ۲۰۱۷ کتابی با عنوان Huzursuzluk منتشر کرد و کتاب چند ماه بعد از چاپ نخستین نسخه در ترکیه، از ترکی استانبولی به فارسی توسط مجتبی مرادی برگردانده شد و در نمایشگاه کتاب اردیبهشت‌ماه توسط «نشر ری‌را» از آن رونمایی شد.

این رمان با ترجمهٔ مجتبی مرادی از سوی نشر ری‌را و با ترجمهٔ پری اشتری از سوی بنگاه کتاب پارسه و همچنین به نام «اضطراب» با ترجمهٔ یاسمن پوری از سوی نشر نیماژ نیز در بازار کتاب موجود است؛ اما کتابی که ترجمهٔ روان، دقیق و درعین‌حال وفادار به متن آن یک لحظه هم در این مسیر پر از استرس داستان من را تنها نگذاشته است، از کتاب‌های جیبی نشر چشمه و ترجمهٔ زینب عبدی گلزار است.

شاید به نظر برسد «بی‌قراری» می‌خواهد کلماتش را مشت کند و توی صورتت بکوبد تا با تبعید، غربت، دوری، بی‌پناه‌بودن و جنگ، واقعیت‌های جبر جغرافیا ملموس‌تر و جهانی‌تر شوند؛ اما روایت آرام و صمیمی ابراهیم، روزنامه‌نگاری در استانبول که پس از سال‌ها بی‌خبری با مرگ حسین ـ دوست دوران کودکی‌اش ـ راهی زادگاهشان ماردین می‌شود، چنان این روایت را تو را غرق در جست‌وجوی ملک‌ناز، همان دخترک ایزدی که تمام ماردین او را مقصر مرگ حسین می‌دانند، آشنا می‌کند، انگار که نویسنده شانس یک بار دیگر زیستن را به تو هدیه داده باشد تا چند ساعتی را در مغز آشفتهٔ ابراهیم زندگی کنی و این روایت چندصدایی لیوانلیِ نویسنده، عصر پاییزیت را نجات دهد و تو را در جغرافیای ناشناختهٔ ماردین رها کند تا با قدم‌زدن در کوچه‌پس‌کوچه‌ها و شناخت این شهر، قدم‌هایت سمت استانبول برود و در قنادی هر یکشنبه را به انتظار بنشینی و از خودت سؤال کنی: آیا زخم‌های همهٔ مردمان جهان به یک اندازه خون‌ریزی و درد دارد؟

لیوانلی کوتاه و مختصر جوابم را می‌دهد:

سرنوشتِ آدمی را جغرافیا رقم می‌زند.

اصالت این روایت همین است؛ اینکه از دل یک جغرافیای مشخص، با زبان و تاریخ و اندوهی که نسل به نسل روی شانه‌هایمان از مرزها عبور کرده‌اند، در فهمیدن هویت فرهنگی همان جغرافیا محصور نماند.

«بی‌قراری» برای من از آن جهت روایتی با ریشه‌های کُردی و خاورمیانه‌ای است که نمی‌کوشد تفاوت‌های تاریخی و فرهنگی آدم‌ها را پاک کند تا آن‌ها را به تصویری یک‌دست، پاک و منزه از انسان تبدیل کند، بلکه ما را به دل تفاوت‌ها می‌برد؛ به جایی که باورها، خاطرات و شخصیت‌ها در شکل‌دادن به سرنوشت انسان‌ها نقش دارند.

لیوانلی بخش ناچیزی را از آنچه بر سر مردم سوریه آمده است به رشتهٔ تحریر درآورده؛ بخشی از جنایات هولناک داعش، از دردهای مسلمان‌بودن، وقتی برای فرار از آنچه داعش اسلام می‌نامد به آمریکا سفر می‌کند و در آنجا آن‌ها به فجیع‌ترین شکل ممکن از او پذیرایی می‌کنند.

این درد درست وسط کُردستان می‌ایستد؛ جایی که مرزها روی زندگی مردم خط می‌کشند و هر بار که داعش جایی از «اسلام» حرف زد، اول از همه کُردها و ایزدی‌ها بودند که تاوانش را دادند. لیوانلی در واقع صرفاً کمی آرام‌تر به نمایش سرزمینی می‌پردازد که خونش را از دو طرف می‌گیرند و خودش را «فقط یک انسان» می‌بیند.

عمر زولفو لیوانلی، متولد ۱۹۴۶ در قونیه است. او به‌واسطهٔ رمان‌ها و آثار موسیقی صلح‌جویانه‌اش موفق به کسب بیش از ۳۰ جایزهٔ جهانی و ملی در حوزه‌های ادبیات، موسیقی و سینما شده است. رمان‌های وی در کشورهایی مانند چین، اسپانیا، کره و آلمان نیز در فهرست پرفروش‌ترین‌ها قرار گرفته‌اند. لیوانلی تاکنون موفق به کسب جایزهٔ ادبی بالکان، جایزهٔ بارنس آمریکا، کتاب سال ایتالیا و فرانسه، جایزهٔ یونس نادی ترکیه و جایزهٔ اورهان کمال شده است.

عمر زولفو لیوانلی در یادداشتی بر ترجمهٔ فارسی کتاب می‌نویسد:

«اینکه نوشته‌های من به زبان فارسی منتشر شوند، برایم اتفاقی بی‌اندازه خوشحال‌کننده است؛ چون وقتی نام ایران را می‌شنوم، بلافاصله ادبیات در ذهنم تداعی می‌شود. ایران سرزمین مادری ادبیات و پایتخت شعر و سرچشمهٔ فرهنگ غنی و بزرگ عثمانی است. غنای بیان و واژگانی که زبان فارسی به دیگر زبان‌های دنیا هدیه داده، حافظ، سعدی، خیام و مولانا را به پایه‌های جهانی ادبیات بدل کرده است. زبانی که با آن می‌نویسند، یعنی فارسی، با بال‌های عظیم خود دریاها را درنوردیده و به دیگر کشورها نیز رسیده است. در قرن سیزدهم، وقتی شاعر بزرگ ما یونس امر ـ که به زبان ترکی می‌نوشت ـ در دنیا چندان شناخته‌شده نبود، در شهرت جهانی جلال‌الدین رومی که در همان دوره در قونیه زندگی می‌کرد، نقش زبان فارسی را نمی‌توان نادیده گرفت. ایران نه‌تنها با شعر کلاسیک خود، بلکه با ادبیات مدرن، با سینما و... در دنیای هنر و خلاقیت آثار فوق‌العاده‌ای ارائه داده است که شیفتگی را در مخاطبان خود تداوم می‌بخشد. ضمن تشکر از مترجم کتابم، باید تکرار کنم: از اینکه نوشته‌هایم به دست مخاطبانی ایرانی می‌رسند، بسیار خوشحالم.»

به ظن من، با بعضی کتاب‌ها باید در سکوت وداع کرد؛ نه چون حرفی باقی نمی‌ماند، بلکه چون ترسی در جانم هست که نکند تجربه را زودتر از موعد به نتیجه‌ای قطعی بدل کنم. بعضی روایت‌ها زمان می‌خواهند تا با خاطراتمان برخورد کنند و پرسش‌هایی بسازند که پاسخ‌دادن به آن‌ها آن‌قدرها هم کار آسانی نیست.

«بی‌قراری» برای من از همین جنس کتاب‌هاست. کتابی که شاید جهان را از جای خود تکان ندهد، اما پیش از هر قضاوتی، مکثی در دل می‌نشاند؛ مکثی که آدم را وادار می‌کند بپرسد این روایت را چه کسی تعریف می‌کند و کدام صدا در آن خاموش مانده است.

حالا که روزهای آخر پاییز از راه رسیده‌اند، دلم می‌خواهد این کتاب را نه با وعدهٔ یافتن پاسخ، بلکه با دعوت به همین مکث معرفی کنم. شاید در روزگاری که همه‌چیز ما را به واکنش فوری و انتخاب یک سو فرامی‌خواند، این تجربهٔ زیستی وادارمان کند کمی دقیق‌تر نگاه کنیم؛ که خوب می‌دانیم در عصر سرعت و دیجیتال، اتفاق کوچکی به شمار نمی‌رود.

آفتاب آن روز بالاخره از روی صورتم کنار رفت. نمی‌دانم چند دقیقه گذشته بود و در کدام صفحه دیگر صدای اطرافم را نمی‌شنیدم. فقط می‌دانم وقتی سرم را بلند کردم، پاییز همان‌جا بود… گوشهٔ در ایستاده بود و به من نگاه می‌کرد که حالا زخم‌های تازه‌ای با خودم حمل می‌کنم؛ زخمِ پذیرش سرنوشتی که در این چارچوبِ جغرافیا رقم خورده است.
گزارش: باران یاری 

خبرهای مرتبط

دیدگاه کاربران

۰ نظر
امتیاز:
— (۰)
دیدگاه‌های ارسال‌شده پس از تأیید ناظران منتشر خواهند شد.