خبر ۱۴۰۵/۰۸/۱۱ ۱۷:۴۵ زمان مطالعه: 6 دقیقه ★ — (۰)
اندازه متن:
تلگرام واتساپ
هر هفته یک کتاب؛

آخرین دختر، هویتی که از زیر خاکستر زاده شد

در جغرافیای خاورمیانه، گاهی فقط یک نام چون زخمی کهنه بر پیکر تاریخ تا به قدمت ابدیت درد را یاداور می‌شود . «کوچو»- روستایی در ۴۵ کیلومتری شهر سنجارِ عراق- برای نادیا مراد پیش از آن که به نمادی از نسل‌کشی عظیم بدل شود معنایی جز تمدن و زندگی نداشت.

کردپرس- نادیا این روستا را نه با آمار و ارقام، بلکه با ضربان قلب آدم‌هایش، با بوی نون تازه و حس خوش زندگانی به ما معرفی می‌کند؛ می‌نویسد: «کوجو روستایی جوان و پر از کودک بود... ادکی قسم می‌خورد که یک بار شنیده بود کسی آن را "پاریس سنجار" توصیف کرده است.» (بخشی از کتاب، فصل۲. ص ۲۸) پاریسی در قلب دشت‌های خشک عراق…با خانه‌های کاه‌گِلی، گوسفندانی که در حیاط چَرا می‌کردند و دخترانی که در اغوش تب تند تندور، رویاهایی رنگین‌کمانی را در سر می‌پروراندند و برق چشم‌هایشان تمام دشت را چراغانی می‌کرد اما تاریخ گویی هرگز برای ایزدی‌ها، واژه «آرامش» را معنا نکرد؛ نادیا چه خوب قلم را در دست می‌گیرد و سقوط این بهشت کوچک را با دقتی بی‌رحمانه و لحنی پر از حسرت به تصویر می‌کشد چنان چه اوت ۲۰۱۴، زمانی که پیشمرگه‌ها بدون شلیک حتی یک گلوله، میدان را خالی کردند و داعش از دروازه‌های کوجو سرازیر شد؛ انگار که همگی ما تماشاچی این منظره بودیم که به ناگاه زندگی نادیا به دو نیم شد.

اوت ۲۰۱۴. تاریخ برای کوچه‌های خاکیِ «کوچو» درست در همان ساعتی به دو نیم شد که بوی نان تازه روی تندورهای گِلی می‌پیچید. تا پیش از آن صبح، این روستا برای مردمانش نه یک نقطه بر نقشه، که یک بهشت کوچک بود؛ جایی که آدکی قسم می‌خورد شنیده کسی آن را «پاریس سنجار» خوانده است (بخشی از کتاب، فصل ۲، صفحه ۱۰). اما در تاریخِ از پیش نوشته‌شده برای این سرزمین، جایی برای این آرامش نبود. در سایه‌ی شب، پیشمرگه‌ها بی‌صدا عقب نشستند و در سپیده‌دم، کامیون‌های سیاه از راه رسیدند.

در لابه‌لای صفحات این کتاب، رویدادها با تمام وجود دنبال می‌شوند. صدای رگبار گلوله‌ها که پشت مدرسه می‌پیچد، مرز میان زندگی و مرگ را برای همیشه پاک می‌کند. اتوبوس‌هایی با پرده‌های کشیده، زنان و دختران را به سمت موصل می‌برند. در همان تاریکیِ اتوبوس، لایه‌های نخستینِ یک «انسان‌زدایی» (Dehumanization) سیستماتیک شکل می‌گیرد. دست‌هایی که در تاریکی دراز می‌شوند و صدای مردی که با هر لمس، حصارِ انسانیت را فرو می‌ریزد.

وقتی به موصل می‌رسند، ماشین مرگ، شکل یک بوروکراسی دقیق به خود می‌گیرد. اینجا دیگر اسمی از انسان نیست؛ اینجا دختران به کالا تبدیل می‌شوند. در بازارهای شبانه، آن‌ها را  چون کالایی معمولی برانداز می‌کنند و بسیار ساده از میان ان ها انتخاب میکنند. در شوکِ این رویدادها، جمله‌ای چون سنگ‌بنای تمام تراژدی بر جای می‌ماند: «ما دیگر انسان نبودیم، ما سیایا (کنیزان) بودیم.» (بخشی از کتاب، فصل ۴، صفحه ۶۱). این جمله، حاصل یک فروپاشیِ ناگهانی نیست؛ حاصل یک فرآیند هولناک است که در آن دین، هویت، و نامِ یک انسان، با یک مُهر و امضای بی‌رحمانه در دادگاه‌های موصل از او گرفته می‌شود. عکسی گرفته می‌شود، کلماتی به زور خوانده می‌شوند و یک زن به «مالکیت» مردی درمی‌آید که با تازیانه و تجاوز، روزگارش را سیاه تر سیاهی شب می‌کند. در آن اتاق‌ها، جایی که هیچ روزنه‌ای برای نفس کشیدن نیست، مرگ به آرزویی دست‌نیافتنی بدل می‌شود

اما تاریخ همیشه در نقطه صفر تاریکی متوقف نمی‌شود. در اوج ناامیدی، یک رویداد کوچک، مسیر را عوض می‌کند: دری که باز مانده، سطلی که به پله تبدیل شده و پریدن از دیواری به سمت خیابان‌های موصل. فرار آغاز می‌شود و در میانه راه، دست‌هایی از جنس انسانیت، این بار در قامت یک خانواده سنی مذهب، برای نجات دراز می‌شوند. عبور از ایست‌های بازرسی داعش، از میان اسلحه‌ها و مرگ، سرانجام به اردوگاه‌های پناهندگان در کردستان می‌رسد.

اما تاریخ، بهای سنگینی برای این بقا گرفته است. کمی بعد، در زیر خاک سولاغ، گورهای دسته‌جمعی مادران کشف می‌شوند. کاترین، برادرزاده‌ای که در تلاش برای فرار روی مین کنار جاده ایستاده بود، در آتش می‌سوزد و از خودش جز یک پیام صوتی التماس‌آمیز به جا نمی‌گذارد. بازماندگان، در میان آوارِ خاطرات، اکنون با فقدانی زندگی می‌کنند که هیچ جایزه و عنوانی آن را جبران نمی‌کند.

در این روایت، زنی از دل خاکستر برخاسته است. او به سازمان ملل راه پیدا می‌کند و در برابر مجامع بین‌المللی می‌ایستد. او جایگاهش را نه برای افتخار، بلکه به عنوان یک سلاح برای مبارزه با فراموشی برمی‌گزیند. در انتهای این تاریخِ خونین، یک جمله باقی می‌ماند که از عمق قرون فریاد می‌زند: «بیش از هر چیز دیگری می‌خواهم آخرین دختر در دنیا باشم که چنین داستانی دارد.» (بخشی از کتاب، صفحه ۱۵۳). این روایت، حافظه جمعی ملتی است که نامشان را از زیر آوار بیرون کشیده‌اند تا تاریخ، دیگر شاهد تکرار آن نباشد.

امروز، نادیا مراد در قید حیات است و به عنوان یکی از برجسته‌ترین چهره‌های حقوق بشر در جهان شناخته می‌شود. او که در سال ۲۰۱۸ موفق به دریافت جایزه صلح نوبل شد، اکنون به عنوان سفیر حسن‌نیت سازمان ملل متحد برای کرامت بازماندگان قاچاق انسان فعالیت می‌کند. او بنیان‌گذار «ابتکار نادیا» (Nadia's Initiative) است؛ نهادی که برای بازسازی زادگاهش سنجار، حمایت از بازماندگان خشونت جنسی و پیگیری عدالت برای نسل‌کشی ایزدیان تلاش می‌کند. نادیا امروز صدای فریاد تمام دخترانی است که در سکوت مبارزه‌ای بی‌وقفه را اغاز کردند و بر علیه جنایتکاران و برای رسمیت شناختن نسل‌کشی ایزدی‌ها در دادگاه‌های بین‌المللی قد علم کردند.

نادیا مراد فقط یک نام در تاریخ باقی نخواهد ماند، هر زنی از هر نقطه ای از تاریخ و جغرافیای جهان که در نَبرد برای ازادی پیروز می‌شود هزاران زن دیگر شجاعت شکستن درِ زندان و مقابله با زندان‌بان های خانگی خود را پیدا می‌کنند و همین است که قهرمان قصه دختران خاورمیانه دختری با موهای طلایی و جنگجویی برای یافتن عشق و علاقه شخصی خود در مقابل ذهن پرورش یافته اروپایی نیست، قهرمانان خاورمیانه جور دیگر در تاریخ روایت می‌شوند.

خبرهای مرتبط

دیدگاه کاربران

۰ نظر
امتیاز:
— (۰)
دیدگاه‌های ارسال‌شده پس از تأیید ناظران منتشر خواهند شد.